بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1736

 

تهران من ازتوهیچ نمی خواهم

جز تکه پاره های گریبانم

نوستالژیای مرگ مکرر را

تزریق کن دوباره پریشانم

 

تهران دلت همیشه غبارآلود

رویای سنگ خیز تو وهم آلود

پهلوی پهنه های تو خون آلود

پس یا بمیر یاکه بمیرانم

 

من زخمی ازتوام توچرا زخمی

ابروشکسته خسته پرازاخمی

ای پایتخت بخت چه سرسختی؟!

انکارکن بگو که نمی دانم

 

امّ القرای غربتی و دیزی

ای باغ دشنه! باغچه ی تیزی!

گور اقاقی و ون وتبریزی

حالا تورا چگونه بترسانم؟

 

ای سرزمین آدمک ومردک

الّا کلنگ دوزوکلک بی شک

چاه درک مخازن نارنجک

فندک بزن بسوز وبسوزانم

 

شمس العماره های پر از ماری

دیوآشیان بی در ودیواری

سردابی از جنازه ومرداری

از عشق های بی سرو سامانم

 

ای شهرشحنه خیزچه مشکوکی

چه کافه های خلوت متروکی

گردوی سرنوشت چرا پوکی؟

از روز و روزگار گریزانم

 

ده ماه سال عاطلی وتعطیل

قانون تو قواعد هردمبیل

ای جنگل زنان و صف و زنبیل

هم میهنان مرد پشیمانم

 

قاجار غرق سوروسرورت کرد

صاحب قران تنوربلورت کرد

دارالفنون قرین غرورت کرد

درفکر پیش از این وپس از آنم

 

مشروطه شهرشعر وشعورت کرد

شاهی دوباره ازهمه دورت کرد

تا کودتا که زنده بگورت کرد

خون می خورم هرآینه می خوانم

 

دیدی که دختر لر از اینجا رفت

حتا امیر دلخور از اینجا رفت

دل نیز با دل پر از اینجا رفت

من دل شکسته ام که نمی مانم

 

شریان فاضلاب ترین هایی

شن زاری از سراب ترین هایی

ویران تر از خراب ترین هایی

من روح رود های خروشانم

 

هرشنبه سوری تو پر از کوری

مامورهای خنگ به مزدوری

با لحن خشک و جمله ی دستوری

اما به من چه من نه مسلمانم

 

قحطی زد و دیار دمشقم سوخت

خانه به خانه لانه ی عشقم سوخت

در پلک خود کفن شد و ازغم سوخت

هردختری که شد دل و شد جانم

 

 

 

 

از : محمدرضا حاج رستم بیگلو

 

 

پ . ن :

ــ دانلود دکلمه شعر با صدای شاعر

ــ دانلود اجرای شعر

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳۱
comment نظرات ()

1735

  

دو زن داشتم از دو تا مرد که...

دو تا گریه ی تحت پیگرد که...

 

دو تا خواب ِ آماده ی پا شدن

شبی گم در آغوش ِ پیدا شدن

 

 

یکی خسته از آنچه بود و نبود

سفیدی سیگار با طعم دود

 

سفیدی کاغذ به سرخوردگی

سفیدی قرصی در افسردگی

 

بریده شده از تمام ِ خوشی

سفیدی صورت پس از خودکشی

 

سفیدی یک نامه ی ناتمام

سفیدی زن، قاطی ِ دست هام

 

سفیدی یک گـَرد در وهم من

سقوطی در آغوش بی رحم من

 

زنی خسته از آنچه دید و ندید

سفید ِ سفید ِ سفید ِ سفید

 

 

یکی لذت ِ قبل ِ وابستگی

سیاهی شب در دل ِ خستگی

 

سیاهی بغض ِ کلاغی که نیست

فرو رفتن از باتلاقی که نیست

 

جنون در جنون از جنون، تابدار

سیاهی یک دامن چاکدار!

 

تتن تن تتن در تنم در تنت

سیاهی یک خال بر گردنت

 

ذغالی که قرمز شده از عطش

سیاهی یک سایه در حرکتش

 

حضور ِ غریزی ِ بی اشتباه!

سیاه ِ سیاه ِ سیاه ِ سیاه

 

 

دو زن داشتم توی یک قلب با...

دو زن مثل دو قطب آهنربا!

 

سه تا خواب ِ خوشبخت در تخت من

سه تا تخت در خواب خوشبخت من

 

سه غیرطبیعی ِ زیر ِ سرُم!

سه دیوانه در عصر بمب و اتم

 

بدون «حسودی» و «مال کسی»

دو زن مثل پایان دلواپسی

 

دو زن داشتم توی یک خانه که...

سه تا آدم ِ نیمه دیوانه که...

 

سه تا حل شده در تن ِ دیگری

سه رؤیای ِ خوشبخت ِ خاکستری

---

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢۸
comment نظرات ()

1734

 

به فرو رفتن دود از دهنت..خسّ و خس ات

به جدا کردن موهای سفید از برس ات

 

به صدا کردن یک عشق فراموش شده

به تماس تو و یک گوشی خاموش شده

 

به شب پخش شده توی اتاق خفه ات

به همین نعش فرو ریخته در ملحفه ات

 

به دلت : برکه ی بی جوش و خروش افتاده

به خودت : این شبح در تله موش افتاده

 

به خودت : مرده ی در گور خودش جا نشده

به دلت : مین تکان خورده ی خنثی نشده

 

به فرو رفتن فواره ی خون از نفس ات

به سکوت وطنت..خانه ی تنگت..قفس ات

 

خانه ی درهم و یک مشت کتاب ولو ات

به خبر های سر و ته زده از رادیو ات :

 

... اعترافات سراسیمه یک اعدامی

... عق زدن بعد از یک آبجوی اسلامی

 

به عرق کردن در رخوت شب بیداری

به علامت های جدی یک بیماری

 

وسط چاه به تعبیر خودت فکر نکن

به عوض کردن تقدیر خودت فکر نکن

 

تو همینی و همان تقویمت..خودکارت

با همان سیگار و اخم و کت و شلوارت

 

تو همینی و همان دلهره ی طولانی

با همان اخم فروریخته در پیشانی

 

تو همانی و همین خانه خاموش شده

تو همینی ... یک آهنگ فراموش شده

 

تو همینی و همان سردردت..تشویشت

تویی و موی به هم ریخته ات..ته ریشت

 

تو همانی و همین تنهایی..بی پولی

تو همانی با یک اندام معمولی !

 

تویی و بغض ترک خورده ی سنگین شده ات

تو همانی و همین خانه نفرین شده ات

 

تویی و اخم گره خورده به ابروی چپت

تویی و سوزش هر روزه ی بازوی چپت

 

تو همانی و همین زندگی دود شده

تو همانی و همین پیله ی مسدود شده

 

تو همینی و همان وحشت بی فردایی

تو همانی و همین تنهایی...تنهایی...

 

 

 

 

از : حامد ابراهیم پور

 

 

   + سایه ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢٢
comment نظرات ()

1733

 

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را

در تشت می‌شوید دو تا جورابِ بدبو را

 

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشتِ چنگ

پیراهن چرکِ برادرهای بدخو را

 

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی ‌ست

شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

 

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:

یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را

 

یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌ کشان، خندان

داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌ رو را

 

یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان ‌تر

ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

 

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس

یک زندگیِ تازه‌ ی گرم از تکاپو را

 

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد

دستِ بزن را و زبانِ تند بدگو را

 

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است

وقتی که با چادر، کبودی‌های اَبرو را

 

اما برای دخترش از عشق می‌گوید

از بوسه‌ ی عاشق که با آن هرچه جادو را

 

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند:

یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را


 

  

 

از : مژگان عباسلو

 

 

پ . ن :

ــ به مناسبت نمایشگاه کتاب و بعد از سالها


 

 

   + سایه ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٥
comment نظرات ()

1732

 

گریه نمی کنم که نفهمد کسی مرا!

بی های و هوی دست دلم رو نمی شود!

گریه نمی کنم که نفهمد کسی، ولی

این حرف ها برای دلم "او" نمی شود!

 

دارد دوباره در دلم این بغض لعنتی

با یاد چشم های تو تکرار می شود

انگار قلب شیشه ای ام در هجوم عشق

با رفتن تو بر سرم آوار می شود!

 

عشقت سراب بود ؛ ولی قلب من نخواست

باور کند که عشق و جنون فرق می کند

دارم در این سراب تهی می روم فرو!

دارد مرا درون خودش غرق می کند!

 

با تیک تاک عقربه ها دور می شوی

با رفتن تو ثانیه ها درد می کشند

در من دوباره خاطره ها می شود ردیف...

بی تو تمام قافیه ها درد می کشند!

 

می ایستم؛ به درد خودم تکیه می کنم

تا که نبینم عشق چه آورد بر سرم!

می ایستم دوباره ولی مطمئن نباش

یک لحظه هم بدون تو طاقت بیاورم!

 

حالا به یاد عشق تو لبخند می زنم

در انتظار حادثه هایی خیالی ام!

آخر تو نیستی که، بفهمی بدون تو

روزم چطور می گذرد؟! در چه حالی ام؟!

 

من باختم، قبول! تو بردی، قبول تر!!

بگذار در جنون خودم زندگی کنم!

با رفتن تو مُردم و باید از این به بعد

این قصه را بدون خودم زندگی کنم...

 

 

 

 

 

از : پرتو پاژنگ

 

   + سایه ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٧
comment نظرات ()

1731

 

می خواهمت

چنان که همین حالا تکه تکه ام کنی

بعد

روحم را می دهم بسوزانند

روحم را بگذار خاک کنند

من استخوان هایم را

از گورستان فراری داده ام

 

می خواهمت

و از چهار جهت به جنوب میروم

به آن جا

که ماه شک برده بود

به آخرین اتاق آن مسافرخانه ی کوچک

به آنجا

که رد حرفهات هنوز

بر لاله ی گوشم زخم است

به آنجا که خون

از ‍‍‍‍‍‍‍‍ پنج انگشتم جلوتر آمده بود

که چنگ بیندازد به رفتنت

 

من

چمدانت را گرفته بودم

موج ها را گرفته بودم

هفت و ده دقیقه ی غروب را گرفته بودم

تو اما

از درون راه افتادی

 

بوی خونم

چرا تو را برنمی گرداند

کوسه ی آب های گرم ؟

 

 

 

از : گروس عبدالملکیان

 

 

 

   + سایه ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۸
comment نظرات ()

1730

 

غرور

صورت بی‌تفاوت مردی است

که سالها پیش

در انتهای خیابانی خیس

زندگی

از نوک انگشتانش فاصله گرفت

و مرگ

از همان نقطه در جانش ریشه دواند ...

 

غرور

سرمای دستهای مردی است

که با هیچ آتشی گرم نمی‌شوند

و او در جهنمش زندگی آرامی دارد ...

 

مردی که

حتی مرگ هم او را به هیجان نمی‌آورد

تنها

از روبروی همان خیابان همیشگی که عبور می‌کند

قلبش اندکی نمی‌زند...

 

 

 

از : م . محمدی مهر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد