بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1605

 

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

 

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:

یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

 

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری

که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

 

ماهرویی دل من برده و ترسم این است

سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

 

دودلم اینکه بیاید من معمولی را

سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

 

مرد آنگاه که از درد به خود میپیچد

ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

 

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه

باید این قائله را "آه" به پایان ببرد

 

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد

ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد!

 

 

 

از : حامد عسکری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢٩
comment نظرات ()

1600

 

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده

  

زمستان می رسد گلدان خالی حسرتش این است:

چرا شاخه گل مهمان خود را کم بغل کرده؟

 

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

 

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

 

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

 

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده...

 

 

از : حامد عسگری

 

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٩
comment نظرات ()

1596

 

چون شیر عاشقی که به آهوی پرغرور

من عاشقـــم به دیدنت از تپه های دور

 

من تشنــه ام بـــــــه رد شدنت از قلمرو ام

آهو ! بیا و رد شو از این دشت سوت و کور

 

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

 

آواره ی نجـابت چشمان شرجــــی ات

توریستهای نقشه به دست بلوند و بور

 

هـرگــــــاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"

 

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

 

مرجان ! ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچـــه رفت بر سر این دل ، دل صبــــــور

 

تعریف کردم از تــــو ، تــو را چشم می زنند

هان ای غزل ! بسوز که چشم حسود کور

 

 

 

از : حامد عسگری

 

 

پ . ن :

ــ پونزدهم شدیم !

ــ با تشکر از همه عزیزانی که به این وبلاگ محبت داشتند

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٦
comment نظرات ()

1592

 

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کـُنده ی پیر بلوطی سوخت، نه یک مشت کاه

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه

 

آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

 

 

از : حامد عسگری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢٧
comment نظرات ()

1482

 

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای 

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای 


تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار 

با واسطه سلام برایش رسانده ای 


حالا صدای او به خودش هم نمی رسد 

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای 


دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست 

گفتند باز روسری ات را تکانده ای 


می رقصی و برات مهم نیست مرگشان 

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای

 

بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای

 

 

از : حامد عسکری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳۱
comment نظرات ()

1475

 

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام ، ناگهانی‌ام


این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام


رودم؛ اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

 

من کز شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم

من، این من غبار، چرا می‌تکانی‌ام؟


بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکستۀ نامهربانی‌ام


کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابرو کمانی‌ام

 

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند

من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام

 

 

از : حامد عسکری

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٢
comment نظرات ()

1469

 

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

 

شب های پادگان، سنگین و سرد بود

آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....

 

نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...

 

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"

 

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»

 

یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

 

س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

انگار آسمــــان حالش گرفته بود

 

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو

 

بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

 

 

از : حامد عسکری

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱
comment نظرات ()

1467

 

دو رودخانه ی وحشی ِ وحشی اند موهات

دو تا هلال گره خورده اند ابروهات

 

تمام دهکده را ریختی بهم خاتون

چه کرده باد مگر با شلال گیسوهات ؟

 

منم که صفحه ی یک روزنامه ی صبحم

تویی که پر شده ام از تو و هیاهوهات

 

تو دستهات ظریفند و من سرم سنگین

خدا نکرده گلم کج نشه النگوهات !

 

 

از : حامد عسکری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٥
comment نظرات ()

1458

 

پرنده بودی و از بام ِ من پرت دادند

تو ساک بستی و نام ِ مسافرت دادند

 

قَدت خمید ، نگاهت شکست ، روحت مُرد

کلاغهای مزاحم چه بر سرت دادند ؟

 

تو نیم ِ دیگر ِ من بودی و ندانستی

چه داغها که به این نیم ِ دیگرت دادند

 

خدا نخواست من و تو کنار هم باشیم

سه چار هفته به کنکور شوهرت دادند

 

از : حامد عسکری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٩
comment نظرات ()

1454

 

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد

حوا که لب گشود عسل اختراع شد

 

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد

لبخند زد و قند بدل اختراع شد

 

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت

تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

 

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس؛

رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

 

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت

نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

 

آدم و سعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات فعل اختراع شد

 

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"

این گونه بود ها! ، که بغل اختراع شد

 

یک شب میان شهر خرامید و عطسه زد

فرداش پنج دی ، و گسل اختراع شد*

 

از : حامد عسکری

 

* اشاره به زلزله ی بم


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٤
comment نظرات ()

862

 

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن

 

سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

 

لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟

 

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:
پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن

 

با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن

 

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل
قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

 

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد
سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن

 

 

از : حامد عسکری


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٦
comment نظرات ()
هاست، دامین، سرور مجازیمیزبانی وب، ثبت دامنه، سرور مجازی،
سرور اختصاصی، هاست دانلود