بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1723

 

ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮﻩ‌ﺍی ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮنی ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ

 

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ  اس ام ﺍﺱ ﺩﺭ ﺟﺎیی ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ

ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪی ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ

 

ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷین‌اند

ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ میﺑﻴﻨﻨﺪ

 

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ

 

ﻧﮑﻨﺪ میﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ میﺩﺍﻧﻢ !

ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ِ ﻳﮏ ِ  ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ

 

ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ

ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ

 

ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪی جعلی ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ

 

ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ

ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪی ﺁﺩﻡ ﻫﺎ میﺗﺮﺳﻢ

 

ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ !

ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪی ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ میﺑﻮﺳﻨﺪ

 

ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪی ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﻓﮑﺮ ِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦ ِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ

 

ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ بیﺭﺣﻤﻲ

ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ میﻓﻬﻤﻲ ...!

 

ﮐﺎشکی ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭی ﺑﺎﺷﺪ

ﮐﺎشکی ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭی ﺑﺎﺷﺪ

 

ﮐﺎشکی ﺍﺯ ﻫﻤﻪ مخفی ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩی

ﮐﺎشکی ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩی

 

ﮐﺎشکی ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪی ﺑﺪ

کاشکی ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ ... ﻭلی ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ ...

 

ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮنی ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ

 

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ میﺑﻴﻨﻨﺪ...

 

 

 

 

از : سید مهدی موسوی

 

 

پ . ن :

ــ دانلود

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٥
comment نظرات ()

1722

 

سال آینده خسته و اخمو

سال آینده خنده کم دارد

سال آینده جنگلی خشک است

که درخت و پرنده کم دارد

سال آینده سال غمگینی ست

که دلش را به هیچ خوش کرده

سال در یک گذشته چسبیده

پای قرص رونده کم دارد

 

سال تحویل ما به چوبه ی دار

سال تحویل ما به زندانبان

سیصد و شصت و پنج تا شاعر

سیصد و شصت و پنج تا زندان

سیصد و شصت و پنج تا رویا

کهنه و خسته و بلاتکلیف

سال رویای در به در مانده

گوشه ای از حقارت میدان

 

سال انبوه چشم ها خاموش

سال انبوه دست ها تنها

سال پست دروغگوی کثیف

"راستی" لال و بی صدا تنها

سال آغاز راه رنج شدن ِ

عاشقانی که عشقشان دور ست

سال تقلیل ما به یکدیگر

سیصد و شصت و پنج تا تنها

 

سبزه ها را نچین ستاره ی من!

وحشت و رنج و دردسر کم نیست

در دل ازدحام خاموششان

ترس تنهایی و خطر کم نیست

سیصد و شصت و پنج تا عابر

در مسیر عبور می میرند

توی این راه تا ابد هموار!!!

تیغ تیز و لب تبر کم نیست!

 

سال آینده عشق بیمار است

عشق بیمار، شین نمی خواهد!

سفره مان لب به لب پر از "خ" بود

سفره ی ما که سین نمی خواهد

خون و خاک و خزان و خط خوردن

خار و خاشاک و خواری جنگل

اشرف راه های بی برگشت!

پای دل کنده مین نمی خواهد!

 

از سر خط که جنگلی سبز است

تا ته شعرهای گیلانی

آسمان جهان ما ابری ست

ابر بی هیچ اشک و بارانی!

سال آینده سال پر شوری ست

سال جنگ و جدال و خون بازی

سال تبدیل ما به اعدامی

سال تبدیل ما به زندانی

 

من پر از بغض کهنه ام دیوار!

از تو یک گوش امن می خواهم

می روم سر به نیست تر بشوم

از تو پاپوش امن می خواهم

سیصد و شصت و پنج تا جانی

در جهان یکه تاز و همدستند

اشرف سال بعد هم تنهاست

از تو آغوش امن می خواهم...

 

 

 

 

از : اشرف گیلانی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢
comment نظرات ()

1721

 

عید که آمد

فکری برای آسمان تو خواهم کرد

یادم باشد

روزهای آخر اسفند

دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم

و گلدانی کنار ماهت بگذارم

 

زندگی که همیشه اینجور پیچ و تاب نخواهد داشت

بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بکشی

بایستی کنار پنجره

و با درخت و باغچه صحبت کنی

 

پنهان نمی کنم

که پیش از این سطرها

"دوستت دارم" را می خواستم بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد ...

 

 

 

از : حافظ موسوی

 

 

پ . ن :

ــ روزهای خیلی خوبی داشته باشید، لطفاً!

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

1720

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

 

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را ز در خانه براندیم

 

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

 

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

 

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

 

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم

 

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

 

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

 

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

 

طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم

 

 

 

 

 

از : مهدی اخوان ثالث (م.امید)

 

   + سایه ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

1719

 

جو گندمیه موهام، من پیر شدم دختر

در خاطره‌هایی دور، زنجیر شدم دختر

 

نه دلخوش ِ رویام و نه ملعبه‌ی امید

کابوس، فقط کابوس، تعبیر شدم دختر

 

من وعده‌ی خوشبختی در سیر ِ زمان بودم

هی دور شدم از خود، هی دیر شدم دختر

 

یک دشت پر از صبح و خورشید و غزل بودم

در شهرِ شب‌آمیزان، تکفیر شدم دختر

 

این دشت که می‌بینی، انبوه ِ فراموشی‌ست

دریای جنون بودم، تبخیر شدم دختر

 

من آینه‌ی بغضم، صد بار تَرَک خورده

در حسرت و دلتنگی، تکثیر شدم دختر

 

جو گندمیه موهام، جو گندمیه دنیام

تبعید شدم از رنگ، من پیر شدم دختر

 

 

 

 

از : سعید کریمی

 

   + سایه ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

1718

 

گلوله ای از گردنم عبور می کند

و خون در پرهایم

به حرف در می آید

 

شکارچی نمی داند

شامی که می خورند

همه را غمگین خواهد کرد

 

شکارچی نمی داند

که بچه هایم همین حالا گرسنه اند

و من به طرز احمقانه ای

به پروازم ادامه خواهم داد

 

شکارچی نمی داند

که سالها در درونشان بال بال خواهم زد

و کودکانش کم کم

به قفس بدل می شوند ...

 

 

از : گروس عبدالملکیان

 

پ . ن :

- کتاب جدید گروس عبدالملکیان به نام "پذیرفتن" را می توانید از فروشگاه نشر چشمه در خیابان کریمخان و یا کتابفروشی های معتبر درخواست کنید.

 

- تصمیم گرفتم برای بیشتر به روز کردن اینجا از یک نیروی کمکی استفاده کنم ... و ممنونم از خواهرزاده نازنینم که من رو کمک می کنه.

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

1717

 

سکوت کردم و تنهایی‌ام به حرف میامد

تو رفته بودی و در پشت شیشه برف میامد ...

 

تو رفته بودی و بوی تو بود در تن داغم

تو رفته بودی و آتش گرفته بود اتاقم

 

تو رفته بودی و طعم تو داشت خون دهانم

تو رفته بودی و ...

دنیا گذاشت زنده بمانم ...

 

تو رفته بودی و....من مانده بودم و تن خیسم

تو رفته بودی و می خواستم تو را بنویسم

 

تو را نوشتن در عمق رنج‌های صعودی

تو را نوشتن...وقتی تو هیچ وقت نبودی

 

تو را نوشتن در پرده های پاره ی این سن

تو را نوشتن در سمفونی آخر هایدن

 

تو را نوشتن در ذهن شب ، حوالی پانتون

تو را نوشتن در نادیای آندره برتون

 

تو را نوشتن در شعرهای مخفی عینی

تو را نوشتن در متروی امام خمینی

 

تو را نوشتن در خرده های خونی شیشه

تو را نوشتن در التماس های همیشه

 

تو را نوشتن در پاره‌های این تن قرمز

تو را نوشتن در بسته‌های بهمن قرمز

 

تو را تقاطع آزادی و حجاب نوشتن

تو را اوایل میدان انقلاب نوشتن

 

تو را نوشتن

تا این کتاب سرخ نباشد ...

تو زنده باشی و

چاقو

در آب

سرخ

نباشد

 

تو زنده باشی در پیش فرضِ این تز خونی

(تو زنده باشی بیرون این پرانتز خونی)

.
.
.

تو را روایتی از نرگس و فرود نوشتم

تو را اواخر آتش بدون دود نوشتم

 

تو را نوشتم و این شعر مرده رام نمی شد

تو را نوشتم و جان کندنم تمام نمی شد

 

تو را نوشتم و شکل تو بود صورت داغم

تو را نوشتم و تب کرده بود مغز اتاقم

 

تو را نوشتم... تا آسمان به حرف بیاید

تو را نوشتم تا پشت میله برف بیاید ...

 

 

 

 

 

از : حامد ابراهیم پور

 

   + سایه ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد