بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1649

 

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده

شب مانده است و با شب، تاریکی فشرده

 

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟

شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟

 

خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه

چشم سیاه چادر با این چراغ مرده

 

رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردی

چشمان مهربانش یک قطره ناسترده

 

در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه

این شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده

 

بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت

روزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده

 

می رفت و گرد راهش از دود آه تیره

نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده

 

سودای همرهی را گیسو به باد دادی

رفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده

 

 

 

از : سیمین بهبهانی

 

 

پ . ن :

ـــ دانلود موزیک ویدئو غیررسمی "کولی"

ـــ برای تهیه آلبوم "نه فرشته ام، نه شیطان" می توانید به اینجا مراجعه کنید

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٧
comment نظرات ()

1648


کوه بودن به شرط چاقوها
نسخه دادن به درد داروها
درسِ بَبری به پای آهوها
هی رکب خوردن از ترازوها
نقش ابزورد و پوچ پاروها
در تکاپوی آبشار و سقوط

نشت کارون به کل زندانها
رد چاقو به پشت زنجانها
گیجیِ آفتابگردانها
گربه بودن میان سگ‌سانها
بین هر جمع و دوری از آنها
ابن سینای پرت در هپروت

چشمها رو به نقطه ای نگران
واژه هایی مچاله بین دهان
گم شدن بین تنگنای زبان
محوری از بُراده های زمان
نیستن هر کجا ورای مکان
مثل حفر سراب در برهوت

سر به صحرا، کرخت، بازنده
واژه ها در هوا پراکنده
فتح ماضی بدست آینده
روزه‌ی رودهای زاینده
دردِ بودن درست مانند
عطسه‌ی ماشه بود و بعد، سکوت

سر به زیر و بدون شرط و شروط
نعش حرفی اضافه بین خطوط
خواب سنگین ولی پر از باروت
ریل مثلِ ردیفی از تابوت
ترنی با صدای ممتد سوت
ناگهان... فاتحه مع الصلوات!
 


از : حسن هادوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٦
comment نظرات ()

1647

 

چمدان مرا بغل گرفته

در گذرنامه ام

مهر شهرهایی خورده

که هرگز نرفته ام

 

کسی به من می گوید

خوش آمدی

و

در هواپیما بسته می شود

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۳
comment نظرات ()

1646

 
از تنم تا تنش یک وجب بود
وقت چسبیدن ِ لب به لب بود
عقل ! امّـا جدایی طلب بود 
بود ! امـّـا دخالت نمی کرد!
 
عشق ِ من ، لکه ی دامنش بود 
من حواسم به پیراهنش بود 
او حواسش به مرز تنش بود 
بود! امــّا رعایت نمی کرد !! 
 
آن شب از جان مستم چه می‌خواست 
دست او روی دستم چه می‌خواست
وسوسه از شکستم چه می‌خواست
تف بر این ارتجاع ِ صعودی ! 
 
دستش افتاد در موج موبم 
پاره شد جامه از رو به رویم!
مانده ام از چه چیزی بگویم ! 
آه یوسف ! تو دیگر که بودی ... 
 
عقل می‌گوید : « این کار زشت است »
عشق می‌گوید : « این سرنوشت است !
اولین درب های بهشت است
آخرین دکمه های لباســش ! » 
باز کردم ! رسیدم به آتش ! 
 
آتش ، امّــا برای سیاوَش ! 
خیره در سرخی ِ التماسش
غرق در آبی ِ چشم هایش 
من حواسم به او ... او حواسش ... 
آخرین دکمه های لباسش ...
آخرین دکمه های لباسش ... 
 
 
 
از : یاسر قنبرلو
 
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٠
comment نظرات ()

1645


برگشته بودی بشکنی من را، شکستی!
این زخم ها جز بانمک درمان نمیشد
ممکن نبود اصلا مرا از نو بسازی
تا این خرابه کاملا ویران نمیشد!
 
کارش به طغیان میکشد رودی که یک سد
راه وصالش را به دریا بسته باشد
اما اگر دریا نخواهد رود خود را...
اما اگر رود از دویدن خسته باشد...
 
می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست
لعنت به این دلشوره های دخترانه!
حالا کجایی با تعصب پس بگیری
بغض مرا از دیگران شانه به شانه؟!
 
دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست
یادم نمی ماند تمام حرف ها را
مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم
وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را
 
ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم
دنبال ردپای تو دربرف هستم
گم می شوم دربین عابرهای این شهر
اینروزها یک دختر کم حرف هستم
 
هر بار بادی آمد از شهر تو گفتم،
شاید همین از بین موهایش گذشته
تومثل دنیای منی، هرچند دنیا
اینروزها از خیر رویایش گذشته
 
شاعر شدم تا درخیابان های این شهر
با این جنون لعنتی درگیر باشم
آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است
ترجیح دادم درنبودت شیر باشم!
 
 
 
 
از : رویا باقری
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٦
comment نظرات ()

1644

 

هیولای عجیبی بود مرگ

وحشتی در دور دست

دایه ام می گفت :

یا از دیوار شکسته می آید

یا از پارگی لباس نفوذ می کند

یا ...

 

چهره نداشت

ردپا نداشت

بار اول که جنازه دیدم

احساسش کردم

مثل این که از دور دست ِ جنگل

حضور ارهّ برقی را از نعره هایش احساس کنی

و بلرزی

 

رفته رفته نزدیک تر شد

آن روزها قوی بود

حریف قصاب محله!

اما

هر چه نزدیک تر، کوچک تر شد

آنقدر که نامش در اخبار ظهر رادیو آمد

بمب اول که افتاد

دیوار شکسته و لباس پاره فراوان شد،

مرگ از پا افتاد

 

دلم به حالش سوخت

مرگ، بازیچه ی کودکان محله

بر زمین می خزید

با سر شکسته و تن کبود

خودش را از زیر پای جمعیت بیرون می کشید

به خانه آوردم و تیمارش کردم

 

دایه، روحت شاد

حالا من نشسته ام توهمات کودکی ام را می نویسم

و مرگ، این گربه ی دست آموز

نشسته بر لب پنجره ماه را لیس می زند

 

 

 

از : علیرضا راهب

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٤
comment نظرات ()

1643

 

پیرزنی شوم

آلزایمر بگیرم

زنگ بزنم

انگار 

پسرم هستی

بگویم

چقدر

دلم

برایت تنگ است ...

 

 

از : سارا محمدی اردهالی

 

 

 

پ . ن :

ــ کتاب بیگانه می خندد از همین شاعر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد