بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1715

 

خودم را به فروش گذاشته ام
چوب حراج زده ام به رویاهایم
کسی بیاید مرا بخرد
برنگرداند ..

رودخانه ای درسرم دارم
پر از قرل آلای دیوانه
خواب هایی
که خواب شان را حتی کسی ندیده ..

درخت انگوری درسینه دارم
مست ..
سر از شانه هایم درآورده
دختران همسایه از انگورهایش می چینند ..

چند تا کلمه دارم
که بیشترشان دوستت دارم است
چند شعر
که هنوز جایی نخوانده ام ..

و چتری که هیچ بارانی بغلش نکرده
در سرم رویاهای زیادی دارم
اتاقی کوچک
و یک تنهایی بزرگ
آنقدر بزرگ
که همه ی اینها را درخود گم کرده است ..

 

 

 

 

 از : جلیل صفر بیگی

 

   + سایه ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

1714

 

چرا وقتی می‌روی

همه جا تاریک می شود ؟

انگار از اول مرده بودم

و ترسیده بودم

و تو هم نبودی…

 

نه اینکه گریه کنم، نه

فقط دارم تعریف می‌کنم چرا بغض کرده بودم

و آرام نمی‌گرفتم ...

 

چه آرزوی دل‌انگیزی‌ست !

نوشتن افسانه‌ای عاشقانه

بر پوست تنت

و خواندن آن

برای تو …

 

چه آرزوی شورانگیزی‌‌ست !

تملّک قیمتی‌ترین کتاب خطی جهان

ورق ورق کردنش ،

دست به آن کشیدن ،

و همین نوازش ساده

که زیر نگاهم لبخند بزنی …

 

چه افسانه‌ی قشنگی

به تنت می‌نویسم

بانوی من !

چه قشنگ به تنت افسانه می‌خوانم

سراسیمه آمدن

و دستپاچه بوسیدن

با تو

زیر نگاهت افسون ‌شدن

با من ...

 

می‌دانی ؟

حتی صدای قلبم هم نمی‌آمد

انگار همه‌اش را برای نفس‌هات شمرده باشم

حالا تمام شده بود …

 

نه اینکه ترسیده باشم ، نه

فقط می‌خواستم بگویم چرا نصف شب پاشدم

و رفتم زیر تخت خوابیدم که خدا مرا

بی تو نبیند …

 

 

 

 

 

از : عباس معروفی

 


   + سایه ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

1713

 

بدون ساک بدون بلیط در ترنم

نشسته غربت تاریخ در خطوط تنم

 

«قبای ژنده خود را کجا بیاویزم؟!»

به گریه پسرم یا به دست‌های زنم

 

چقدر بوسه که پشت لبان دوخته است

چقدر بغض که در حال منفجر شدنم

 

که عاشقانه‌ترین شعر روزگار تویی!

که گریه‌دارترین مرد این قبیله منم!

 

منی که قفل‌شده دست‌هام در زنجیر

چگونه دست به تصمیم بهتری بزنم؟!

 

هزار راز نگفته‌ست در میان سرم

هزار ردِ کبودی نشسته بر بدنم

 

مرا به نورِ پسِ ابرها امید نده!

که از سیاهی پایان قصه مطمئنم

 

که سایه‌ها ته کوچه چنان مرا بکشند

نه قبر می‌ماند! نه جنازه! نه کفنم

 

نه می‌شود که در این اضطراب سر بُکُنم

نه می‌­شود که از این آب و خاک دل بِکَنم

 

که گریه می‌کنمت مثل بچه‌های طلاق

که فکر می‌کنمت… تلخ می‌شود دهنم!

 

نه شوق رفتن و نه انتظار برگشتن

خرابه‌ای‌ست به جا از غرورم و وطنم

 

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

1712

  

حلق خود را چهار پاره کنی

شعر تنها رسانه ات باشد

توی شهری که بی ادب شده است

ادبیات خانه ات باشد

 

دستمالی سیاه برداری

چیزی از صلح و جنگ بنویسی

متناقض نمای غم باشی

زشت ها را ــ قشنگ ــ بنویسی

 

پیشگو باشی و بفهمانی

که غروب از طلوع معلوم است

به کجا می روم که در این راه

ته خط از شروع معلوم است ...

 

«تلخ» ، مثل همین که می نوشی

واقعیت برای غمگین هاست

فال من را نگیر .. میدانم

زندگی قهوه ای تر از این هاست !

 

گفتی از غـــــُـصّـــه دست بردارم

از گل و عشق و خانه بنویسم

تو خودت را به جای من بگذار

با کدامین بهانه بنویسم

 

در سرم درد ِ شب نخوابی هاست

درد ِ « شک می کنم به ... پس هستم ! »

اِفه ی شاعرانه ی من نیست

دستمالی که بر سَرَم بستم

 

دست بردار از سرم لطفا

حرف هایت فقط سیاهی داد

وقتی از «من» سوال می پرسند

«تو» جواب ِ مرا نخواهی داد

 

شعر تنها جوابگوی من است

نوزده سال و این همه سختی !؟

مثل دالی بدون مدلول است

شعر گفتن بدون بدبختی !

 

حلق خود را چهار پاره کنی

شعر تنها رسانه ات باشد

توی شهری که بی ادب شده است

ادبیات خانه ات باشد !

 

 

 

 

از : یاسر قنبرلو

 

   + سایه ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٧
comment نظرات ()

1711

 

با برگ های خسته از تقویم می ریزم

در چشمهایت این فقط رویای پاییزیست

تبخیر دریا را ندیدی تا بفهمی که

زیبایی باران چه ترکیب غم انگیزیست

 

وقتی جهانت چارچوب دیدنت باشد

پایان دنیا هم نوک بینی‌ات خواهد شد

باور کن از من چیزهایی را که می گویم

روزی درخت باغچه کبریت خواهد شد ! 

 

تصویر اول- خنجری در آستین دارد

تصویر بعدی- بر مزارش گریه خواهد کرد

پایان تلخ دوستی با دوستان این است

گرگی که بر دوش شکارش گریه خواهد کرد...

 

هر کس "یهودای " خودش را در خودش دارد

دستی که در خون می کشاند دست دیگر را

من تازه می فهمم چرا هر شب پدر می گفت

از نو بخوانم ماجرای "شام آخر" را

 

در فصل پایانی این سریال تکراری

قبل از غروب این کوچه را تاریک خواهد کرد

می دانم آن دستی که در اعماق جیبم بود

روزی به من از پشت سر شلیک خواهد کرد

 

باور کن از من چیزهایی را که می گویم

آیینه ها اینجا تو را با کینه می بینند

وقتی که حتی استخوانت را برادرها

هیزم برای آتش شومینه می بینند!

 

دنیای ناهنجار ما دنیای خوبی نیست

سگ پشت سگ این کوچه ها را گال می گیرد

زخم عمیقم را چگونه درک خواهد کرد؟

دنیا که از هضم خودش اسهال می گیرد

 

هر چند سر تا پا پرم از حرف هایی که...

با هیچ کس جز سایه ام صحبت نخواهم کرد

من در شلوغی خیابانها نخواهم مرد

تنهایی ام را با کسی قسمت نخواهم کرد

 

دیوانه ام دیوانه می فهمی که یعنی چه؟

یعنی برایم هیچ خطی خط آخر نیست

من آخرین نسل از تبار بی تبارانم

اهل جهان دیگری هستم که دیگر نیست

 

من عاشق دردم خود ِ عشقم خود ِ دردم

عشقی که باید در طوافش دور باطل زد

دل را به دریا می زنم هرچند می دانم

گاهی شبیه موجها باید به ساحل زد

 

هرچند دنیا بودنم را فحش می داند

خالی نخواهم کرد در این قصه جایم را

هرجا که حرفی جز حقیقت در میان باشد

با خاک یکسان می کنم اسطوره هایم را

 

افسانه ها را خخخخخخ تف در جوب خواهم ریخت

مشت تمام پوچ ها را باز خواهم کرد

من شاعرم در هیچ جایی جا نخواهم شد

هر جا که عشقم می کشد پرواز خواهم کرد

 

دیوانه ام مجنون بدخیمم که لیلا را

پیش از شروع اولین دیدار ...

من سوگلی بارگاه ناصرالدین را

در پیشگاه حضرتش صد بار ...

 

من شاعرم یعنی همیشه ساز ناکوکم

از خاک بیرون می کشم جد را پدر جد را

هر باوری لایق به فهم احترامم نیست

من با لگد وا می کنم درهای معبد را

 

 

 

  

از : میلاد روشن

 

   + سایه ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٥
comment نظرات ()

1710

 

یک دکمه از پیراهنت وقتی که وا میشه

میشه تموم آدمای شهرو شاعر کرد

با دکمه­‌ی دوم بدون هیچ تردیدی

دستور قتل خیلیا رو میشه صادر کرد

 

آغاز جنگای جهانی توو همین لحظه­‌اس

پس دکمه­‌ی سوم شروع ِ رسمی ِ جنگه

من تحتِ تاثیر ِ نوار ِ غزه‌­ام، قطعاً

توو مشت ِ من با دکمه­‌ی بعدی دو تا سنگه

 

ویروسهای مستقر در دکمه‌­ی پنجم

تغییر میده سیستم­های دفاعی رو

با رقص کردی میکشونه تا سر ِ کوچه

جانباز ِ خیلی درصد ِ قطع ِ نخاعی رو

 

یک جنگ نرمه دکمه­‌های بعدی و بعدی

پیراهنت یک مجلس ِ شورای تشویشه

با اتهامات زیادی روبرو هستی

اخلال در نظم عمومی شاملش میشه

 

انگیزه­‌ی یک انقلاب کاملاً شخصی!

در من چریک ِ تازه کاری فکر تخریبه

اشغال تو بی درد و خونریزی که ممکن نیست

طرح نخستین کودتا در دست تصویبه

 

 

از : ناصر ندیمی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۳
comment نظرات ()

1709

 

من ابر پربارانم اما وقت بارش نیست

بغضم! ولی ترجیح دادم درگلو باشم

ترسیده ام یک عمر از رویای بعد ازتو

باید ولی باترس هایم روبرو باشم

 

ازرفتنت ترسیدم و فصل زمستان شد

من از تمام روزهای گرم، دلسردم

ترسیدم و دل کندم ازاین عشق ، قبل از تو

تابوده من از ترس مردن خودکشی کردم

 

من گفته بودم کوهم اما کوه ها را هم

یک بغض گاهی می شود از هم بپاشاند

دنیا برای عشق جای کوچکی بوده

بارفتنت شاید به من این را بفهماند

 

من خسته ام ازاینکه دستان شفابخشت

تنها برایم دست های بسته ای بودند

حالا نه اما می رسد روزی که می فهمی

مرداب ها یک روز رودخسته ای بودند

 

بازخم هایت برتنم می میرم اما باز

ازتو کسی این ظلم را باور نخواهد کرد

درمن پس ازتو جا برای زخم خوردن نیست

حال مرا چیزی ازاین بدتر نخواهد کرد

 

صیادمن! دارد به آخر می رسد قصه

دیگر عقاب سرکش خود را نخواهی دید

غم هست باران هست یادت هست زخمت هست

دیگر تو این دیوانه را تنها نخواهی دید

 

آنقدر ماندن را برایش تلخ کردی که

رفتن شده حالا دلیل شادی اش امروز

یک روز دلتنگ قفس جان می دهد اما

هرکس که خوشحال است از آزادی اش امروز

 

 

 

 

 

از : رویا باقری

 

 

   + سایه ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد