بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1251

 

چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند

به هر کجا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست ...

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳
comment نظرات ()

1246

 

ساعت پنج ُ دو دقیقه ی بامداد است !

از سر ُ صدای گربه ها در آن سوی پنجره

احساس ِ آرامش می کنم !

نفس ِ سرد ِ مرگ را بر گردنم احساس می کنم !

گاه به سرم می زند که خانه را به آتش بکشانم ،

تا او را بسوزانم ...

ولی خودکشی

بدترین ُ تابلوترین جلوه ی خودخواهی ُ غرور است !

 

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳
comment نظرات ()

1239

 

هم چنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام ،

در زمان ُ در عرض !

از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ...

نمی دانم ... احساس می کنم ،

کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !

 

از : حسین پناهی

 

پ . ن :

ــ کتاب !


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱
comment نظرات ()

1157

 

سلام ای زندگی

ای ملال ِ بی پایان ....

 

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

1111

 

به صد مرگ سخت

به صد مرگ ِ سخت تر

در زندگی لحظاتی هست

که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !

خاطره یی شاید ...

رویایی ...

اتفاقی ...

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
comment نظرات ()

1054

 

قرینه است ،

این درخت ُ آن درخت ،

بر آبی بی انتهای بالاتر !

تنها جای تو خالی ست ،

سبزه قبای خواب ُ خیال ِ من !

و دوباره خش خش ِ گربه ی یاد ِ تو

که به حیاط ِ دلم برگشته است !

می نشینم

و در جمعیت نیمه روشن ِ آن سوی پنجره

در ایستگاه دنبال کسی شبیه ِ تو می گردم . . .

و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود

زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست !

پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین !

با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم

و از او دور می شوم . . .

و هر چه دورتر می شوم ،

شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود . . .

و باز سکوت !

 

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٤
comment نظرات ()

1005

 

من : بقچه ی مسافرت می بندی ؟

نازی : اَر خدا بخواد می خوام برم جنوب !

من : با تب ِ تُو مو وُ خون ریزی ؟

کی می خوای برگردی ؟

نازی : سه میلیون سال دیگه !

من : سه میلیون سال دیگه !!!

چه طوری پیدات کنم ؟

نازی : با قطار بیا جنوبُ

آن جا پیاده شو !

هر کجا بابونه دیدی ، بو کن !

من اون جام !

 

 

از : حسین پناهی


 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۸
comment نظرات ()

981

 

با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم

وبه سوی بی سوی تو می آیم

معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و

مجهول چشم ....
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من!
کاکل زرتشت!
سایه بان مسیح !

به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان .....

 

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٢
comment نظرات ()

914

 

در اَشکال ، خط مستقیم از هر شکلی به حقیقت نزدیک تر است ،

چون بی انتهاست !

به آخرش مطمئنن نخواهم رسید ....

مطمئنن !

پس چرا می روم ؟

چرا ؟

چون رسالتم در رفتن است.

چه در سطح

چه در ارتفاع .

در سطح با دل و در ارتفاع با ذهن .

به دنبال چه ؟

درختان می گویند بهار

پرندگان می گویند ، لانه

سنگ ها می گویند صبر

و خاک ها می گویند مصاحب

و انسان ها می گویند «خوشبختی»

امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،

در طلب نور !

ما نه درختیم

و نه خاک .

پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،

باید در حریم خودمان جستجو کنیم ،

خوشبختی ای که کلمه نیست !

زیرا طَلَبش ، قبل از کشف کلمه ،

همراه انسان متولّد شده است .....

 


از : حسین پناهی

 

پ . ن :

ــ کتاب !



   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٠
comment نظرات ()

904

 

سلام ! ای ماه کج تاب !
تابان،
بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام !

گل نرگس !
آیا هرگز
کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟
چه فکر شترانه ی ابلهانه ای !
من هیچ ندارم، آقا !
هیچ...
جز چند دانه سیگار،
همین صفحه و
این قلم دشتی افکار ابلهان...

تکیه بده !
به شانه هایم تکیه بده و گریه کن !
من نیز این چنین خواهم کرد...

 

از : حسین پناهی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
comment نظرات ()

863

 

معلوم دلی و

 

مجهول ِ چشم ...

 

ای همه ی من !

 

 

از : حسین پناهی

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٦
comment نظرات ()

730

 

فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

شب باشه ، یا روز !

زمستون باشه ، یا تابستون !

چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه !

ضبط مسخره ات اینوره تلویزیون مسخره ات باشه ،

یا اون ورش !

یساری بخونه یا گروه پینگ فولاید !

پرده پنجره کشیده باشه یا نباشه !

سیگار بکشی ، یا نکشی !

دوستانت پیشت باشن ، یا نباشن !

خوش بوکننده ی هوا سرت رو به درد آورده باشه ، یا نیاورده باشه !

جواب سلام صاحب خونه رو با لبخند بدی ، یا بی لبخند !

اجلاسیه سازمان ملل

راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه ،

یا نه !

افغانستان بدبخت باشه ، یا خوش بخت !

زنای افغانی زن باشن ، یا کابوس !

سیگارت زَر باشه ، یا مالبرو !

تو رسانه ها و مطبوعات دیگران رو بکوبی ، یا نکوبی !

هر چه زور بزنی یادت بیاد ، یا یادت نیاد !

تیغ رو صورتت باشه ، یا صورتت زیر تیغ . . .

آره !

فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

خواب باشی ، یا خواب نباشی !

شاعر باشی ، یا کـِـش !

هُنرمند باشی ، یا مُنرهند !

پولت از پارو بالا بره ، یا پاروت از پول !

عاشق باشی یا کیف قاپ !

آواز بخونی ، یا گریه کنی !

عمود ایستاده باشی ، یا افقی ُ وارفته !

تلفن یه زنگ بزنه ، یا پنج زنگ !

گوشی رو برداری ، یا برنداری !

شامت نون ُ پیازچه باشه ، یا پیازچه ُ نون !

اصلن زنده باشی ، یا مـُرده !

آره ! فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

همین حالا ! چند ساعت دیگه !

امروز ! فردا !

عوارض اتوبان !

زمستونای بی برف !

برفای بی کلاغ !

کلاغای بی چنار !

شاعرای بی شعر !

سکته ی دوم !

اضطراب !

وقتی که تو تلویزیون بعضی پروژه ها ،

مثل تخته آوازی یه کشتی شکسته تو بغل یه غریق می افته !

لیست اسامی مـُرده هایی که میشناختم و نمی شناختم !

حالا یا هرگز !

لیست قشون آغا محمد خان قاجار وقتی به تبریز حمله کرد !

لیست ِ وحشت های استالین !

لیست ِ خواب های سربازای عیال وار !

آره ! فرقی نمی کنه !

گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

.... خُب داره دیرم می شه !

باید برم !

در که بسته شد ،

دیگه فرقی نداره

فاصله ات با من صد متره ، یا صد قرن !

وقتی نمی بینمت ،

چشمام باشن ، یا نباشن !

وقتی نیستی دیگه ،

برام هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !

شعرم شعر باشه یا مـِـعر !

آره !

اینجوریه که اون جوری می شه !

نی نی !

مگه نه ؟!

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۱
comment نظرات ()

077

 

دلمون هندونه

فکرمون هندونه

رنجمون هندونه

با یه دست سرنوشت...

یکی شو برداریم بسه...

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

076

 

کیست ؟

کجاست ؟

ای آسمان بزرگ

در زیر بال های خسته ام

چقدر کوچک بودی تو !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

075

 

ما بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند :

« معذرت می خواهم ، چندم مرداد است ؟ »

و نگفتیم

چون که مرداد

گور ِ عشق ِ گُـل ِ خونرنگ ِ دل ما بوده است !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

074

 

چقدر شبیه مادرم شده ام

چرا نمی شناسی ام ؟!

چرا نمی شناسمت ؟

می دانم که مرا نمی شنوی

و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و

به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند

با توام بی حضور تو

بی منی با حضور من

می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم

و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم

و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند

نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند .

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

073

 

پس این ها همه اسمش زندگی است....

دلتنگی ها ،

دلخوشی ها ،

ثانیه ها ،

دقیقه ها....

حتی اگر تعدادشان ،

به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

072

 

خواباندن پیراهن موسا در چای !

مقاومت ِ پلاستیک

و مرور ِ خود در گفته های بی پشتوانه !

سوال: شما از کی هنرپیشه گی رو شروع کردید ؟

جواب: از وقتی که چشم در چشم مخاطبم ،

اولین دروغ موفقیت آمیز زندگی ام را گفته ام !

سوال:  شما چرا چشم دیدن همدیگر را ندارید ؟

جواب: نان ، مادر ِ نفی دیگران است !

سوال: پس تکلیف ِ مـَردُم چه می شود ؟

جواب: مردم در طول عمرشان

یک بار نشده با خیال ِ صددرصد راحت هندوانه به خانه ببرند !

سوال: چرا مدعیان ِ فرهنگ و هنر اینقدر نمکدان می شکنند ؟

جواب: نظر ِ خود شما چیست ؟

سوال: به نظر ِ من

چون کلمه ی مردم در ذهن شما یک کلمه ی انتزاعی است !

جواب: شما دانشجویید ؟

سوال: بلـه !

جواب: می شناسمتون !

سوال: مهم نیست تکرار ترم ها تاوان شیرینی است !

. . . .

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

071

 

از چیزی امیدی می سازیم برای فردا

و کـِـش می آید

همه ی وجودمان در جاذبه ی فوق العاده اش !

سفری ، دیداری ، تغییری ُ چیزی از این دست ....

چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

070

 

صدای پای تو که می روی

صدای پای مرگ که می آید . . . .

دیگر چیزی را نمی شنوم !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

069

 

برگردن عشق ساده ام

که انگشترش نخی است ،

گلوبند زمردین شعر مرا

باور نمی کند کسی ....

 

لعنت به شعر ُ من !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

068

 

چه زود هوا تاریک شده است

و حالا کورسوی هزار نور کوچک و بزرگ در زمین

و در آسمان !

جمع و جور می شوم تا تو نیز در پنجره ها جا شوی ،

برای سکوت طولانی ِ آینده .....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

067

 

عشق را چگونه می شود نوشت ؟

در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه

که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،

دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم

و به آوازی گوش می دادم ،

که در آن دلی می خواند :

من تو را ،

او را ،

کسی را دوست می دارم !

 

صداها !

صداها !

گوش کن !

از زیر ِ پنجره تابوت می برند !

نه ؟

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

066

 

می دانی ؟

از افسانه های قدیم ،

چیزهایی در ذهنم سایه وار درگذر است !

کودک ،

خرگوش ،

پروانه ....

و من چقدر دلم می خواهد ،

همه داستان های پروانه ها را بدانم

که بی نهایت بار

در نامه ها و شعر ها

در شعله ها سوختند

تا سند ِ سوختن نویسنده شان باشند !

پروانه ها !

آخ !

تصور کن !

آن ها در اندیشه ی چیزی مبهم ،

که انعکاس لرزانی از حس ِ ترس ُ امید را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند ،

به گـُل ها نزدیک می شوند !

یادم می آید !

روزگاری ساده لوحانه ،

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

065

 

به جای عشق ُ جستجوی جوهر ِ نیلی ،

می شود چیزهای دیگری نوشت !

تصور کن !

بر امواج ِ صوتیُ معلق در فضا

هم زمان جمع ضدین می شود !

خنده و گریه ،

تولد و مرگ ....

تو فکر می کنی جای فلاسفه خالی باشد ؟

آنها ،

آن پیرمدان ِ مفلوک

در زیر لحاف های مندرس

مارهای خاکستری و بزرگ ِ جهنم را خواب می بینند !

مارهایی که از دهانشان ،

آتش ِ زرد با حاشیه های سرخ زبانه می کشد !

فلاسفه خیلی ملال آورند !

نه ؟

به کفش ِ تنگ می مانند !

یا جیب ِ خالی !

یا چادر ِ فلفلی ِ یک پیره زن ِ مـُـرده !

یا کارنامه ی مردودی !

خنده دار است ، نه ؟

چادر ،

فلفل ،

خالی ،

خنده ...

حق با تو بود !

می بایست می خوابیدم !

اما مادربزرگ ها گفته اند :

چشم ها ، نگه بان ِ دل هایند !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

064

 

برای بیان ِ عشق

به نظر شما کدام را باید خواند ؟

تاریخ یا جغرافی ؟

می دانی ؟

من دلم برای تاریخ می سوزد !

برای نسل ِ ببرهایش که منقرض گشته اند !

برای خمره های عسلش که در رَف ها شکسته اند !

برای اسب هایش که آخته مـُرده اند !

برای کوه هایش که اکنون محو گشته

و به جایشان پای کرت های توت فرنگی ،

کود ِ شیمیایی می پاشند !

اکنون که در لوله های توپ های پـُر طمطراق ِ جنگی تاریخ ،

موش های بور ِ صحرایی جفت گیری می کنند !

به تو بگویم !

همیشه تصورم از تاریخ ،

گردباد ِ هول ناکی بود ،

معطر به بوی متعفن ِ پلنگ های مرده ،

سرداران و شمشیرهاشان برای ابد تفکیک ناپذیر گشته اند !

صداها !

صداها !

صداها گوش خراشند !

گوش کن !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

063

 

مرا ببخش ...

ولی آخر چه گونه می شود عشق را نوشت ؟

می شود یک روز که باران می بارد ،

در قهوه خانه یی سبز چای سرخ نوشید

و به کسی اندیشید که با موهای پریشان

و چشم های سیاه ِ ریز ،

یا پیراهن ِ قهوه یی در کتاب ِ هنر آشپزی

به دنبال ِ ردِپایی از خرس ِ نیستی می گردد !

می شنوی ؟

انگار صدای شیون می آید !

گوش کن !

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد !

اما به جای آن ،

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم !

گوش کن :

یکی بود ، یکی نبود !

زنی بود که به جای آبیاری گل های بنفشه ،

به جای خواندن ِ آواز ِ ماه خواهر من است ،

به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن ،

به جای پختن کلوچه ی شیرین ،

ساده و اخمو ،

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند !

یا می توانم قصه ی نقاش ِ چاقی را برایت تعریف کنم ،

که سی ُ یک روز ِ تمام برای نقاشی از چهره ی طلایی ِ خورشید ،

چشم به آخرین نقطه

در انتهای آخرین انحناهای زمین می دوخت !

غروب ها به دنبال طلوع می گشت !

صدای شیون در اوج است !

می شنوی ؟

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

062

 

دلم می خواهد ،

فارغ از دندان درد ِ ابتذال ، ترانه بخوانم !

می دانی چیست ؟

نمی دانم !

ولی فکر می کنم که در این دنیای بزرگ

علاوه بر دریای سرخ ،

چیزهای دیگری هم وجود دارد !

مثلن یک سوال !

یک سوال ِ مشکل که هیچ کس جوابش را نمی داند !

فکر می کنم شب ُ روزی

که گلیم دو رنگ زندگی ما را تار و پودند ،

به یک سوال ِ بی جواب ختم می شوند !

رنگ ،

ختم ،

گلیم ،

جواب !

سرم گیج می رود !

گیج می رود

و این حق را هم به تو می دهم که سرت گیج برود !

کاش تنها نبودی !

آنوقت می توانستم به این موضوع و موضوعات ِ دیگر

اینقدر بلند بخندم

تا همسایه هایم از خواب بیدار شوند !

می دانی ؟

انگار چرخ و فلک سوارم !

انگار قایقی مرا می برد !

انگار روی شیب ِ یرف ها با اسکی می روم !

مرا ببخش !

.

.

.

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

061

 

اگر ستاره ها معتاد ِ تفسیر نبودند ،

چه راحت می شد از آن ها پرسید که

حالتان چطور است ؟

به من بگو ! فرزانه ی من !

چرا ستاره ها به تفسیر معتادند ؟

حق با تو بود !

می بایست می خوابیدم !

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است !

در دو طاقچه رو به رویم ،

شش دسته خوشه ی زرد ِ گندم چیده ام

با آن گیس های سیاه ِ وز وز ِ پریشانشان !

کاش تنها نبودم !

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

060

 

نیم ساعت پیش ،

خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،

آواز که خواند تازه فهمیدم ،

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

059

 

آرزو می کنم تا در متروکه ترین صومعه ی دنیا ،

رو در روی معبد مقدس ،

به گیسوهای عروس پیر سوگند یاد کنم

که چند روز پیش در یکی از خیابان های شهر

در ایستگاه اتوبوس ،

یا روی یک صندلی سیاه ،

یا در سالن یک نمایش ،

یا در بازار کتاب ،

یک ستاره را دیدم

که لباس ِ زرد زنبورها را پوشیده بود !

چه می خواهم بگویم ؟

می خواهم بگویم ،

رنگ ها قادرند خواب را در چشمان ِ خواب ما بشکنند !

کدام رنگ ؟

رنگِ زرد ِ لباس ِ زنبورها که آن ستاره پوشیده بود !

باورش مشکل است !

ولی باور کن که من با آن ستاره

درباره ی باد و درختان ِ زیتون ،

دریا و سفر های دور دنیا ،

چتر و باران ها و زیبایی ِ رویایی چشم ها صحبت کردیم !

می بینی ؟

می بینی سلام گفتن به کسی که سلام را می فهمد ،

چقدر مشکل است !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

058

 

می دانی چیست ؟

به نظر می رسد زندگی مشکل نیست ،

بلکه مشکلات زندگی اند !

می بینی ؟

می بینی به چه روزی افتاده ام ؟

حق با تو بود !

می بایست می خوابیدم !

اما به سگ ها سوگند ،

که خواب کلکِ شیطان است ،

تا از شصت سال عمر ،

سی سالش را به نفع ِ مرگ ذخیره کند !

می شود به جای خواب به ریلها

و کفش ها

و چشم ها فکر کرد

و از نو نتیجه گرفت که با وفاترین جفت های عالم ،

کفش های آدمی اند !

می شود به زنبور هایی فکر کرد

که دنیای به آن بزرگی را گذاشته اند

و آمده اند زیر سقفِ خانه ی ما خانه ساخته اند !

می شود به تشبیهات خندید !

به زمین و مروارید !

به خورشید و آتشفشان !

به ستاره ها و فرزانه های عشق !

به هوای خاکستری و گیسوهای عروس ِ پیر !

به رعد و برق ِ آسمان و خشم ِ خداهای آهنی !

تصور کن !

هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیر ِ کنجکاو ،

از پشت تلسکوپ های مسخره شان

ــ که به مرور به خرطوم فیل های تشنه شبیه می شوند ــ

به دنبال ِ ستاره ی ناشناخته ی تازه تری می گردند !

به من بگو ! فرزانه ی من !

خواب بهتر است یا بیداری ؟

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

057

 

من خیلی چیزها می دانم

که می توانم برای دوستانم تعریف کنم !

می توانم ،

تعریف ِ جامعی از گوش ماهی ها

و تفسیر جامعی از زاد و ولد ِ خرس ها بدهم !

می توانم ثابت کنم که درختان گریه می کنند

و گنجشک ها

در ابتذال طاقت فرسای زمستان ِ زندگی کوچکشان ،

خود را از شاخه می آویزند !

می توانم ثابت کنم که زندگی در سطح ،

بر یک محور ثابت می چرخد !

می توانم زمستان را با صداقت لمس کنم ،

بدون اینکه دکمه های کتم را ببندم !

می توانم ثابت کنم که بهار ،

دام ِ رنگارنگ ِ سال است

تا با آن صید ِ سایر فصول را تور کند !

می توانم ،

سه ساعت تمام درباره ی صبر ِ لاک پشت ها ،

نازک دلی فیل ها ،

نجابت پنگوئن ها ،

اجبار گرگها ،

غریزه ی جنسی ملخها

و حتا کروکی های جنگی و نرم ِ زنبور های ملکه صحبت کنم ،

بدون اینکه هیچ کدام از دستهایم را

روی تریبون بکوبم

و با نگاه از شنونده هایم بخواهم ،

که هیجان خود را داد بزنند !

تا من در آن غفلت ،

نیم کوزه آب خورده باشم !

من خیلی چیزها می دانم

که می توانم برای دوستانم تعریف کنم !

می توانم رک و پوست کنده بگویم که چرا مضرات دخانیات را ،

به وراجی های پدرانه شان ،

در باب ِ سلامت ِ مزاج ترجیح می دهم !

سگ های ولگرد ،

موس موس کنان پـُـشت ِ در ِ اتاقم آمده اند ،

تا به من بفهمانند

که شب ِ سرد از نیمه هم گذشته است !

در حیاط بی حصار خانه ی من ،

سگ ها اینقدر آزادی دارند

که توله هایشان را بلیسند !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

056

 

باورش مشکل است ،

می دانم !

ولی باور کن که در قرن ِ بیستم هنوز ،

نسل مورچه ها زنده مانده بودند !

به همین خاطر به خودم گفتم ،

جای زیست شناسان خالی ،

با آن عینک های بزرگ ِ مسخره شان

که به چشم تمساح ها می ماند !

آنان تلاش می کنند تا در صدای شاخک ِ جانوران ِ کوچک ،

رازهای بزرگ کشف کنند !

صدای شب به نظرم مشکوک می آید !

گوش کن !

می شود هر صدای شبانه ای را گذاشت ...!

مثلن صدای جیرجیرک !

بگو بدانم ، تو شاعر جوانی را نمی شناسی تا بنشیند

و برای جیرجیرکی شعر بگوید ،

که در آن دل ِ کوچکش را

میان ِ دو دریای بی درخت گم کرده باشد ؟

تصور کن !

حالا نویسنده یی جوان نشسته است

و بدون توجه به دل ِ کوچک جیرجیرک ها ،

با مرکب ِ سرخ ،

داستان رنگ ها و خوشه ها را بازنویسی می کند !

درست در فاصله ی چرخاندن چشم های جستجوگرش ،

مورچه ی کوچکی ، در حالی که دست هایش را به هم می ساید ،

به دوات خیره گشته است !

اگر مورچه در دوات بی اُفتد ؟

نویسنده جوان که سرما خورده است

و داستان رنگها و خوشه ها را بازنویسی می کند ،

او را بیرون کشیده

و از سر بی حوصله گی یا کنجکاوی و یا شیطنت ،

بر صفحه ی سفید دفتر رهایش می کند !

تصور کن !

مورچه ، در آن حالت بر صفحه ی سرد و سفید ،

ــ مایوس و متعجب ــ خط سرخی از شرمندگی ....

سرعت .... یا نجات می کشد !

بیا اسم این خط نامتعادل را بگذاریم : عشق !

خنده دار است !

اما ... !

صدای کوبیدن تخته می شنوم !

گوش کن !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

055

 

از : حسین پناهی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

054

 

و اما تو !

ای مادر !

ای مادر

هوا ، همان چیزی است که به دور سرت می چرخد

و هنگامی که تو می خندی ،

صاف تر می شود !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

053

 

در شمال ابریشم آبی مرسوم است

و در جنوب ، کتان زرد !

ما ساکنان ِ این خرس گسترده ،

همه سرما خورده ی یک زمستانیم !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

052

 

انسانم !

ساکت ، چون درخت سیب !

گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !

و بارور ، چون خوشه ی بلوط !

به جز خداوند ،

چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

051

 

بی شک آخرین شماره

از شمارش معکوس ِ کفتار صبور عقل ،

سرانجام ،

واپسین نفس ِ گاو دل خواهد بود !

ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود !

ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود !

ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود !

نه ! انسان ، هیچ گاه برای خود مامن خوبی نبوده است !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

050

 

به بهشت نمی روم

اگر

مادرم آنجا نباشد ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

049

 

پیامبر جوان

زمین به زمین ُ

آسمان به آسمان

می گردد تا به معجزه ی نگاه ،

جهان را با ریگی آشنا کند !

ریگی ساده

که در حاشیه ی هر رودخانه ی ساده تری یافت می شود !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

048

 

میزی برای کار ،

کاری برای تخت ،

تختی برای خواب ،

خوابی برای جان ،

جانی برای مرگ ،

مرگی برای یاد ،

یادی برای سنگ ،

این بود زندگی ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

047

 

رویا ،

پشت ِ پنجره ایستاده بود !

با دفتر حسابُ چشمان میشی اش !

دنیا ،

در ایوان نشسته بود

با قیچی ُ چلوار ِ سفید ُ چشمان میشی اش !

من ،

در حیاط خوابیده بودم

با تسبیح بلند ِ چشمان میشی ام !

بادکنکی از فراز بید ،

زردُ

گـِـردُ

سبک گذشت ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

046

 

قار !

قار !

قار !

فلامینگوهای بی شما ،

بر ساحل ِ شور ِ فلسفه ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

045

 

نیمکت کهنه ی باغ

خاطرات دورش را

در اولین باران ِ زمستانی

از ذهن پاک کرده است !

خاطره ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم !

خاطره ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

044

 

نیمکت کهنه ی باغ

خاطرات دورش را

در اولین باران ِ زمستانی

از ذهن پاک کرده است !

خاطره ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم !

خاطره ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

043

 

به من بگویید !

فرزانگان رنگ و بوم و قلم !

چگونه خورشیدی را تصویر می کنید

که ترسیمش

سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

042

 

خوشا به حال لک لکا که خوابشون واو نداره !

خوشا به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره !

خوشا به حال لک لکا که مرگشون گاف نداره !

خوشا به حال لک لکا که لک لک اند !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

041

 

و زنی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود

و بوی علف های خشک شده یم داد

و چشم های غریبی داشت

و عشق را نمی فهمید

و لباس های زیبایش را ،

بر حسب عاریت از مادرش قرض گرفته بود

و وقتی نگاه نمی کرد پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد

و مشخص نبود که چه وقت گریه کرده است !

و مرد ،

ــ که زیر باران چتری در دست داشت ــ مقابل او ایستاد !

زن ُ شوهر همدیگر را ناباورانه نگاه کردند !

مرد ، وقتی نگاه نمی کرد

پرنده ی عجیبی را در ذهن تداعی می کرد !

او چشم های غریبی داشت !

آنها وحشت زده خیره به ماندند

و مدتها هیچ نگفتند ....

تا سرانجام هم صدا و هم زمان نجوا کردند :

عشق ُ رویاهایم .....

و برای اینکه پایان خود را ،

از این تجربه سنجیده باشند ،

دست ها را به طرف هم دراز کردند !

و لحظاتی بعد ،

آنها دست یکدیگر را گرفته و محتاطانه به راه افتادند !

آشفته از توهمی که آرام آرام ،

در قلب هاشان ته نشین می گشت !

آنها ، شادمانه به صورت هم لبخند زدند ،

بی آنکه این بار نجوا کنند !

نه ! عشق هیچگاه همسفر عقل نمی شود ...

دست ها را حلقه کردند و

زیر یک چتر به کوچه ی روشن و بزرگی پیچیدند !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

040

 

من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم

و دعاش کنم که : عظمتت ُ جلال !

امروز هم گذشت و هیشکی ما رُ نکشت !

بعدش هم چشما رُ می بندم و

دلُ می سپارم به صدای فلوت یدی کوره ،

که هفتاد سال ِ تمومه عاشق یه دختر چهارده ساله ی بوره !

من هم عشق ِ سیاهم سوت می زنم تا خوابم ببره ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

039

 

تو این دنیای هیشکی به هیشکی ،

این یکی دستت باید آن یکی دستت ُ بگیره

ورنه خلاصی .... خلاص !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

038

 

هیچ وقت ،

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد !

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه ی سیبی ،

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

ناپدید ماند ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

037

 

خُب ! آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارثِ بابامه !

واسه ی همینه هم که از بوق ِ سگ ، تا دین روز ،

این کله ی پوک ُ می گیرم بالا و از بی سیگاری می زنم زیر آواز

و این قدر می خونم تا این گلوی وامونده وابمونه ،

تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی

که عمو بارون رو طاقش ، عقش ِ سیاه ِ خالی ِ منو ضرب گرفته !

شام که نیس ، خُب ! زحمت خوردنش هم ندارم !

در عوض چشم ِ من و پوتینای مچاله و پیری ِ که ،

رفیق پرسه های بابام بودن !

بعدش هم واسه اینکه قلبم نترکه ،

چشما رُ می بندم و کله رُ ول می کنم رو بالشی

که پُر از گریه های ننمه !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

036

 

تماشا کن و نبین !

درک کن و نخند !

منتظر باش و اشک نریز !

این است ملودی زلال و باشکوه جیرجیرک ها ،

که هم راهِ پر کلاغ ها ،

از این سو به آن سو پیوسته در پرواز است !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

035

 

نیستیم ....

به دنیا می آییم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم !

بزرگ می شویم ،

عکس ِ دو نفره می گیریم !

پیر می شویم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم ...

و بعد

دوباره باز

نیستیم ...

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

034

 

می گویند

نسل دایناسور ها منقرض شده است

پس من چرا هنوز زنده ام ؟!

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

033

 

شب در چشمان من است ،

به سیاهی چشم هایم نگاه کن !

روز در چشمان من است ،

به سفیدی چشم هایم نگاه کن !

شب و روز در چشمان من است ،

به چشم هایم نگاه کن !

 

پلک اگر فرو بندم

جهان در ظلمت فرو خواهد رفت !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

032

 

حس های نهفته در پشت هر سلام ،

به شعر و شاعران چندان ربطی ندارند !

آنان چاقو می سازند

برای تراش چوبی ،

یا قاچ قاچ خربزه در سفر

شما مختارید که برای لوله کردن روده های هم

از آن استفاده کنید !

پیروزمندانه سیگارش را روشن می کند و چشمان را تنگ

اما آنان دست بردار نیستند !

هی ! درددزدان ِ گند جوراب !

هی ! مورچه های عینکی !

چشم تنگ کردنتان کرشمه ی شماست ،

برای بیوه دخترهای رنگ پریده ی رمانتیک !

پری های پر پنبه ایی شعر فردای شما !

زبانتان مار را از لانه بیرون می کشد !

عمودی ها و افقی هایتان بی حکمت نیست !

اگر سلام را نمی خواستید ،

ما مجبور به تکرار این همه حقارت نمی شدیم !

 

سلام ! دزد ِ سیگارهای خودم

و عروسک ِ یک چشم دخترم !

سلام ! قاتل برادرم !

سلام ! مهمان ناخوانده !

سلام ! خسته گی های بی پایان نان ،

کفش ،

رنگ ...

 

 

سلام ! ای همه ی ناتوانی ها !

نداشتن ها !

سلام ! ای همه ی عرق های شرم !

سلام ! ای زندگی !

ای ملال بی پایان !

سلام ! ای دل قاچ قاچ !

ای چاقوی خود ساخته !

 

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

031

 

بی هیچ نشانه ای از نشانه ها

امروز را من پنجره ای دیدم گشوده چارطاق ،

رو به این مـُـردآب ِ سبز و سیاه و وسیع

که پروانه های سفیدش تنها دلیل تاملند !

برای درختان از آن رو محترمیم ،

که حمالان ِ ناآگاه ِ اندکی کربنیم !

با همسفران زیادی تا کنون این راه را رفته ام

و دوباره اشیاء بهانه ی برگشتن بودند ،

با کسی دیگر و کفشی دیگر ....

 

زندگی ! ای زندگی !

عنکبوت سیری را می مانی ،

که به یـُمن ِ عادت دیرینه ،

پروانه های بی دلیل را در نور وسوسه ی تور می کنی !

زین روست به یقین

که آسمان ُ زمین

از غبار ِ رنگ ِ آن همه بال رنگین است

و چه غمی دارد معصومیت ِ این همه رنج ِ نا هم آهنگ !

 

زندگی ! ای زندگی !

مادر ِ بی بدیل ِ بود و نبودها !

هرچه درخشندگی است و عطر

نثار چشم های شفاف هم سفرانم ،

با لذت ِ گس ِ شاه بلوط حیات

زیر دندان ِ تنفس هاشان !

 

زندگی ! ای زندگی !

امّا آیا به جز نگاه ِ ما ،

زلف ِ خود را

در آئینه ی صورت ِ چه مخلوقی شانه خواهی کرد ؟

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

030

 

قلب ِ بزرگ که بود ،

آن خورشید

که در آن ظلمات دور

شکست و شکسته زنده ماند !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

029

 

باد

پرده ها را آرام تکان می دهد

و ما

بچه های خوش باور

لب ریز از اضطراب و امید ،

زوایای نیمه روشن را به هم نشان می دهیم !

درختان سبزند و

ماشین ها و گنجشکها

بلند بلند چیزی می گویند !

این جا نیز ،

حرفی به ارزش یک لیوان آب ِ خنک

به دست ِ دلی نمی رسد !

باید برگردیم !

باید به جایی برگردیم که رنگ ِ دامنه هایش

تسکین بخش ِ اندوه بی پایانمان باشد !

به جایی که چون خاشاک های پوسیده ،

از لابه لای شاخه های سرسخت تر ،

به خاک ِ جارو شده رسوب کنیم !

باد ،

مارا خواهد برد !

خواهد برد و باران

به خاک تبدیلمان خواهد کرد !

به خاکی که طلاست

و مرگ را غیر قابل تغئیر ساخته است

خاک ،

خاک گس ِ حسادت و حیات !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

028

 

دنبال سایه ی نارونیم

در این شرجی ِ شب بی ستاره و بی باران

ما کوران گورزاد ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

027

 

صداها
صداها
گوش کن !
از زیر پنجره تابوت می برند
نه ؟

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

026

 

....

به آتش نگاهش اعتماد نکن !

لمس نکن !

به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند !

به سرزمینی بی رنگ ،

بی بو ، ساکت !

آری !

بگریز و پشت ِ ابدیت ِ مرگ پنهان شو ،

اگر خواستار جاودانگی ِ عشقی !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

025

 

....

در جسم بشری ِ من ،

ابدیت تکرار می شود

به فریب ِ این سیب ِ سرخ وسوسه !

پروانه ناقص است در ذهن من هنوز !

تب دارم از شوخی ِ باران شوخ طبع

و معلوم نشد تکلیف نامه های نانوشته ام چه می شود !

.....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

024

 

یک نهال نو شکفته تا ابد ،

گل نمی دهد !

موج می زند هوای گرم !

ماه

ــ چشم مات مار کور ــ

خیره مانده بر

هافِ ابر ماده ،

هوفِ ابر نر !

نا گشوده همچنان

یک گره به پای معضلی !

محو می شود درون مه

سایه ی خمیده ی کسی !

نانشسته یک کلاغ روی شاخه چنار !

یک سوال بی جواب

جان خویش را

برای یک محال پست می کند !

کنفرانس شعر بگذار می شود ،

بی حضور هیچ شاعری !

یک پسر ، پدر نشد !

مانده تا طلوع ماه !

پیچ و تاب می خورد کسی ز درد استخوان

تا شود همان که بود

تا شود همان !

یک نفر به جرم قتل خویش دستگیر می شود ،

بی پلیس و پاسبان !

خیس اشک می شود کلاه یک جوان

در کیوسکِ پادگان !

یک امید ، نا امید ماند !

چشم وا نمی کند

لاک پشت کوچکی

بر جهان ناشناس !

پاره پاره دفتری !

رشته رشته روی خاک ،

گیس های چون کمند دختری !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

023

 

نازی : تشنته ؟ آب می خوای ؟

من : کاشکی تشنه ام بود .

نازی : گشنته ؟ نون می خوای ؟

من : کاشکی گشنه ام بود .

نازی : په چته دندونت درد می کنه ؟

من : سردمه !

نازی : خوب برو زیر لحاف .

من : صد لحافم کممه !

نازی : آتیشو اَلو کنم ؟

من : می دونی چیه نازی ؟

تو سینه قلبم داره یخ می زنه

اون وقتش توی سرم

کوره روشن کردند.

سردمه !

مثل آغاز حیات گل یخ . . . . .

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

022

 

عقابی شیرجه زنان بر لاشه ی کلاغ !

عقابی در چنگال ِ شیر !

شیری شیره می شود به جذب ِ ریشه های بلوط !

صاعقه به آتش کشید بلوط را

و گم شد در افق صاعقه ....

پس این چنین شد سفر ِ ما

از هییتی به هییت ِ دیگر ،

در دوران دگردیسی .... و ما زاده شدیم !

من ُ تو !

تو و من !

ما زاده شدیم و کلمه زاده شد

و اینچنین آغاز شد تراژدی تخریب ِ انسان ُ خدا !

از شیطان که کلمه بود

و از کلمه که شیطان بود !

کلمه یی از پس ِ کلمه یی زاده می شد

و انسان بنای همه چیز را بر کلمه نهاد

و خدا را با کلمه تعریف کرد

و تا این لحظه هرگز نیندیشید که کلمه نیاز ِ ما بود

و خدا نیاز نبود و خدا کلمه نبود !

خدا ، خدا بود و هرگز کسی به این حقیقت نیندیشید !

در سکوت ِ سترگ ِ آفرینش ، ما حرف زدیم

و حرف نیاز ِ ما بود و هم گونی ِ کلمات محال بود !

پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ،

که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست !

و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یک دیگر رفتیم

و هم دیگر را کشتیم !

هم گونی ِ کلمات محال است !

پس نه تو به خدای من اعتماد کن

نه من به خدای تو ....

ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ،

با کلاغی در بک گراندش . . .

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

021

 

برایم دعا کن !

چشمان تو گل آفتابگردانند !

به هر کجا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست !

هزارمین سیگارم را روشن می کنم ....

پس چرا سکته نمی کنم ؟

نمی دانم ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

020

 

. . . همچنان حالم خوب نیست !

احساس می کنم شکست خورده ام ،

در زمان ُ در عرض !

از که ؟ صحبتِ کس نیست ....

نمی دانم .... احساس می کنم ،

کلمه ی ابد ، گنجشکِ وجودم را محسور ِ چشمان ِ خود کرده است !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

019

 

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،

چون من که آفریده ام از عشق

جهانی برای تو !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

018

 

من بانوی تاجدار عشقم را

که در قصرِ غصه و سوسن سـُـکنا دارد ،

شبانه به کوچه های سرگردانیم دعوت می کنم !

بانوی عشق من ،

با تاج ِ سوسنش

پابرهنه و گرسنه

به کوچه های سرگردانی من می آید !

آخرین بار

او را به جایی بردم ،

تا به وضوح ببیند

اژدهای هزار چشمی را

که بر پیچک ِ هزار پیچ شاخک هایش ،

گنجشکی تنها

گل سرخی را

در آواز پیوسته صدا می زد !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

017

 

آن لحظه

که دستهای جوانم

در روشنائی روز

گـُل بارانِ سلام ُ تبریکات دوستان ِ

نیمه رفیقم می گشت ،

دلم

سایه یی بود ایستاده در سرما

که شال کهنه اش را

گره می زد !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

016

 

برای اعتراف به کلیسا می روم !

رو در روی علف های روئیده

بر دیواره ی کهنه می ایستم

و همه گناهان خود را اعتراف می کنم !

بخشیده خواهم شد به یقین

زیرا علف ها

بی واسطه با خدا حرف می زنند ....

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

015

 

به ساعت نگاه می کنم :

حدود سه ی نصفه شب است !

چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد بُرده باشم

و طبق عادت کنار پنجره می روم !

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه های کش دار شب گردان ِ خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ ِ آسمانی ِ چند خروس !

 

از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام

و خوش حال که هنوز

معمّای سبز ِ رودخانه از دور

برایم حل نشده است !

آری ! از شوق به هوا می پرم

و خوب می دانم

سال هاست که مـُـرده ام !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

014

 

همچنان ستاره ها ،

رقص ِ مرگ می کنم به دور محورم !

گیج می رود سرم !

تار و تیره می شوم ،

در خسوف سایه ات . . . .

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

013

 

تابه ی جهیزمون یادت می آد ؟

با وفاتر از تو بود !

سوخت با آتش فقری که مرا می سوزاند !

ساخت با چربی و چرک !

هفته و هفت نیمرو !

دسته اش آب شد و رنگش رفت !

بگذریم ....

بگذریم از گذر آن همه رویاهایش !

حسرتِ دیدنِ فـِـر ،

پختن پیتزا هایش !

گاه گاهی از سر بی تابی ،

گریه می کرد ولی تابانه !

گنگُ پیچیده ! معما گانه !

آتش فقر مرا می بوسید !

هم زمان با دلِ من می پوسید !

دلِ من !

تابه ی رویاهایم . . . .

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

012

 

و رسالت من این خواهد بود

تا دو استکان چای داغ را

از میان دویست جنگ خونین

به سلامت بگذرانم

تا در شبی بارانی

آن ها را

با خدای خویش

چشم در چشم هم نوش کنیم !

 

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

011

 

گروهِ ما شاعران خوبی هستند !

همه برای سیگارِ خامِ هم کبریت می کشیم

و برای هم قُنداق هـُل می دهیم !

لبخند می زنیم و

با دستانی که از پاکی ُ اشتیاق می لرزند ،

دفترچه های کوچک ُ بزرگِ خود را

زیر ِ صندلی پنهان می کنیم !

می گوییم ُ گوش می دهیم

و این چنین شب ِ ما

ــ آگین ِ عطر ُ لبخند ــ سپری می شود !

تنها بزغاله ها می دانند طعم ِ تلخ ِ بادام ِ خام ِ ما !

 

کـِـی سَر می رسد

مرگ ِ این همه خوب ُ خوبی ها ؟

برزخی که در آن

هیچ قنداقی جا به جا نمی شود

و کسی دانه ی کبریتش را ،

حرام سیگار دیگری نمی کند ؟

 

این اتفاق شوم وقتی افتادنی ست

که در یکی از شب ها ،

یکی از دوستان شعری بخواند ،

که در توان ِ سرایش ِ هیچ کس ِ دیگر نباشد !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

010

 

من عرقِ شادمانی میریزم

و به دورترین ستاره ی آسمانم فکر می کنم !

ستاره ای که از نور همه ی خورشیدها محروم مانده است !

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

009

 

هر جنایتی از آدمی ساخته است !

باور کنید !

داروی حاودانگی را کشف خواهد کرد !

می گوئید نه ؟

این خط ،

این نشان . . .

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

008

 

ما

در هیأت پروانه ی هستی

با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !

برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد

یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست

اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم

سرانجام به خودمان خواهیم رسید . . . .

 

از : حسین پناهی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

007

 

هم چنان حالم خوب نیست.

احساس می کنم شکست خورده ام.

 

از : حسین پناهی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

006

 

حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گری می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند

 

از : حسین پناهی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

005

 

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
...
معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....
کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!
کاش!

 

از : حسین پناهی


 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()

004

 

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!ر
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

 

از : حسین پناهی


 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٧
comment نظرات ()