بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1697

 

فالَـت عجیـب آمد و خنـدیدی

یک گـرگ پیـر جا شده در فنجـان!

پیــرم ولی هنــوز خطــرناکم

نزدیـک تر به من نشو دختـر جان!


تو کوچکی... درست نمی دانم

در شعـرهام بوی تنـت باشـد!

کشـف دوتا پرنـده ی بازیـگوش

پشـت حصـار پیـرهنـت باشـد!


این شعـر نیست... سایه ی صیادی ست-

تیـر و کمـان گرفته... بتـرس از من!

شعـر من آتش است، نخـوان دیـگر

آتـش به جان گرفتـه! بترس از من...


شعـر است پشـت شعـر... نخوان دیگر

دام است پشـت دام... مواظـب باش!

تردیـد کن، بتـرس، نیـا نزدیـک

رویای بی دوام... مواظـب باش!


با من نمـان که راه گریـزی نیست

این ماجـرا تمـام نخـواهد شـد!

حرف از امیـد و شـرم نزن با من

این گرگ پیــر، رام نخواهـد شـد...


در من هنـوز شـوق تصـاحب هست

پرهیـز کن غـزال جـوان از من!

رد می کنم... ولی به تو محتـاجم

نزدیـک باش و دور بمـان از من...

 

 

از : حامد ابراهیم پور

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢
comment نظرات ()

1696

 

دریا که تو دلبسته‌ی آنی ز تو دل کند

ای رود به این تجربه‌ی تلخ نپیوند!

 

تنهایی من آینه‌ی عبرت من شد

دلها که شکستند از این آینه هرچند

 

گفتی نگران منی و روز جدایی

در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند

 

ای عشق! بگو گرمی بازار تو تا کی؟

ای دل! غم ارزانی بسیار تو تا چند؟

 

دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:

همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند

 

 

از : مژگان عباسلو

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٧
comment نظرات ()

1695

 

ﺗﯿﺰﯼ ﮔﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﺍﺑﺮﻭﯾﺖ

ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻗﺸﻨﮓ ﮔﯿﺴﻮﯾﺖ

ﺁﻥ ﺩﻭﺗﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﺎﺟﺮﺍﺟﻮﯾﺖ

ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺵ ﺍﻟﻨﮕﻮﯾﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

 

ﻧﺎﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﺖ

ﻃﺮﺡ ﺁﻥ ﺩﺍﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭼﯿﻨﺖ

« ﻫـ » ﺩﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﻼﮎ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ

ﺷﯿﻄﻨﺖ ﺩﺭ ﺗﻠﻔﻆ ﺷﯿﻨﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

 

ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺖ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺷﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺭﻭﺷﻨﺎﯼ ﻏﺒﻐﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻭﺍﻥ ﻣﺬﻫﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺭﻧﮓ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺐ ﺗﻮﺳﺖ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

 

ﺷﺮﻡ ﺩﺭ ﻟﺮﺯﺵ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻮ و

ﺑﺮﻕ ﺍﻧﮕﺸﺘﺮ ﻃﻼﯼ ﺗﻮ و 

ﺗﻖّ ﻭ ﺗﻖِّ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ و

ﻧﺎﺯ ﻭ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺍﺩﺍﯼ ﺗﻮ و ...

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ

 

ﺣﺎﻝ ﭘﺮ ﺭﻣﺰ ﻭ ﻣﺒﻬﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﺧﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺩﺭﻫﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﭘﺸﺖ ﺁﺭﺍﻣﺸﺖ ﻏﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺩﺍﺭﯼ

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﺪ ﺩﺳﺘﻢ


ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺍﺩﺍﺭﻩﺍﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ

ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺷﺪﻡ ﻣﺪﯾﻮﻥ

ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺮﺩﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﻮﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ

ﺩﯾﺪﯼ ﺁﺧﺮ ...! ﻧﮕﻔﺘﻤﺖ ﺧﺎﺗﻮﻥ!

ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﺩﻫﯽ ﺩﺳﺘﻢ

 

 

از : قاسم صرافان

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٤
comment نظرات ()

1694

نگرانم !‌ ولی چه باید کرد؟
عشق، دلواپسی نمی فهمد !
درد من، خطِ میخی است عزیز
درد من را کسی نمی فهمد !
 
بغض کردن میان خندیدن
تکیه دادن به کوه ِ نامرئی
خسته ام از ضوابط عُرفی
خسته ام از روابط شرعی 
 
هیچ کس،‌ هیچ کس نمی داند
به نگاهت چه عادتی دارم
هیچ فرقی نمی کند دیگر
اینکه با تو چه نسبتی دارم …
 
تف به هر چه اصول، هر چه فُروع
تف به هرچه ثواب ، هرچه گناه
توی تاریک خانه ی دنیا
عقل، جنّ است و عشق، بسم الله !
 
چشم هایت نگاه خیسم را
مثل ِ برق سه فاز میگیرد
تو برایم جرقه ای وقتی
خانه را بوی گاز می گیرد !
 
زیر آتش فشان ِ‌ جنگ تو
یخ ِ هر چیز آب خواهد شد
مثل یک سرزمین ِ بی سرباز
همه چیزم خراب خواهد شد …
 
تو مرا زجر می دهی عشقم
مــازوخیسمی که دوستش دارم
من به اِشغال تو درآمده ام
صهیونیسمی که دوستش دارم !
 
 
 
 
از : یاسر قنبرلو
 
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۳
comment نظرات ()

1693

 

سنگین تر از گوش هایش

مدال های بر سینه اش بود

ژنرال پیری که یادش نمی آمد

سال ها برای کدام جناح جنگیده است

 

دیروز عصر، مرگ از پشت سر صدایش کرد

رفت، مقابلش ایستاد

و مدال ها کلاه از سر مرگ برداشتند

 

مرگ خم شد

دست پیرمرد را بوسید

و باهم از کادر خارج شدند...

 

 

از : لیلا کردبچه

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۸
comment نظرات ()

1692

 
دردهایی که هست یا بوده
خبر مرزهای آسوده
خسته از حرفهای بیهوده
مادرم چای قصه را دم کرد

قصه نخل ها و نهری که
داستان سقوط شهری که
سالهای سکوت و قهری که
کمر مرد خانه را خم کرد

قهر و نفرین ... نرو، بمان ... لطفا !
آنقدر رفت و رفت تا دشمن
و شبی تکه هایی از آهن
پدرم را به خانه محکم کرد

پرم از خوابها و تعبیر و
پرم از آیه ها و تفسیر و
پرم از برگه های تقدیر و
چه کسی بی بهانه درکم کرد؟!

جنگ نامرد عشق و باور را
خاک هم خنده های خواهر را
بمب و موشک پناه مادر را
همه را از جهان من کم کرد

مادرم سهم آب و نانش را
پدرم تکه های جانش را
خواهرم داغ نوجوانش را
به تن لخت کوچه پرچم کرد

وان یکاد آخرین طلسمش بود
خاک در انتظار جسمش بود
کوچه در انتظار اسمش بود
و پدر تکه تکه ترکم کرد ...

پدری رخت جنگ پوشید و
پسرش جام زهر نوشید و
چای قصه همیشه جوشید و
مادری خسته شعله را کم کرد ....



از : حمید امیدی


پ . ن :
ــ چقدر دلم برای سیدمهدی موسوی تنگ شده ...
 
 
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٥
comment نظرات ()

1691

 

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

حسی شبیه آنچه که یک جسم ِ بی جان داشت

 

می آمد و با هرقدم عطر تو می پیچید

لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت!

 

با حال آن روزم میان خاطرات تو ،

باران نمی بارید... ، اگر یک ذره وجدان داشت!

 

میشد بگیری دست من را قبل از افتادن

اما نشد..

تا من بفهمم عشق تاوان داشت

 

میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن

افسوس... من را کشت آن دردی که درمان داشت!

 

من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد

من مرده بودم.. مرگ در رگ هام جریان داشت

 

وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند:

برگشتن جان پس به جسمی مرده ، امکان داشت

 

 


از : رویا باقری

 

 

پ . ن : 

- دوستان عزیز، در صورتی که به آدرس nice.poem در یاهو ایمیل زدید

- و بعد از حداکثر ده روز پاسخی دریافت نکردید

- مطمئن باشید ایمیلتان یا قاطی اسپم ها رفته یا اصلاً نرسیده است!

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد