بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1732

 

گریه نمی کنم که نفهمد کسی مرا!

بی های و هوی دست دلم رو نمی شود!

گریه نمی کنم که نفهمد کسی، ولی

این حرف ها برای دلم "او" نمی شود!

 

دارد دوباره در دلم این بغض لعنتی

با یاد چشم های تو تکرار می شود

انگار قلب شیشه ای ام در هجوم عشق

با رفتن تو بر سرم آوار می شود!

 

عشقت سراب بود ؛ ولی قلب من نخواست

باور کند که عشق و جنون فرق می کند

دارم در این سراب تهی می روم فرو!

دارد مرا درون خودش غرق می کند!

 

با تیک تاک عقربه ها دور می شوی

با رفتن تو ثانیه ها درد می کشند

در من دوباره خاطره ها می شود ردیف...

بی تو تمام قافیه ها درد می کشند!

 

می ایستم؛ به درد خودم تکیه می کنم

تا که نبینم عشق چه آورد بر سرم!

می ایستم دوباره ولی مطمئن نباش

یک لحظه هم بدون تو طاقت بیاورم!

 

حالا به یاد عشق تو لبخند می زنم

در انتظار حادثه هایی خیالی ام!

آخر تو نیستی که، بفهمی بدون تو

روزم چطور می گذرد؟! در چه حالی ام؟!

 

من باختم، قبول! تو بردی، قبول تر!!

بگذار در جنون خودم زندگی کنم!

با رفتن تو مُردم و باید از این به بعد

این قصه را بدون خودم زندگی کنم...

 

 

 

 

 

از : پرتو پاژنگ

 

   + سایه ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٧
comment نظرات ()

1731

 

می خواهمت

چنان که همین حالا تکه تکه ام کنی

بعد

روحم را می دهم بسوزانند

روحم را بگذار خاک کنند

من استخوان هایم را

از گورستان فراری داده ام

 

می خواهمت

و از چهار جهت به جنوب میروم

به آن جا

که ماه شک برده بود

به آخرین اتاق آن مسافرخانه ی کوچک

به آنجا

که رد حرفهات هنوز

بر لاله ی گوشم زخم است

به آنجا که خون

از ‍‍‍‍‍‍‍‍ پنج انگشتم جلوتر آمده بود

که چنگ بیندازد به رفتنت

 

من

چمدانت را گرفته بودم

موج ها را گرفته بودم

هفت و ده دقیقه ی غروب را گرفته بودم

تو اما

از درون راه افتادی

 

بوی خونم

چرا تو را برنمی گرداند

کوسه ی آب های گرم ؟

 

 

 

از : گروس عبدالملکیان

 

 

 

   + سایه ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۸
comment نظرات ()

1730

 

غرور

صورت بی‌تفاوت مردی است

که سالها پیش

در انتهای خیابانی خیس

زندگی

از نوک انگشتانش فاصله گرفت

و مرگ

از همان نقطه در جانش ریشه دواند ...

 

غرور

سرمای دستهای مردی است

که با هیچ آتشی گرم نمی‌شوند

و او در جهنمش زندگی آرامی دارد ...

 

مردی که

حتی مرگ هم او را به هیجان نمی‌آورد

تنها

از روبروی همان خیابان همیشگی که عبور می‌کند

قلبش اندکی نمی‌زند...

 

 

 

از : م . محمدی مهر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٥
comment نظرات ()

1729

 

بهمن بکش! شب‌های من لبریز بی‌خوابی‌ست !

بهمن بکش! که «کِنت»ها امروز قلّابی‌ست !

 

بهمن بکش! بی‌خوابی‌ام مدیون سردرد است

بهمن بکش! شب‌های بی‌سیگار نامرد است !

 

بهمن بکش! که جیب‌مان خالی‌تر از خالی‌ست

بهمن بکش! سیگار ارزان واقعا عالی‌ست !

 

بهمن بکش! که فکر را درگیر خواهد کرد

بهمن بکش! بویش زنان را سیر خواهد کرد !

 

بهمن بکش! از فلسفه لبریز خواهی شد

بهمن بکش! نوروز من، پاییز خواهی شد

 

بهمن بکش! که چایِ بی‌سیگار، بیماری‌ست !

بهمن بکش! دنیایمان یک زیر سیگاری‌ست

 

بهمن بکش! دلبند این آغوش خواهی‌شد

بهمن بکش! که زیر پا خاموش خواهی شد

 

بهمن بکش! وقتی که در را بر همه بستی

بهمن بکش! در بین گریه، از سر مستی !

 

بهمن بکش! این آخرین نخ‌های این درد است

بهمن بکش! خِس خِس برای سینه‌ی مرد است !

 

بهمن بکش! که سرفه‌هایم باز می سوزند

بهمن بکش! لب‌هایمان را زود می‌دوزند !

 

بهمن بکش! که غصه را از یاد خواهی برد

بهمن بکش! بهمن بکش !

که زود خواهی مُرد !

 

 

 

از : محسن عاصی

 

   + سایه ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٢
comment نظرات ()

1728

 

یا ارّه باش بر تنِ سختم

یا تیغ نصفه، داخل تختم

یا سم بریز پای درختم

وقتی تبر وجود ندارد

 

وقتی در انتهای زمینی

وقتی که جز دروغ نبینی

وقتی که در قفس بنشینی

انگار پر وجود ندارد

 

گفتند پشت هر درِ بسته

آزادی است و قفلِ شکسته

گفتند پشت هر درِ بسته...

دیدیم در وجود ندارد!

 

گفتیم: شُکر! چشمِ تری نیست

گفتیم: شُکر! که خبری نیست

از این شکنجه بیشتری نیست

چون «بیشتر» وجود ندارد!

 

حرف از نگاه شعله ورش زد

از آرزوی بال و پرش زد

یک روز یک نفر به سرش زد...

آن یک نفر وجود ندارد

 

یک تیتر: صبح تازه دمیده!

یک تیتر: مرده است سپیده!

در روزنامه ای که رسیده

متن خبر وجود ندارد

 

یا گریه های وقتِ فراریم

یا صبر و انتظار بهاریم

از هر نظر وجود نداریم

از هر نظر وجود ندارد

 

چیزی بگو از آتش و آغاز

آزادی پرنده و آواز

یعنی به من امید بده باز

حتی اگر وجود ندارد ...

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٧
comment نظرات ()

1727

 

تنها تر از شمعی که از کبریت می ترسد

غمگین تر از دزدی که از دیوار افتاده

بی اعتنا پاکت کنند از زندگی ، مثل ِ

خاکستر سردی که از سیگار افتاده ...

 

بی تو دلم می افتد از من ... باز می خشکد

مثل کلاغی مرده که از سیم می افتد

این روزها هر بار که یاد تو می افتم

یک خطّ دیگر روی پیشانیم می افتد ...

 

می خواهی از من رو بگیری ، دورتر باشی

مانند طفلی مرده می پیچم به آغوش ات

سر درد می گیری و من تکرار خواهم شد

مانند یک موسیقی ِ غمناک در گوش ات ...

 

بی تو تمام کوچه ها سرد است ... تاریک است

انگار خورشید این حدود اصلاً نتابیده

تو نیستی و زندگی انگار تعطیل است

تو نیستی و ساعت این شهر خوابیده ...

 

تو نیستی و خاطراتی شور در چشمم

چون ماهیان مرده ای در رود ... می پیچند

تکرارها من را شبیه زخم می بندند

سیگارها من را شبیه دود می پیچند ...

 

بی تو شبیه ساعتی بی کوک می خوابم

در لحظه هایی که برای شعر گفتن نیست

در خانه ای که پرده هایش بی تو تاریک است

در خانه ای که روزهایش بی تو روشن نیست ...

 

اینجا کنارم هستی و آرام می خندی

آنجا کنار هم بغل کردیم دریا را

تو رفته ای ... باید همین امشب بسوزانم

این یادها ، این عکس ها ، این آلبوم ها را ...

 

 

 

 

از : حامد ابراهیم پور

 

 

 

   + سایه ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٤
comment نظرات ()

1726

 

بیا که روز بروزد! بیا که شب بشبد!

بیا که عشق و جنون، طرزِ تازه می‌طلبد

 

بیا صدام گرفته، دلم گرفته، هوا_

گرفته، درد گرفته، نفس گرفته، بیا

 

بیا، بیا، نود و هشت درصدم بغض است

که نیستی و خیابان قدم قدم بغض است

 

شبیهِ مرثیه‌ام، هر چه رج زدم بغض است

محرمم، صفرم، رفت و آمدم بغض است

 

دو روز پیش تو را زُل زدم، نبودی که

و بعد گریه شدم، گریه، در سرودی که_

 

نتی نداشت، صدایی نداشت، اصلاً هیچ

که نیستی و نمانده‌ست ردی از من هیچ

 

تو گم شدی! همه‌ی خاطراتِ من شاهد

سطورِ درهمِ مرگ و حیاتِ من شاهد

 

تو گم شدی، که گمم کردی و گمم کردند

میانِ این همه تقویم‌های بی‌لبخند

 

سکوت کردی و من نا امید از کلمات

چراغ دست گرفتم، به جست و جوی صدات.

 

 

 

 

از : سعید کریمی

 

 

   + سایه ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد