1544
مرگ
تنها دری است
که تا به تو فکر می کنم باز می شود
و هر بار بدم می آید از خانه ای که در آن نیستی
و بعد به هر دری می زنم عزرائیل پشتش است
و بعد
طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را
به کدام سقف بیاویزم
و تیغ
یعنی این توئی که هنوز در رگ هایم جریان داری
مرگ
چیزی شبیه دست های من است
که حتی با ده انگشت نمی توانند
یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند
و چیزی شبیه صدایم
که هر بار دوستت دارم
تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده اند
و چه انتظار بزرگی است
اینکه بدانی
پشت هر "دوستت دارم" چقدر دوستت دارم
اینکه بدانی
چگونه سالهاست زیر لبخند میانسال مردی می پوسم
که نمی داند هنوز در رگ های من کسی هست
و هر روز
جنازه ی تازه ای در من کشف می کند
از : لیلا کردبچه
1543
حرفهایم را
در کتابهایم نوشتهام
فکر کردم:
این روزها کسی کتاب نمیخرد…
در خانه که حبس میشوم
به جزئیات دقت میکنم
امروز پشهها فکر میکنند
دیوارهای بلند خانه را فتح کردهاند!
از مرگ نمیترسم
از این میترسم که گلولهها
حرمت حرفهایم را نگه ندارند
کاش میشد
در یک مناظره
یا یک مشاعره بمیرم
نه در امتداد خیابانی مجهول
و غرق در خون
جایی خواندهام:
وقتی که میمیری
رنگات مثل گچ سفید میشود، بدنات سرد
با این حساب
دیوارهای صبور خانه
مدتهاست که در سکوت مردهاند
آخرین باری که تیر خوردم
هنوز ایستادهبودم…
پشهها تمام خونِ دیوار را مکیدهاند
حالا میخواهند مرا فتح کنند؛
شاعری که لبخندِ تلخ
از روی لبهایش محو نمیشود!
از : مهرداد شهابی
1542
میدانم
قدت نمیرسد
برای به آغوش گرفتنم
چوبههای دار این سرزمین بلند است.
*
اینگونه که دارها را بلند میسازند
میدانم
در آخرین دیدارمان
قدت نمیرسد
برای به آغوش گرفتنم
از: سیدحیدر بیات
ترجمه از : همت شهبازی
1541
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
همیشه منتظریم و کسی نمی آید
صفای گمشده آیا
بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟
اگر زمانه به این گونه
ــ پیشرفت این است
مرا به رجعت تا غار
ــ مسکن اجداد
مدد کنید
که امدادتان گرامی باد
همیشه دلهره با من
همیشه بیمی هست
که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم:
چقدر مردن خوب است
چقدر مردن
ــ در این زمانه که نیکی
حقیر و مغلوب است ــ
خوب است
از : حمید مصدق
1540
یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟
پروانه ی تاراج گُلت بند به چند است؟
خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدم
آخر مگر این دانه ی اسفند به چند است؟
یک نامه به نامم ننوشتی مگر آخر
کاغذ به سمرقند تو ای قند! به چند است؟
نرخ لب پُر آب تو و شعرِ ترِ من
در کشور زیبایی تو چند به چند است؟
با داروندار آمده ام پیش تو، پرکن!
غم نیست که پیمانه ی سوگند به چند است؟
وقتی که به عُمری بدهی لب گزه ای را
در تعرفه ی عشق تو لبخند به چند است؟
یک، ده، صد و بیش است خط ساغر عُشاق
تا حوصله ی ذوق تو خُرسند به چند است؟
دل مجمر افروخته ام برد و نگفتند
کاین آتشِ با نور همانند به چند است؟
چند اَرزدم آغوش تو در هرم کویری ؟
چندین بغل از برف دماوند به چند است؟
از : حسین منزوی
1539
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
از : فاضل نظری
1538
ساده با تو حرف می زنم
مثل آب
با درخت
مثل نور
با گیاه
مثل شب نورد ِ خسته ای
با نگاه ماه
ساده با تو حرف می زنم
ناگهان مرا چرا چنین
به ناکجا کشانده اند ؟!
کیست اینکه خیره مانده اینچنین
مات و مضطرب در نگاه ِ من ؟
من ؟ نه،
این، نه من
نه، نیستم!
این غریب!
این غریبه ی شکسته!
کیستم؟
مادرم کجاست؟
من کلاس چندمم؟
دفترم
کتاب فارسی
جزوه های خط من کجاست؟
من چرا چنین هراسناک و مضطرب... ؟
من که در کلاس
جزو بچه های خوب بوده ام
ساکن و صبور
من همیشه گوش داده ام
دفتر مرا نگاه کن
بارها و بارها
بی غلط نوشته ام :
"آب"
"آذر"
"آفتاب"
مشق های من مرتب است
موی سر و ناخنم....
پس چرا چنین؟
این غریب
این غریبه
در حصار قاب ِ آینه
اینکه شانه می کشد به موی خویش
کیست؟
شانه؟!
من کلاس چندمم؟
ساده با تو حرف می زنم
آن همه نگاه مهربان
آن همه درخت و
پرسه و
پرنده
آن همه ستاره و
سلام
آن همه پریدن و
رسیدن و
میان موجی از ستاره پر زدن
آن خدا و شب
خواب های پرنیانی بهار
آفتاب صبح ِ پشت بام
عطر باغچه
نربان و از میان شاخه ها
تا کنار ِ حوض ِ سبز خانه امدن
باز هم به ماهیان ِ سرخ سر زدن
ناگهان چرا چنین؟!
این همه شبان تار
بی ستاره
بی پرنده
بی بهار
این چقدر بی شمار
ــ شاخه های آهنین
ــ که قد کشیده اند
ــ رو به روی من
مات و گیج و گنگ
مانده ام میان
ــ آنچه هست و نیست
نه، نبوده، هیچگاه
این حصار و قاب
جزو درس های من نبوده است
من هنوز کوچکم
این لباس را
پس چرا بزرگ کرده اند؟
این یکی دو شیشه قرص
این سه چهار قبض برق و آب
این جواب آزمایش
این غذای بی نمک
این خطوط مبهم کتاب
عینکی که مانده روی میز
این زنی که هست
مادری که نیست
این سوال های بی جواب
مال کیست ؟
ساده با تو حرف می زنم
این توقف عجیب
این همه حساب
این شتاب صبح
این جقوق
این اداره
این دروغ چیست ؟
من مدیر نیستم
این اتاق هست
میز هست
پله هست
پشت در دوباره کیست ؟
حس مبهمی میان هست و نیست!
من بزرگ نیستم
شاعرم ولی
شعرهای این کتاب را
بچه های کوچه "دوآبه*" گفته اند
من دلم برای بچه های کوچه "دوآبه" می تپد
من دلم برای "هفت سنگ"
من دلم برای "زو"
"ماله" و "گــُلو"
من دلم برای آن شب قشنگ
من دلم برای جاده ای
ــ که عاشقانه بود
آن سیاهی و
سکوت
چشمک ِ ستاره های دور
من دلم برای «او» گرفته است
ساده با تو حرف می زنم
من دلم برای روزهای دورتر
قصه ی شبانه پدر
من دلم برای نعمت
احمد و منیر
طاهره
من دلم برای باغ گوشه
فرصت غروب
اولین ستاره
پنجیمن درخت سیب
من برای چشمه ای
که با دلم حرف داست
حس و حال قورباغه ها
من دلم برای تخت ِ چوبی سه لنگه ای
ــ چراغ ِ گرد سوز
رقص برگ و
بازی نسیم
من دلم برای سفره ای که ساده بود
نان تازه ی "تـِـو ِی"
چشم های مهربان
دست های کار
من دلم برای روزهای زندگی گرفته است
این رئیس
کیست ؟
این غرور
این قباله
این کلید خانه
چیست؟
ساده با تو حرف می زنم
این پرنده ای که من کشیده ام
چرا نمی پرد ؟
این ستاره
سرد و کاغذی است
این درخت
بی بهار مانده است
دانه ای این انار
طعم مرگ می دهد
من دلم گرفته
هر چه می روم نمی رسم
رد پای دوست
کوچه باغ عشق
سایبان زندگی کجاست ؟
من کلاس چندمم ؟
کودکی
بهانه ی بهار را گرفته است
دخترم نسیم
او که اضطراب امتحان
ــ به چهره اش نشسته است
او که تکیه می دهد به من
او چرا
مرا به کوچه های کودکی نمی برد ؟
ساده با تو حرف می زنم
من چقدر تشنه ام !
مادرم کجاست ؟
من چگونه بی چراغ
من چگونه، بی اشاره ای درست
می رسم به چشمه ای
ــ که چاره ساز زندگی است
دخترم نسیم
روبروی من نشسته است
مات !
خیره !
خنده !
خواب نیستم
بوی خاطرات دور
بی پونه
کوچه ی "دوآبه"
حوض سبز
دخترم سلام می کند
مادرم کنار در
مات !
خیره !
خنده !
ناگهان
هر سه کودکیم
هر سه پشت میز یک کلاس
زنگ فارسی است
باز :
"آب"
"آذر"
"آفتاب"
این پرنده ای که من کشیده ام
این پرنده می پرد
این پرنده آشناست
این پرنده در تمام مشصق های من
نوشته می شود
این پرنده بوی کوچه ی "دوآبه" می دهد
این پرنده خسته نیست
این پرنده با نسیم حرف می زند
چشم های این پرنده
چشم های مادر من است
قاب ها
حصارها
شکسته است
خواب نیستم
کیف من کجاست
دیر شد
به مدرسه نمی رسم...!
از : محمدرضا عبدالملکیان
