بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1652

 

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند

کیفِ کوچکت باشد

باز شده در جویِ آب

یا وقتی که

گرفته بودی پیشانی‌ات را

 لبخند می‌زدی...

آخرینش می‌تواند

اولین بوسه‌ی مان باشد

در آسانسور دانشگاه

یا همین تخمه شکستنِ یواشکی

تویِ سینما.

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند دست‌هایت باشد

رویِ صورتِ من

تا خدا و ابلیس

اشک‌هایم را نبینند!

یا روزی که

در میدانِ ولی‌عصر

زمزمه کردی در گوشم:

قرار نیست هیچ‌کس بیاید...

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند

سرفه نکردنت باشد رویِ سیگارهایِ من

می‌تواند

ناشیانه آشپزی کردنت باشد

ناشیانه عشق بازی کردنت

به هزار دلیل دوستت دارم

آخرینش می‌تواند

لنگه کفشِ خونی‌ات باشد

رویِ پیاده رو

وقتی تن‌ات را

رویِ  دست می‌بردند.

می‌تواند حسرتِ گیسوانت باشد

برایِ بوسیدنِ آفتاب

وقتی با روسری خاکت کردند!

 

 

 

از : حامد ابراهیم پور

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢
comment نظرات ()

1651

 
باران نبود پنجره ها زار می زدند
بر بند رخت شال تو را دار می زدند
عکست نبود میخ به دیوار می زدند
پیکی نبود گریه به مقدار می زدند

انگار برگ و باد تو را جار می زدند

بر موی شهر بوسه ی خاکستری که نیست
مردم دچار آیه ی پیغمبری که نیست
سرها نشسته اند به پای سری که نیست
مرزی میان جنگ سر کشوری که نیست

باران نبود! پنجره ها زار می زدند

پیراهنی بجای تو بر تخت مانده است
از بوی خنده ات به تن رخت مانده است
یک زن هنوز منتظر بخت مانده است
حرفی بزن که خاطره ات سخت مانده است

بر بند رخت شال تو را دار می زدند

از غصه ها گذشت بجایش گلوله خورد
حرفش پرید بغض صدایش گلوله خورد
یک سایه بود بی سر و پایش گلوله خورد
این شعر زخمی است کجایش گلوله خورد؟

عکست نبود میخ به دیوار می زدند!

شهر از چهار گوشه به دیوار می رسید
سر سرسری به سلسله ی دار می رسید
دود از تفنگ تا لب سیگار می رسید
مستی کنار جام به تکرار می رسید

پیکی نبود گریه به مقدار می زدند

خط های صورت تو که پیوسته تر شدند
فریادهای من کمی آهسته تر شدند
باران نشست پنجره ها بسته تر شدند
مردی گذشت کوی و گذر خسته تر شدند

انگار برگ و باد تو را جار می زدند
 
 
 
 
 
از : نجمه بانشی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳۱
comment نظرات ()

1650

 

خانه با سرعت تمام

مثل قطاری با مسافران خواب

به دیوار خورد

 

من در خانه بودم

پنجره ها و درها باز شدند

 

از تنگ آب بیرون پریدم

روی زمین

بالا و پائین می آوردم

 

همسایه ها

با صدای قلبی منفجر شده

به سمت اتاق دویدند

کسی میان نامه ها

کسی میان خطوط تلفن

کسی میان ملافه ها نبود

 

چه کسی

زنگ خطر قطار را

کشیده بود

 

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩
comment نظرات ()

1649

 

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده

 

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟

 

خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده

 

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

 

در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

این شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده

 

بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت

روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده

 

می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

 

سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده

 

 

 

از : سیمین بهبهانی

 

 

پ . ن :

ـــ دانلود موزیک ویدئو غیررسمی "کولی"

ـــ برای تهیه آلبوم "نه فرشته ام، نه شیطان" می توانید به اینجا مراجعه کنید

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٧
comment نظرات ()

1648


کوه بودن به شرط چاقوها
نسخه دادن به درد داروها
درسِ بَبری به پای آهوها
هی رکب خوردن از ترازوها
نقش ابزورد و پوچ پاروها
در تکاپوی آبشار و سقوط

نشت کارون به کل زندانها
رد چاقو به پشت زنجانها
گیجیِ آفتابگردانها
گربه بودن میان سگ‌سانها
بین هر جمع و دوری از آنها
ابن سینای پرت در هپروت

چشمها رو به نقطه ای نگران
واژه هایی مچاله بین دهان
گم شدن بین تنگنای زبان
محوری از بُراده های زمان
نیستن هر کجا ورای مکان
مثل حفر سراب در برهوت

سر به صحرا، کرخت، بازنده
واژه ها در هوا پراکنده
فتح ماضی بدست آینده
روزه‌ی رودهای زاینده
دردِ بودن درست مانند
عطسه‌ی ماشه بود و بعد، سکوت

سر به زیر و بدون شرط و شروط
نعش حرفی اضافه بین خطوط
خواب سنگین ولی پر از باروت
ریل مثلِ ردیفی از تابوت
ترنی با صدای ممتد سوت
ناگهان... فاتحه مع الصلوات!
 


از : حسن هادوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٦
comment نظرات ()

1647

 

چمدان مرا بغل گرفته

در گذرنامه ام

مهر شهرهایی خورده

که هرگز نرفته ام

 

کسی به من می گوید

خوش آمدی

و

در هواپیما بسته می شود

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۳
comment نظرات ()

1646

 
از تنم تا تنش یک وجب بود
وقت چسبیدن ِ لب به لب بود
عقل ! امّـا جدایی طلب بود 
بود ! امـّـا دخالت نمی کرد!
 
عشق ِ من ، لکه ی دامنش بود 
من حواسم به پیراهنش بود 
او حواسش به مرز تنش بود 
بود! امــّا رعایت نمی کرد !! 
 
آن شب از جان مستم چه می‌خواست 
دست او روی دستم چه می‌خواست
وسوسه از شکستم چه می‌خواست
تف بر این ارتجاع ِ صعودی ! 
 
دستش افتاد در موج موبم 
پاره شد جامه از رو به رویم!
مانده ام از چه چیزی بگویم ! 
آه یوسف ! تو دیگر که بودی ... 
 
عقل می‌گوید : « این کار زشت است »
عشق می‌گوید : « این سرنوشت است !
اولین درب های بهشت است
آخرین دکمه های لباســش ! » 
باز کردم ! رسیدم به آتش ! 
 
آتش ، امّــا برای سیاوَش ! 
خیره در سرخی ِ التماسش
غرق در آبی ِ چشم هایش 
من حواسم به او ... او حواسش ... 
آخرین دکمه های لباسش ...
آخرین دکمه های لباسش ... 
 
 
 
از : یاسر قنبرلو
 
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد