1587
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج
ای موج پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج
ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده
جز عشق نیاموختی از قصه حلاج
یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچه ای را که رها گشته در امواج
از : فاضل نظری
پ . ن :
ــ انتخاب بهترین وبلاگ از دید کاربران
1586
حسودم،
به انگشتهایت
وقتی موهایت را مرتب میکنند
حسودم،
به چشمهایت
وقتی تو را در آینه میبینند
و حسودم،
به زنی که رد شدن از لنزهای رنگیاش
رنگ پیراهنت را عوض میکند
چه کار کنم؟
من زنِ روشنفکری نیستم
انسانی غارنشینم،
که قلبم هنوز در سرم میتپد؛
- که بادی که پنجرههای خانهام را به هم میکوبد،
روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟
و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم میآورد،
روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟ -
حسودم
و هی میترسم از تو
از خودم
از او
میترسم و هی شمارهات را میگیرم
و صدای زنی ناشناس
که شاید عطر تو از گلهای پیراهنش میچکد
که شاید بوی تو از انگشتانش میچکد
که شاید حروف نام تو از لبانش میچکد
هر لحظه از دسترسم دورترت میکند
تو دور میشوی
من
فرو
میروم در غار تنهاییام
کنار وهمِ خفاشی که این روزها
دنیایم را وارونه کردهست
از : لیلا کردبچه
پ . ن :
ــ انتخاب بهترین وبلاگ از دید کاربران
1585
این صندلی که جای تو خالیست روی آن
یعنی که آمدی، که نشستی، که ناگهان
پروانه وار پیله دراندی و پر زدی
رفتی به سمت نقطه ی پایان آسمان
اعجاب رفتنت در و دیوار را گرفت
حتا دهان پنجره باز است همچنان
بعد از تو لفظ و لهجه ی ساعت عوض شده است
طوری که حس نمی شود از چرخشش زمان
دیدم که بعد رفتن تو جای تیک تاک
می گفت لحظه ای نرو پیشم بمان ... بمان
از : سورنا جوکار
1584
رخ تو رونق قمر بشکست
لب تو قیمت شکر بشکست
لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت
صف عقلم به یک نظر بشکست
بر در دل رسید و حلقه بزد
پاسبان خفته دید و در بشکست
من خود از غم شکسته دل بودم
عشقت آمد تمامتر بشکست
نیش مژگان چنان زدی به دلم
که سر نیش در جگر بشکست
نرسد نامههای من به تو زآنک
پر مرغان نامهبر بشکست
قصهای مینوشت خاقانی
قلم اینجا رسید و سر بشـــ...
از : خاقانی شروانی
1583
بند ِ دل ِ من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم!
از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دستهایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و نیفتم
یا گیرم این لبخند لعنتی ات
سوژه ی معروف ترین نقاش قرن بعد شود
با این ها
چیزی از قد تنهایی های من
آب نمی رود عزیزم
و هنوز
شب ها
روی شعرها غلت می زنم !
از : مهدیه لطیفی
1582
من یک دو رگه ام
بازمانده ی سفری غمگین
از وطنی
به وطنی
شلیک نکنید!
من یک دو رگه ام
و تنم مرزی است
که به هیچ سویش نمی توانم بگریزم !
هر روز جنگی در من در می گیرد
و سربازان بسیاری می میرند
و سربازان بسیاری
در قلبم پناه می گیرند
شلیک نکنید!
من یک دو رگه ام
غم هایم دو برابر شماست
دلهره هایم ...
از آب غلیظ تر است ؛ خون*
و این تفاوتی ندارد
برای تفنگی که نشانه رفته است
خون
خون که بی گذرنامه در بدنم جریان داشت
نمی داند
به کدام سو جاری شود!
از : عبدالصابر کاکایی
*ضرب المثلی انگلیسی
1581
بیا تا فرصت هست
پیاده روی های طولانی را تجربه کنیم
فردا که من پشت میز کافه می نشینم
و تو عروسی می کنی ...
فردا که من پشت میز کافه می نشینم
و تو دخترت را تا مدرسه می رسانی ...
فردا که من پشت میز کافه می نشینم
و تو دخترت را عروس می کنی ...
فردا ...
دیر است
بیا تا فرصت هست
تجربه کنیم ...
از : م . محمدی مهر
