بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1686

 

"نقش یک مرد مرده در فالت

توی فنجان مانده بر‌ میزم

خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم

 

زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره‌های تو در تو

 

چشم بستی به تخت طاووسم

در اتاقی که شاه من بودم

مرد تاوان اشتباهت باش

آخرین اشتباه من بودم"

 

چشم واکردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد

 

مفت هم بوسه‌ام نمی‌ارزد

وای از این عشق‌های دوزاری

هی فرار از دو سوی خود رفتن

آخ از این مردهای اجباری...

 

مثل ماهی معلق از قلاب

زیر بار الاغ‌ها مردن

بر چلیپای تخت‌ها مصلوب

با خودت در اتاق‌ها مردن

 

زندگی از دروغ تا سوگند

خسته از زیر و روی رو در رو

زیر صورت هزارها صورت

خسته از چهره‌های تو در تو

 

بی‌­گناه از شکنجه‌ها زخمی

پشت هم اتهام‌ها خوردن

هق هق از درد و الکن از گفتن

انتهای کلام را خوردن

 

غرق ِ در موج‌های پیش آمد

گوشه‌ی گوش‌های دور از من

پشت سکان خدا نشست اما

باز هم ناخدا پرستیدن

 

دل به دریای هر چه باداباد

قایقم را به بادها دادم

ناگزیر از گریز از ماندن

توی شیب مسیر افتادن

 

بادبان پاره، عرشه بی‌سکان

قایقم رفت و قبل ساحل مرد

پیکرش داشت وقت جان کندن

روی گل‌ها تلو تلو می خورد...

 

دستم از هرچه هست کوتاه است

از جهان قایقی به گل دارم

بشنو ای شاه ِ گوش ماهی‌ها

دل اگر نیست درد و دل دارم !

 

چشم واکردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد

 

با زبان، با نگاه، با رفتن

زخم جز زخم‌های کاری نیست

پای اگر بود پای رفتن بود

دست اگر هست دست یاری نیست

 

از کمرگاه چله‌ها رفتند

از پی تیرها نباید گشت

چشم بردار علیرضا بس کن

"از کمان رفته بر نخواهد گشت"

 

آسمان هیچ ِ سربلندی بود

از صعودی که نیست افتادم

لااقل با تو بال وا کردم

زندگی را اگر هدر دادم

 

استخوان وفا به دندانم

زوزه از سوز، مثل سگ مردن

زندگی چوب لای چرخم کرد

پشت پا پشت استخوان خوردن

 

لاشه‌ی باد کرده‌ای بودم

آمد از روبرو ولی نشناخت

صورتی را که دوستش می‌داشت

چهره چرخاند و تف زمین انداخت

 

این منم مرد تا همین دیروز

مرد پابند آرزوهایت

مرد یک عمر کودکی کردن

لابه‌لای بلند موهایت

 

خاطرت هست روزگارم را

جایگاه مقدسی بودم

وزن یک عشق روی دوشم بود

من برای خودم کسی بودم

 

من برای خودم کسی هستم

دور و بر خـُرده عشق هم کم نیست

آنکه دل از تو برد هر کس هست

بند انگشت کوچکم هم نیست

 

می‌شد از وردهای کولی‌ها

با دعا و قسم طلسمت کرد

می‌شد آن سیب سرخ جادو را

از تو پنهان و با تو قسمت کرد

 

می‌شد از خود بگیرمت اما

 زور بازو به دست‌هایم نیست

می‌شد از رفتنت گذشت اما

جان در اندازه‌های پایم نیست

 

زندگی سرد بود اما خوب

خانه و سقف و سایه‌ای هم بود

گهگداری نوشته‌ای چیزی

از قلم دستمایه‌ای هم بود

 

زندگی سرد بود اما عشق

می توانست کارگر باشد

می توان قطب را جهنم کردم

پای دل در میان اگر باشد

 

خواب دیدم که شعر و شاعر را

هر دو را در عذاب می‌خواهی

از تعابیر خواب ها پیداست

خانه‌ام را خراب می‌خواهی

 

خانه‌ام را خراب می‌خواهی ؟

دست در دست دیگری برگرد...

دست در دست دیگری برگرد

خانه‌ام را خراب خواهی کرد!

 

دیگر ای داغ دل چه می‌خواهی

از چنین مرد زیر آواری

رد شو از این درخت افتاده

می‌توانی که دست برداری

 

لحن آن بوسه‌های ناکرده است

بیت‌ها را جدا جدا کرده است

 

گفته بودی همیشه خواهی ماند

سنگ بارید شیشه خواهی ماند

 

گفته بودی ترک نخواهی خورد

دین و دل از کسی نخواهی برد

 

گفته بودی عروس فردایی

با جهانم کنار می‌آیی

 

گفته بودی دچار باید بود

مرد این روزگار باید بود

 

گفته بودی بهار در راه است

ماه باران سوار در راه است

 

گفته بودی ولی نشد انگار

دست از این کودکانه‌ها بردار

 

گفته بودم نفاق می‌افتد

اتفاق اتفاق می‌افتد

 

گفته بودم شکست خواهم خورد

از تو هم ضربه شست خواهم خورد

 

گفته بودم در اوج ویرانی

از من و خانه رو بگردانی

 

هر چه بود و نبود خواهد مرد

مرد این قصه زود خواهد مرد

 

ماجرا زخم و داستان‌ها درد

نازنین پیچ قصه را برگرد...

 

نازنین قصه‌ها خطر دارند

نقش‌ها نقشه زیر سر دارند

 

نازنین راه و چاه را گفتم

آخر ِ اشتباه را گفتم

 

گفتم اما عقب عقب رفتی

شب شنیدی و نیمه شب رفتی

 

دیدی آخر نفاق هم افتاد

اتفاق از اتاق هم افتاد

 

از اتاقی که باز تنها ماند

پر کشیدی و لای در واماند

 

چشم باز کردم از تو بنویسم

لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد

 

با دعاهای پشت در پشتم

باید این درد مختصر می‌شد

حرف‌ها را به کوه می‌گفتم

قلبش از موم نرم تر می‌شد

 

بین این ماه‌های هر جایی

ماه من در محاق می‌افتد

قصه در خانه پیش می‌آید

اتفاق از اتاق می‌افتد

 

در اتاقی که پیش از این‌ها

در سرت فکر و ذکر رفتن داشت

در اتاقی که روی کاشی‌هاش

پشت پاهات آرزو می‌کاشت

 

لای دیوارها چروکیدن

در نمایی که تنگ‌تر می‌شد

هر چه این دوربین جلو می‌رفت

مرگ من هم قشنگ‌تر می‌شد

 

خارج از قسمتی که من باشم

در اتاقی که ضرب در مردم

نان از این سفره دور خواهد شد

ده طرف داس و یک طرف مردم

 

نقش یک مرد مرده در فالت

توی فنجان مانده بر میزم

خط بکش دور مرد دیگر را

قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم

 

چشم بستی به تخت طاوسم

در اتاقی که شاه من بودم

مرد طاوان اشتباهت باش

آخرین اشتباه من بودم

 

دردسرهای ما تفاوت داشت

من سرم گرم پای بستن بود

نقشه‌های می‌کشید چشمانت

چشم‌ها چشم ِ دل شکستن بود

 

در نگاهت اتاق زندان است

این طرف سفره‌های اجباری

آن طرف در بساط خود خوردن

هر طرف حکم دیگر آزاری

 

غوطه ور در سیاه شب بودم

صبح فردای آنچه را دیدن

در خیالم نرفته برمیگشت

هم تورا هم مرا نبخشیدن

 

جای پاهای خیس از حمام

تا اتاقی که رفتنت را رفت

یک قدم مانده بود تا برگرد

یک قدم مانده تا تنت را ... رفت

 

چشم وا کردم از تو بنوسیم

لای در باز و باد می‌آمد

از مسیری که رفته بودی داشت

موجی از انجماد می‌آمد

 

رفته‌ای،کوله پشتی‌ات هم نیست

رفتی اما اتاق پابرجاست

گیرم از یادِ هردومان هم رفت

خاطراتِ چراغ پابرجاست

 

شاهدان حرف‌های پنهانند

آن چراغی که تا سحر می‌سوخت

گوشِ خود را به حرفِ ما می‌داد

چشمِ خود را به چشمِ ما می‌دوخت

 

لای در باز و سوز می‌آمد

قلبم آتشفشانی از غم بود

عقده‌ها حس و حالِ طغیان داشت

کنجِ پاگرد یک تبر هم بود

 

زیر پلکم تگرگ باران بود

در اتاقم که هوا ابری شد

رو به آینه حرص‌ها خوردم

کینه‌ام سینه‌ی ستبری شد

 

رو به برفی سپید می‌رفتم

ردِ پاهات رو به خون می‌رفت

مثل گرگی که بوی آهو را

عطرِ موهات تا جنون می‌رفت

 

با نگاهی دقیق می‌گشتم

هی به دنبال جای پا بودم

ذهنِ هر آنچه بود را خواندم

لای جرزِ نشانه‌ها بودم

 

تا نگاهی به پشتِ سر کردم

پشتِ هر جای پا درختی بود

این درختان هویتم بودند

من،تبر...انتخاب سختی بود

 

ترسم از مرگ بیشتر می‌شد

تا تبر روی دوش چرخاندم

هر درختی که ضربه‌ای می‌خورد

زیرِ آوارِ درد می‌ماندم

 

توی هر برگ،هم تو هم من بود

ساقه‌ها ساقِ پای ما بودند

آن تبر حکمِ قتلِ ما را داشت

این درختان به جای ما بودند ...

 

 

 

 

 

از : علیرضا آذر

 

پ . ن :

ــ دانلود دکلمه شعر با صدای علیرضا آذر


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸
comment نظرات ()

1685

 

راهرو خانه غمگین است

و دستگیره‌ی در خوب می‌داند که

روزهاست به روی دو نفر بسته نشده است...

 

تنهایی‌ام را

به پنجره گره زده‌ام،

زمان می‌گذرد

و از همه بدتر اینکه

تخت،

نجوای دو دیوانه عریان را

که در گوش هم دروغ می‌گویند،

از خاطر برده است؛

 

ولی سیگار ناتمامم خوب می‌داند

تمام که شد

حرف‌ها داریم...

 

درخت خانه خوب می‌داند

این پاییز که بیاید

در کنارم نیستی...

 

قبر خوب می‌داند

امشب

سال‎های نبودنت را جشن می‌گیرم...

 

 

 

 از : سجاد سوری


 
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٧
comment نظرات ()

1684

 

گریه کردیم ...دو تا شعله ی خاموش شده

گریه کردیم...دو آهنگ فراموش شده

 

پر کشیدیدم ،بدون پرِ زخمی با هم

عشق بازیِ دوتا کفتر زخمی با هم

 

مرگ پشت سرمان بود ،نمی دانستیم

بوسه ی آخرمان بود ،نمی دانستیم...

 

زندگی حسرت یک شادی معمولی بود

زندگی چرخش تنهایی و بی پولی بود

 

زخم ،سهم تنمان بود ،نمی ترسیدیم

زندگی دشمنمان بود ،نمی ترسیدیم

 

شعر من مزه ی خاکستر و الکل می داد

شعر، من را وسط زندگی ات هل می داد

 

شعر من بین تن زخمی مان پل می شد

بیت اول گره روسری ات شل می شد

 

بیت تا بیت فقط فاصله کم می کردی

شعر می خواندم و محکم بغلم می کردی...

 

پیِ تاراندن غم های جدیدم بودی

نگران من و موهای سپیدم بودی

 

نگران بودی ، یک مصرع غمگین بشوم

زندگی لج کند و پیرتر از این بشوم

 

نگران بودی اندوه تو خاکم بکند

نگران بودی سیگار هلاکم بکند

 

نگران بودی این فرصت ِ کم را بُکُشم

نگران بودی یک روز خودم را بُکُشم

 

آه ...بدرود گل یخ زده ی بی کس من

آه بدرود زن کوچک دلواپس من ...

 

بغلم کن غمِ در زخم ، شناور شده ام

بغلم کن گل بی طاقت پرپر شده ام

 

بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود

بغلم کن که خدا دورتر ازاین نشود

 

مرگ را آخر هر قافیه تمرین نکنم

مردم شهر تو را ،بعد ِ تو نفرین نکنم

 

کاش این نعش به تقدیر خودش تن بدهد

کاش این شعر به من جرات مردن بدهد...

 

 

 

از : حامد ابراهیم پور

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٢
comment نظرات ()

1683

 

نگذار زبان غزلم بسته بماند

حیف از دل این بغض که نشکسته بماند

 

تا کی بنشینم سر راهت و نیایی؟

تا کی به هوای تو دلم خسته بماند؟

 

نبضم شده پژواک تپش های تو... بگذار

نبضم به تپش های تو وابسته بماند

 

با چشم سیاهت دل پرهیزگر من

انگار محال است که وارسته بماند

 

بگذار نگویم... نسرایم... ننویسم

بگذار که این مسئله سربسته بماند

 

پیوسته سرش گرم اشارات و نظر هاست

هیهات که ابروی تو پیوسته بماند

 

تقدیر مرا از ازل این گونه نوشتند:

همواره به گیسوی تو دلبسته بماند

 

 

از : محمد عابدینی

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٠
comment نظرات ()

1682

 

صدای کوفتی ِ توله سگ درون سرم

صدای کوفتی ِ جیغ و گریه ی پسرم

 

صدای کوفتی ِ بستن ِ در ِ خانه

صدای توی دلم مانده: «با خودت ببرم!»

 

بغل گرفتن ِ یک زندگی به تنهایی

صدای کوفتی ِ چند مهره ی کمرم

 

دو دست ِ آویزان روی دامنی پاره

دو چشم ِ بسته شده در تکان ِ گهواره

 

قدم زدن وسط هال و هی تو را دیدن

تکان تکاندن ِ خود، روی فرش پاشیدن

 

قدم زدم که فراموش تر کنم خود را

میان زندگی ِ مشـ/ـترک تعهّد را!

 

نبودی و دلم از عاشقیت شک برداشت

ترک ترک... همه ی زندگی ترک برداشت

 

و سیب های من از دست آدم افتادند

و مردهای غریبه به یادم افتادند

 

قدم زدم وسط گیجی ِ زمین لرزه

که روی تخت بیفتم از این زن ِ هرزه

 

که خواب ِ سقف می آمد به بسترم می ریخت

عذاب وجدانم، خاک بر سرم می ریخت

 

که گم/ شدم جسدی تازه در تصوّرها

که دفن می کردم بین پاره آجرها

 

بیا بگرد در این خاطرات ِ خاک شده

که حتما از سر ِ تو سال هاست پاک شده

 

بیا جلو! جسدی تازه را بکش بیرون

اگرچه صورتم از ترس، ترسناک شده!

 

بیا بگرد! همین گوشه و کنارم من

صدای کوفتی ِ مرگ و انتظارم من

 

کنار تخت دو تا تیغ تیز پیدا کن

مرا بگرد از این هیچ چیز! پیدا کن!

 

تکان نمی خورد و خالی است گهواره

بگرد!... و پسرت را عزیز پیدا کن!

 

درون جمجمه ی من صدای آژیر است

صدای کوفتی ِ گریه ی سگی پیر است

 

صدای دووور شدن از صدای هر خواهش

و سر گذاشتنت روی سفتی ِ بالش

 

دو چشم ِ زل زده به آسمان، به آن بالا

صدای آرامش بخش ِ لا...لالا...لالا...

 

 

 

از : فاطمه اختصاری

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٧
comment نظرات ()

1681


دلم را که مرور می کنم؛
تمام آن
از آن ِ توست
نقطه ای،
از آن ِ خودم.
بر آن نقطه هم
میخ می کوبم و
قابِ عکسِ تو را
می آویزم...
 


از : ایمان سمرقندی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٩
comment نظرات ()

1680


نه به رتبۀ اول ِ کارنامه‌ات،
نه به صفحه دوم شناسنامه‌ات
من؛
به دکمۀ سوم ِ پیراهنت
حسادت می کنم ...
 
 
از : ایمان سمرقندی
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد
هاست، دامین، سرور مجازیمیزبانی وب، ثبت دامنه، سرور مجازی،
سرور اختصاصی، هاست دانلود