1514
نه به آزادی پنج حرف ساده
در انگشتهای خستهات دلخوشی
و نه از اسارت دستهای بستهات دلخور
با اینحال
همینکه به خانهات برگردی
جای آخرین مشتت را روی دیوار قاب خواهی کرد
مشتها اما
بهتر از همه میدانند
دستی که پارچهای سپید را تکان داده تفنگ را پر میکند
و انگشتی که پای صلحنامه خورده ماشه را میکشد
- هرچه باشد مشتها
همجنسهای خودشان را که بهتر از ما میشناسند –
همین است که دیگر تعجب نمیکنم
اگر انگشتهای تو بند کفشهایت را
در پاگرد خانهات که میبندند
در زندان باز کنند
یا مشتهایت آن را که دیروز کشتهاند
امروز
با زنده بادی جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی
دیگر به دستهای تو هم اعتمادی ندارم
به هیچکس و هیچچیز اعتمادی ندارم
آنقدر که فکر میکنم هرکه ایستادهست
پایی برای دویدن ندارد
یا آنکه میدود
پاهایش را
از پای جوخهی اعدام دزدیدهست.
از : لیلا کردبچه
1513
در جواب ِ دخترم که پرسید:" چرا مرا به دنیا آوردی؟ "
زیرا سال های جنگ بود
و من نیازمند ِ عشق بودم
برای چشیدن ِطعم ِ آرامش.
زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مردو زن
نه برای مادر و فرزند.
زیرا تو هرگز نمی توانی بگویی:
"مادر ِ سابق ِ من"
حتی وقتی جنازه ام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی .
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورده ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
رؤیاهاو آرزوهای دور و درازت..
از : فریده حسن زاده-مصطفوی
1512
عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمی باید خواست
از : عمر خیام
1511
باد که می آید
خاکِ نشسته بر صندلی بلند می شود
می چرخد در اتاق
دراز می کشد کنار زن ،
فکر می کند
به روزهایی که لب داشت.
از : گروس عبدالملکیان
1510
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر مـِی دهد مرا بر لب کِشت
هرچند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من ار برم دگر نام بهشت
از : عمر خیام
1509
اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز میکشم و میمیرم
مرگ نه سفری بیبازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست آن موقع که باید دوست بداری
از : رسول یونان
1508
دنیا ی کوچکی ست
تو روز هایت را بر می داری
با تکه هایی از من
که ریخته است روی خاک
من مرزها را
خط می زنم از کتاب ها
از موهایم که عاشق بود!
پدر گفت کوتاهش کن
اصلا ببر صدای این اسب های لعنتی را
ما مال این سرزمین نیستیم می فهمی؟
من تکه ای از زمین را جابجا کردم
کمی از خاک های پدر را آوردم
و ریختم پای شمعدانی ها
و ریختم روی آسفالت های بدقواره ی این شهر
و ریختم توی صورت بچه هایی که
به مادر بزرگ گفتند ارمنی
ومی خندیدند
پدر گفت وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد
و بعد ادامه نداد
من ریشه هایم جایی پیش تو بود
و شیهه هایم را
تنها اسب های غریبه دوست داشتند
اسب هایی که مال هیچ سرزمینی نبودند
من به ریشه هایم فکر می کردم توی مدرسه
توی مقنعه
وقتی که بوی خون
توی سرود ملی و مارش های پیروزی
دیوانه ام میکرد
من فکر می کردم زمین چه قدر ابله است
که می گذارد تکه تکه اش کنند
و سیاستمدارها
که نمی گذارند سربازهای عاشق
شجاع نباشند در مقابل مرگ
من حتا پیش خودم فکر می کردم
حتما توی کله ی خانم مدیر
گچ ریخته اند
که می گوید
جنگ غنیمت است
و موهای ما به دشمن کمک می کند!
من دم اسبی ام را باز می کردم توی کلاس
و اسب ها شیهه می کشیدند
پدر می گفت
وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد
من به تو فکرمی کردم که جای دیگری بودی
و از خون بدت می آمد
و از سیاستمدارها
که نمی گذاشتند سربازهای عاشق از جنگ بترسند !
از : ناهید عرجونی

