بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1693

 

سنگین تر از گوش هایش

مدال های بر سینه اش بود

ژنرال پیری که یادش نمی آمد

سال ها برای کدام جناح جنگیده است

 

دیروز عصر، مرگ از پشت سر صدایش کرد

رفت، مقابلش ایستاد

و مدال ها کلاه از سر مرگ برداشتند

 

مرگ خم شد

دست پیرمرد را بوسید

و باهم از کادر خارج شدند...

 

 

از : لیلا کردبچه

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۸
comment نظرات ()

1692

 
دردهایی که هست یا بوده
خبر مرزهای آسوده
خسته از حرفهای بیهوده
مادرم چای قصه را دم کرد

قصه نخل ها و نهری که
داستان سقوط شهری که
سالهای سکوت و قهری که
کمر مرد خانه را خم کرد

قهر و نفرین ... نرو، بمان ... لطفا !
آنقدر رفت و رفت تا دشمن
و شبی تکه هایی از آهن
پدرم را به خانه محکم کرد

پرم از خوابها و تعبیر و
پرم از آیه ها و تفسیر و
پرم از برگه های تقدیر و
چه کسی بی بهانه درکم کرد؟!

جنگ نامرد عشق و باور را
خاک هم خنده های خواهر را
بمب و موشک پناه مادر را
همه را از جهان من کم کرد

مادرم سهم آب و نانش را
پدرم تکه های جانش را
خواهرم داغ نوجوانش را
به تن لخت کوچه پرچم کرد

وان یکاد آخرین طلسمش بود
خاک در انتظار جسمش بود
کوچه در انتظار اسمش بود
و پدر تکه تکه ترکم کرد ...

پدری رخت جنگ پوشید و
پسرش جام زهر نوشید و
چای قصه همیشه جوشید و
مادری خسته شعله را کم کرد ....



از : حمید امیدی


پ . ن :
ــ چقدر دلم برای سیدمهدی موسوی تنگ شده ...
 
 
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٥
comment نظرات ()

1691

 

خالی شدم از زندگی، از هرچه پایان داشت

حسی شبیه آنچه که یک جسم ِ بی جان داشت

 

می آمد و با هرقدم عطر تو می پیچید

لعنت به شهری که پس از تو باز باران داشت!

 

با حال آن روزم میان خاطرات تو ،

باران نمی بارید... ، اگر یک ذره وجدان داشت!

 

میشد بگیری دست من را قبل از افتادن

اما نشد..

تا من بفهمم عشق تاوان داشت

 

میشد ببندی زخم من را قبل جان دادن

افسوس... من را کشت آن دردی که درمان داشت!

 

من مرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد

من مرده بودم.. مرگ در رگ هام جریان داشت

 

وقتی که برگشتی به من، در شهر پرکردند:

برگشتن جان پس به جسمی مرده ، امکان داشت

 

 


از : رویا باقری

 

 

پ . ن : 

- دوستان عزیز، در صورتی که به آدرس nice.poem در یاهو ایمیل زدید

- و بعد از حداکثر ده روز پاسخی دریافت نکردید

- مطمئن باشید ایمیلتان یا قاطی اسپم ها رفته یا اصلاً نرسیده است!

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٦
comment نظرات ()

1690

 

گل

گاو

زبان را

دمش کنی

با نبات

 

لیمو بچکانی در آن

بنفش‌ها جادو شوند

برقصند در هم

 

از پنجره

پاییز را نگاه کنی

چسبیده کلاهش را

اما دامنش

کنار رفته در باد

 

و

 

فنجانت را سر بکشی

 

گل

گاو

زبان

 

یعنی شعر

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

 

 

پ . ن :

ــ خسته ام! ... خیلی خسته تر از چیزی که بتونم جواب تک تک کامنت هاتون رو بدم

ــ مرسی از محبت همه اتون، و بر من ببخشید!


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۳
comment نظرات ()

1689



حرفِ دلِ من شعر و سکوت و سخنم، شرم
با این زن پتیاره­ی عریان چه بگویم؟

از این یقه آزادیِ میلاد کراوات
بر اسکلتِ فتحعلی­خان چه بگویم؟

از بُغضِ فراموشیِ «همّت» به «مدرّس»
از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم؟

با دخترکِ فال­فروشِ لبِ مترو
یا بیوه زنِ بچّه به دندان چه بگویم؟

زن با غمِ شش عائله با من چه بگوید؟
من با شکمِ گُشنه به ایمان چه بگویم؟

با او که گُل آورده دم شیشه­ی ماشین
از لذّت این شرشر باران چه بگویم؟

دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر
با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟

تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا
ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم!؟




از : مهدی فرجی



   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۳
comment نظرات ()

1688

 

 

«حسن» آن گوشه نشسته ست که دودی بکند

خسته بر سیخ رود... بعد صعودی بکند!

«عاطفه» گوشه ی هال است در آغوش کسی

نه که از سـ-ـِ-کس... که «مهشید» حسودی بکند!

«مریم ِ» مست به دنبال «علی» می گردد

باید آن کار که دیر است به زودی بکند!...

ضبط روشن شد و یکباره همه کنده شدند

اسم ها در وسط خانه پراکنده شدند

جام ها رفت هوا... نوش! [صدایی آمد]

خنده در گریه شده... گریه ی در خنده شدند

سر ِ من گیج از اندیشه ی در هستی بود

زن عقدیم کمی آنور ِ بدمستی بود!

لب به لب بود در آغوش کسی کنج اتاق

من پی ِ جاذبه ی فلسفه ام در اخلاق!

عشق آن است که از قدرت «من» می کاهد

لذت آن است که او خواسته، او می خواهد

بوسه می داد به رحمانیت ِ عامش که...!

من، پُر از لذت ِ دیدن وسط آتش که...

خانه از هوش شد و پنجره دیواری شد

زن ِ عقدیم به رقص آمده و ماری شد

بعد پیچید در آغوش زنانی دیگر

من به خود آمدم از طیّ جهانی دیگر

بسته شد، باز شد و بسته ی لذت، مشتش!

مردی آهسته در آغوش گرفت از پشتش

همه راضی و من ِ سوخته بدتر راضی

بعد سیگار درآورد به آتشبازی

آتش فندک دلخسته لب ِ سیگارش

او پی ِ کار خود و جمع، همه در کارش!

بَعد رفتیم به مستی ِ اتاقی دیگر

بُعد تنهایی و لذت وسط ِ ما سه نفر!

شب سه قسمت شده از چشم و لب بیهوشش

عادلانه وسط مرد و من و آغوشش

شب سه قسمت شده از مرد و من ِ در بندش

عادلانه وسط ِ حادثه ی لبخندش

حرکت دست و لبش حالت بازی دارد!

شبِ موهاش سرانجام درازی دارد

همه ی فلسفه ها جمع شده در شادی

زن عقدیم، برهنه! وسط ِ آزادی

گوشه ای پرت شده غیرتم و تن پوشش

عشق در چشمم و در چشمش و در آغوشش...

پچ پچ جمع شده توی اتاق بغلی

حسن و عاطفه و مریم و مهشید و علی

جمع ِ آماده شده، خنده ی آماده شده

پچ پچ و حرکت سرهای تکان داده شده

جمع بیمار، شب ِ بی هدف ِ سرگردان

بحث داغ من و تو باعث ِ خوشحالی ِ شان

بحث بدبختی من، بحث ِ تو ِ هرجایی!

باعث حرف زدن در وسط تنهایی!

تا دم ِ خانه سر ِ ما هیجان و لبخند

تا فراموش کنند اینهمه تنها هستند

بعد مسواک زدن، توی توالت ریدن

بعد بی حرف زدن پشت به هم خوابیدن...

فلسفه خواندن ما در وسط تختی که...

بُهت و ترسیدن ِ از اینهمه خوشبختی که...

نقشه ی فانتزی و تجربه هایی تازه

عشق و دیوانگی ِ درهم و بی اندازه

 

خواب من روی کتاب و صفحات ِ باقی

پایبندی تو به نسبیت ِ اخلاقی!!

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ

بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از...

طرح انسانی یک حسّ فرا انسانی

طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی...

 

 

 

از : سید مهدی موسوی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۳
comment نظرات ()

1687

 
حتما کسی را تازگی ها در نظر داری
لابد به غیر از من کسی را زیر سر داری
 
دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری
با اینکه از حال پریشانم خبر داری
 
بی طاقتی این روزها - جایی دلت گیر است
بو برده ام از شهر من قصد سفر داری
 
بو برده ام از عطر مشکوک تنت شبها
-جایی دگر . عشقی دگر . یاری دگر داری
 
سردی – زمستانی در این گرمای تابستان
لبهای بی رنگ و نگاهی بی ثمر داری
 
آهسته گفتی:- دوستت دارم- و از لحنت
معلوم شد از من کسی را دوست تر داری

 


از : محسن مهرپرور
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد