بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1676

 

یه توپ با تردید می چرخه

توو یه زمین سبز اون دورا

یه حس خوب مشترک شاید

بین من و زندون و مامورا!

 

هر شب بدون شام می خوابی

امشب ولی بی شام بیداری

با اسم ایران اونور دنیا

رویای سبز تازه ای داری

 

بابا نشسته اون طرف، ساکت

مامان توو فکر گریه ای تازه

شاید بهار ما بیاد از راه

امشب با یه گل توی دروازه

 

شب لونه کرده توو دل و چشما

هر جا میری انگار زندونه

شاید یه شوت محکم جوندار

این شهر غمگینو بخندونه

 

واسه یه گل از شوق می میریم

شاید تموم شه این زمستونا

شاید برای بردن ایران

مردم بریزن توو خیابونا

 

بازی تموم میشه ولی مامان

مثل همیشه بالشش خیسه

دیگه کسی نیس توی این خونه

شبها بلند شه شعر بنویسه

 

بازی تموم میشه ولی بابا

بیداره تا فردا کنار تخت

رویای ما جام جهانی بود

توو یه جهان واقعا خوشبخت...

 

 

 

از : سید مهدی موسوی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٥
comment نظرات ()

1671

 

مهدی ِ موسوی ِ بدبختی ست

زیر رگ های آبی دستت

مهدی موسوی ترسویی

که رسیده مرا به بن بستت

 

می دود از اتاق خود به کجا؟!

«هیچ» در لحظه اتفاق افتاد

زیر رگ هات مرگ « تیر» کشید

دود سیگار را که بیرون داد ↓

 

دود سیگار را که بیرون داد

رفت آن اسم محو از یادم

دود سیگار را که بیرون داد

دود سیگا… به سرفه افتادم!

 

گریه ات می گرفت در مردی

که تمامی شعرها زن بود

گریه ات می گرفت مثل «غزل»

که جنین دوماهه ی من بود

 

گریه ات می گرفت و می دیدی

قطره های مهوّع خون را

زور هی می زدی و در گریه

می کشیدی یواش سیفون را

 

می کشیدی دوباره درد و درد

توی اندام زیرسیگاری

دست هایی لزج میان تـنت

باز مشغول فیلمبرداری

 

می کشیدی تن مرا بر دوش

گریه ات می گرفت در باران

حرف هی پشت حرف/ می آمد

کسی از دسته ی عزاداران

 

سنج می زد به مغز له شده ام

طبل می کوب کوب کوب بکوب

مهدی موسوی زمین را خورد

تف شد آهسته توی بچه ی خوب

 

تف شد آهسته روی متنی که

شرح ِ درد ِ همیشگی ِ من ِ ↓

خسته ی ِ تکـّه تکـّه ی ِ گیج ِ

خیس ِ درحال ِ منفجرشدن ِ ↓

 

بامب!… در روزنامه ها گفتند

خبر از سمت شرق آمده است

شمع روی تنم ترا می سوخت

ادیسون گفت برق آمده است!!

 

ادیسون قاه قاه می خندید

سیم هایت به هم زدند مرا

مثل «عین القضات» کفر شدم

مثل عین القضات مغز خدا ↓

 

پرت بودم جلوی سگ هاتان

شمع آجین دستهای کثیف

مثل چاقوی خونی ام در حوض

مثل یک اسلحه درون ِ کیف

 

شمع هایی که سوختند مرا

بر سر قبر عشق روشن بود

مثل «عین القضات» غمگینی

که جنین دوماهه ی من بود!

 

دود در متن مضحکم پیچید

دود بود و شدم، ترا مُردم

«تیر» هی می کشید روی لبم

دود سیگار را فرو بردم

 

ماه دیوانه روبرویم بود

مات با آن نگاه غمگینش

توی مغز جهان قدم می زد

«شمس» آرام با تبرزینش

 

عشق می خواند با قرائت نو

داستان های ران و پست#ان را

مولوی های مسخره از تو

دوره کردند درس عرفان را

 

زن نبودم اگرچه مرد نبود

مرد بودی اگرچه زن بودم

«شمس» و «عین القضات» را کشتند

شمس و عین القضات من بودم!

 

خبر از شـــرق در تنم لرزید

پخش می شد درون تلویزیون

کانال چارده… – «تو معصومی

بچّه ی خوب ِ…» قطره های ِ خون

 

مادرم پیتزا/ درســت شــدم

قطره های ِ سس ِ شب ِ قرمز

یک نفر گریه می کند: برگرد

یک نفر داد می زند: هرگز!!

 

به خـودم مثل نرده می چسبم

باد بر خاک می کشد من را

خســته از ازدحام ماشــین ها

در تو تریاک می کشد من را

 

فایل های همیشــه ویروسی

زرورق های حاوی هروئین

توی شلوار تــنگ کبریتی

در هماغوشی تو و بنزین

 

نامه های اداره...

نامه های « اِ…داره/ گریه… عزیز…»

گمشـــده توی بایگانی ها

متن دنــیای پوچ و نامفهوم

زیر انبوه بازخوانی ها

 

فیلسوف بزرگ در فکر ِ

قطعیت یا هویّت چندم

جلوی هر «من ِ شناساگر»

خبر انفجار بمب اتم!

 

ثبت فــرق زبانی مبهم

بین همجنس « باز» یا که « گرا»

خواهرم گریه می کند از درد

فلسفه فکر می کند که « چرا؟؟؟!»

 

در/ به هم می خورد دلم انگار

در تناقـض… و خنده ای عصبی

مثـل تو با وقـار پارسی ات

مضطرب توی چادری عربی

 

مثل یک عقربه اسیر زمان

توی تکرار ِ در پس عادت

خسته ام مثل بچّه از بازی

کاش یک شب بخوابد این ساعت

 

چه شوم جز شدن فقط از جبـر

چه کنم؟ جز کنم فـقط بیخود

«صفر درصد» برای خود عددی ست

احتمالی که واقـعا ً می شد!!

 

احتــمالی که کامپیوترها

سعی کردی محاسبات کنم

سعی کردم خطوط، پاره شوم

خواستم واقعا ً صدات کنم

 

خواســتم اتــّفاق می افتم

در خود ِ لحظه ی «چه کار بکن»

توی یک غار خارج از دنـیام

باز هم زنگ می زند تلفن

 

توی یک غار خارج از دنیام

که مرا می خزد میان تنش

می نویسـم برای خود نامه

فکر کشف دوباره ی آتش!

 

سهم من چیست جز سکوت و سکوت

«من ِ» خود را به دست من دادن

هر شب از درد زندگی مردن

به همین حسّ خوب تن دادن

 

قرصهای همیشه مشکوکی

که شبم را پر از خوشی کرده

مهدﯼ ِ موسوﯼ ِ ترسویی

که در این شعر خودکشی کرده...

 

 

 

از : سیدمهدی موسوی

 

پ . ن :

ــ دانلود دکلمه شعر با صدای شاعر

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٧
comment نظرات ()

1640

 
شب است، در همه دنیا شب است، در من شب
مرا بگیر چنان جفت خویش لب بــر لب!
 
چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!
عجب فـرشته بـا مزّه ای ست لامصّب!
 
جلو نرو کـه به پایان نمی رسد این راه
کدام خاطره مانده ست؟! برنگرد عقب!
 
چـــقدر قــــرص مسکّن؟! چــقـدر مُهر سکوت؟!
رسیده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب
 
کدام آتش عـــاشق بــــه روح من پیچید؟
که سوخت پیرهن خواب های من از تب!
 
که در میان دلم بچّه موش غمگینی ست
کـه فکر می کند این روزها به تــو اغلـب
 
که چشم های ِ سیاه ِ قشنگ ِ خیس ِ بد ِ...
کــه عاشقت شده بودم خلاصه ی مطلب!
 
ببخش بچّه کوچولوی گیج قلب مرا
اگر نداشت بهانه، اگر نداشت ادب
 
غــــزل تمام شده، وقت نحس بیداری ست
تو تازه می رسی از راه خانم ِ... چه عجب!!
 
 
 
از : سید مهدی موسوی
 
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢
comment نظرات ()

1590

 

اتوبان، رودخانه ای غمگین است

که مرا از تو دور می کند

آب که از سر ما گذشت

اما ماهی ها غرق نخواهند شد

تنها در کنار اتوبان می ایستند

و برای شیشه های بالا کشیده دست تکان می دهند

تا از سرما یخ بزنند

و روی آب بیایند

تنها سنگ ها هستند

که برای همیشه ته نشین خواهند شد

 

تو با شوهرت ماهی می خوری

من زُل می زنم به ماه و

دیوانه می شوم و

کوچه ها را آواز می خوانم و

به سنگ ها لگد می زنم و

زنم و ...

بغضم می ترکد

از تو که دور می شوم

کوچه که هیچ !

گاهی اتوبان هم بن بست است

 

من رودخانه ای را می شناسم

که با دریا قهر کرد

و عاشقانه

به فاضلاب ریخت

 

 

از : سید مهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢۱
comment نظرات ()

1576

 

اون گوشه داره اشک می ریزه

می دونه که رو گریه حسّاسم

بوی تنش تو خونه پیچیده

من، این زن ِ غمگینو میشناسم

 

می شینه پیشم مثل هر روز و

با قرص و بوسه فال می گیره!

می گم: نمی فهمی دوسِت دارم؟!

می گه: برای عاشقی دیره

 

میگه که دنیا جای خوبی نیست

هر کی که می فهمه غمی داره

می گم برای عشق، این خونه

دیوارهای محکمی داره

 

ترساشو می چینه توی ساکش

من مشت می کوبم به آینده

می گه: می دونی خیلی دیوونه م!

می بوسمش تو گریه و خنده

 

می بینمش که سمت در می ره

با چشم های قرمز ِ خونی

می گه تو حرفامو نمی فهمی

می گه تو دردامو نمی دونی

 

هر صبح که پا می شم از کابوس

خوابیده تو آغوش و احساسم

می ره که توی گریه برگرده

من این زن غمگینو میشناسم!

 

 

 

از : سید مهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱٦
comment نظرات ()

1559

 

دیوانگی هایم تر از تر تر تری دارد!!
دیوار، دیوار است با اینکه دری دارد
 
این داستان را نصفه کاره ول کنم؟! کردم!
هرچند می دانم که حتماً آخری دارد

تزریق ِ مُشتی گاو در رگ های آزادی
خودکار سبزت دست های لاغری دارد

سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبد
این شعر معلوم است درد دیگری دارد

انگشت خونی را درآور تا حسابم کن
دیوانگی ها را بچین و انتخابم کن

با غم شروعم کن که آخر می شوم با غم
داغی تر از تزریقی و تزریق تر داغم!

از چی بترسم که تو از این جوهر خودکار
آنقدر می ترسی که من به مرگ مشتاقم

هر کس غمی دارد که نصفی از شبش، نان است
مشتی زدیم و جنس این دیوار، سیمان است

که هر کسی زنده ست توی قبر خوابیده
که هر کسی زنده ست جایش کنج زندان است

از سرنوشت برگ های سبز می پرسی؟!
امّید ِ چی داری رفیق من؟! زمستان است

از عشقبازی با کدامین زن چنین خیسم؟
باران نمی بارد عزیزم! تیرباران است!

سیگار روشن کن که مغزم تیر می خواهد
کابوس های قابل ِ تغییر می خواهد

موهات را در من بپیچ و زیر و رویم کن
دیوانه ام! دیوانگی زنجیر می خواهد!

ما آنچه باید داد را از ابتدا دادیم
از هفت دولت پشت این دیوار آزادیم

هرچند گاوان قبیله خوب می نوشند
حتی جدیداًتر کت و شلوار می پوشند!

هرچند در آخور همیشه بینشان بحث است
هرچند می دانند که بسیار باهوشند!!

زیر مگس ها خواب های سبز می بینند
[قصّاب ها اینجای قصّه، شیر می دوشند!]

رؤیایمان خوابیده و شب داخل تخت است
هر کس که بیدار است می داند که بدبخت است

سر را به دیواری که اصلا نیست می کوبم
فهمیدن ِ این دردهای لعنتی سخت است

فانوس در روزیم یا فریاد در آبیم
بدجور بی تابیم چون بدجور بی تابیم

فرقی ندارد آخر قصّه در این کابوس
با عشق می خوابند و ما با درد می خوابیم

شب های قرص و مشت و شعر و گریه و فریاد
هر صبح، خواهی یا نخوا... همکار قصّابیم!

کابوس های لعنتی در تخت تک خوابه
خوابم نخواهد برد، خواهد برد، خوا... تا... به...

از اعتراف ِ زندگی با سیلی ِ مخصوص!
از اعتراف ِ عاشقی با شیشه نوشابه

شب های ِ شب های ِ... که شب های ِ شمردن تا...
با قرص خوردن، قرص خوردن، قرص خوردن تا...

شب تا ابد شب بودم و ماهی نخواهد داشت
بن بستم و به هیچ جا راهی نخواهد داشت

نوشابه ی مشکی به خون قرمزم می گفت:
این داستان، پایان دلخواهی نخواهد داشت

با طعنه می گوییم: روز خوب نزدیک است!
جایی که تاریک است در هر حال تاریک است

هر کس غمی دارد برای خود غمی دارد
آقای دنیا! اخم های درهمی دارد

با مشت های له شده با مرگ می رقصم
زندان ما دیوارهای محکمی دارد

من، اعتراف تازه ای در زیرسیگاری
من، خون ِ روی کاغذ و خودکارها جاری

من، گاو سلاخی شده در آخرین میدان
من، مردم ِ آماده ی جشن و عزاداری

پایان یک قصّه برای نسلی از تردید
تزریق سم در هر رگ ِ خورشید ِ تکراری...



از : سید مهدی موسوی
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/۱٢
comment نظرات ()

1553

 

تو آمدی که بگویی: اگر... اگر می رفت...

تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!

 

تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من

که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!!

 

تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با ↓

ردیف و قافیه هایی عجیب ور می رفت

 

تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود

شبیه صابون از دست شعر در می رفت

 

از اینکه آمده تا... بیشتر پشیمان بود

از اینکه آمده تا... هرچه بیشتر می رفت!

 

اشاره کرد خدا سمت پرتگاه... ولی ↓

به گوش من... و تو این حرف ها مگر می رفت!

 

 

تو آمدی که بگویی... به گریه افتادی!

و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت

 

 

از : سید مهدی موسوی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱۸
comment نظرات ()

1548

 

بیداری ِ تا صبح، روی بالشی خسته
با گریه خوابیدن کنار ساک دربسته

خوابیدن از برخاستن در خانه ای دیگر
برخاستن با هق هق دیوانه ای دیگر

بی خاطره، بی واژه، بی هر مشترک بودن
بیگانه ای در حسرت بیگانه ای دیگر

پرواز از ویرانه ی یک خانه ی دلگیر
ساکن شدن با بغض در ویرانه ای دیگر

برخاستن... خیس از عرق... رقصنده در آتش
با چرخ یک پنکه به دُور هیچ چی هایش!

لرزیدن از کابوس ِ فردا تا تبی دیگر
برخاستن در کشوری دیگر، شبی دیگر...

رؤیای فرضی ساختن در خانه ای فرضی
بیدار ماندن بی تو روی بالشی قرضی

از برنمی گردم به شک/ افتادن از بالا
دلتنگی ِ بدجورتر! حتی همین حالا!!

چرخیدن از چرخیدن از من دُور هی من که...
با رقص کاغذها میان گردش پنکه

با رقص در آغوش مشتی مست و دیوانه
شب خانه رفتن در کنار چند بیگانه

با مغز خالی، جیب خالی، سینه ای خالی...
در حسرت یک لحظه از هرجور خوشحالی

خوابیدن و برخاستن در شهر بی خنده
انسان بی امروز، در رؤیای آینده

سیگار نصفه در میان باد پاییزی
و تو که داری مثل سابق اشک می ریزی...

 

از : سید مهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳٠
comment نظرات ()

1535

 

عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت

غریب رفت، غریبانه تر پدر برگشت

رسید و دستش را، رو ی زنگ خانه گذاشت

طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!

دوید مادر و در چشم های او نِگریست

 -«سلام... » بعد درآن بازوان خسته گریست

که تشنه است کویری که در تنش دارد

که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد

 «کدام سِحر، کدامین خزان اسیرت کرد

کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد

که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی

چقدر خواندمت امّا... بگو کجا بودی؟!

همینکه چشم گشودم به... مرد خانه نبود

رسید نامه ات امّا... نه! عاشقانه نبود

حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود

رسید نامه ات امّا وصیّت خون بود

نگاه کن پسرت را که شکل درد شده

ک هفت سال شکست ست تا که مرد شده!

که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند

تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند

که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم

فقط کنایه شنیدیم و -آه!- دم نزدیم

نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها

به خواستگاری من آمدند ناکس ها!

شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند

نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند

تمام شهر گرفتار ترس و بیم شدند

تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند

هر آنکه ماند گرفتار واژه ی «خود » شد

تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!!

به باد طعنه گرفتند کار مَردَم را

سکوت کردم و خوردم صدای دردم را

منی که مونس رنج دقایقت بودم

سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم!! »

نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود

نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!!

پدر شکستن ابری میان هق هق بود

پدر اگرچه غریبه، هنوز عاشق بود

 

 

 

از : سید مهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۸
comment نظرات ()

1530

 

سبزه ها را گره زدم به غمت

غم از صبر، بیشتر شده ام

سال تحویل زندگیت به هیچ

سیزده های در به در شده ام


سفره ای از سکوت می چینم

خسته از انتظار و دوری ها

سال هایی که آتشم زده اند

وسط چارشنبه سوری ها

 

بچه بودم... و غیر عیدی و عشق

بچه ها از جهان چه داشته اند؟!

در گوشم فرشته ها گفتند

لای قرآن «تو» را گذاشته اند!

 

خواستی مثل ابرها باشی

خواستم مثل رود برگردی

سیزده روز تا تو برگشتم

سیزده روز گریه ام کردی

 

ماه من بود و عشق دیوانه!

تا که یکدفعه آفتاب آمد

ماهی قرمزی که قلبم بود

مُرد و آرام روی آب آمد

 

پشت اشک و چراغ قرمزها

ایستادم! دوباره مرد شدم

سبزه ای توی جوی آب افتاد

سبز ماندم اگرچه زرد شدم

 

«و انْ یکاد»ی که خواندم و خواندی

وسط قصه ی درازی ها!!

باختم مثل بچه ای مغرور

توی جدی ترین  بازی ها!

 

سبزه ها را گره زدم اما

با کدام آرزو؟ کدام دلیل؟

مثل من ذره ذره می میرند

همه ی سال های بی تحویل!

 

 

از: سید مهدی موسوی

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧
comment نظرات ()

1529

 

محکومم از مرگ خودم، این مرگ عمدی! 
دیوانه ام، دیوانه ام، دیوانه ام، دی... 
 
وا نـ ِ نـ ِ نـ ِ ... گفتن این شعر یعنی 
یک مشت واژه مثل من بی هیچ معنی 
 
من هستم و دنیایی از تصویرهایی 
که می زند در مغز من: «بام...بام... جدایی...» 
 
من می توانستم شما باشم، نبودم 
از ابتدا در انتها باشم، نبودم 
 
من مستم امشب از خودم، از شعرهایم 
باید که در خود قی کنم، بالا بیایم 
 
با یک کت و شلوار مشکی، سوسک مرده!! 
و آدمی که کله اش را باد برده 
 
و یک اتوبوس پر از آدم که می رفت 
یک کاروان مملو از ماتم که می رفت 
 
تصویر و هی تصویر... زن قلبش گرفته ست 
این شعر در دستان من آتش گرفته ست 
 
می سوزم از عشقی که روی پیکرم ریخت 
آبی که آن زن بر سر خاکسترم ریخت 
 
«ودکا» نمی خوردم فقط گریه... به هم ریخت 
ناگاه مرد و سایه اش با هم درآمیخت 
 
پایم شکسته... و دلم... و واژه هایم 
بگذار تا قعر لجن پایین بیایم 
 
یک مشت کرم زنده در مغزم... نبودند! 
تو فرض کن، تو فرض کن... و کم نبودند! 
 
حتّی تو هم... ول کن! نمی خواهم بگویم
حالا که با پایان قصّه روبرویم
 
من سعی کردم مثل این مردم نباشم
وقتی خدا می سوخت « من » هیزم نباشم
 
حالا خدا مرده... و من مرده... و هرچه
دنیای من خالی ست از دنیا، اگرچه 
 
تنهایی ام را شهر دارد می فشارد
مردی که جز تنهایی اش چیزی ندارد
 
هی آینه اصرار دارد که ببینم
که زنده هستم که هنوز عاشق ترینم
 
این آینه که نیست، یک عکس قشنگ است!
من مرده ام... و پاسخ آ یینه سنگ است
 
دارم به سمت هیچ بودن می گریزم
دریایم و باید که در جویی بریزم
 
دنیایتان دیگر برایم جا ندارد
این روزهای شبزده فردا ندارد
 
دیوانه تر از خویشم و دیوانه تر از
شعری که امشب آمده بر روی کاغذ
 
حتّی تو هم می ترسی از من نازنینم
حتّی نمی خواهم تو را دیگر ببینم!
 
در یک اتاق لعنتی باید بمیرم
در زیر مردی خط خطی باید بمیرم
 
هرچند شعر درد من پایان ندارد
من مرده ام... و واژه هایم جان ندارد
 
چیزی میان واژه ها پیدا نکردم
باید که دنبال خودم اینجا بگردم
 
با یک عصای کهنه در یک راه فرضی
در زیر جسمی یخ زده تا تو بلرزی 
 
و من بیاندیشم چرا اینقدر سردم
و در پی یک عاشق تازه بگردم...
 
حالا کسی در قعر ذهنم جان گرفته ست
دوران شعر و شاعری پایان گرفته ست
 
امروز رنگ و بوی خون را دوست دارم
ترکیب احساس و جنون را دوست دارم
 
حالا فقط در فکر چیزی تازه هستم
در فکر یک تردید بی اندازه هستم
 
دیوانه باشم یا که نه، بهتر! بمیرم
و زندگی را در خودم از سر بگیرم
 
حالا فقط من یک کلاغ شوم هستم
که تا ابد به زندگی محکوم هستم...
 
 
از : سید مهدی موسوی 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧
comment نظرات ()

1502

 

[از خواب ها پرید، از گریه ی شدید

اما کسی نبود... اما کسی ندید...]

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد

از یک پرنده که خود را به باد داد

از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش

از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانه بودم و دیوانه تر شدم

از خواب می پری سرشار خواهشی

سردرد داری و سیگار می کشی

از خواب می پرم از بغض و بالشم

که تیر خورده ام که تیر می کشم

از خواب می پری انگشت هاش در...

گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...

از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است

از خواب می پری از داغی پتو

بالا می آوری... زل می زنی به او...

از خواب می پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره، با چند نقطه چین

از خواب می پری شب های ساکت ِ

مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه!

از خواب می پرم از تو نفس، نفس...

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

از خواب می پری از عشق و اعتماد!

از قرص کم شده، از گریه ی زیاد

از خواب می پرم... رؤیای ناتمام!

از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

از خواب می پری با جیر جیر تخت

از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...

[از خواب ها پرید در تخت دیگری

از خواب می پرم... از خواب می پری...

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب می پری... از خواب می پرم...]

 

 

از : سید مهدی موسوی

 


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٥
comment نظرات ()

1492

 

نماندست چیزی به جز غم... مهم نیست

گرفته دلم از دو عالم... مهم نیست

 

تو را دوست دارم! قسم به خدا که...

اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست

 

فقط آرزو می کنم که بمیرم

پس از آن بهشت و جهنم مهم نیست

 

همان وقت رانده شدن به زمین... آه!

به خود گفت حوا که "آدم" مهم نیست

 

بیا تا علف های هرز بکاریم

اگر مرگ گل های مریم مهم نیست

 

ببین! مرگ هم شانس می خواهد ای عشق

فقط خوردن جامی از سم مهم نیست

 

نماندست چیزی به جز غم, مهم نیست,

گرفته دلم از دو عالم, مهم نیست,

 

بمانم, بخوانم, برقصم, بمیرم...

دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست

 

 

از : سید مهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳
comment نظرات ()

1485

 

همه ی زندگیمون درد

همه ی زندگیمون غم

جلوی آینه نشستم

وسط فکرای درهم

واسه چی ادامه میدم ؟

نمی دونم یا نمی گم

دیگه هیچ فرقی نداره

بغل ِ تو با جهنم

جلوی آینه نشستم

خوابم و بیدارم انگار

پشت سر کابوس رفتن

روبروم دیواره دیوار

پشت سر حلقه ی آتیش

روبروم یه حلقه ی دار

غم ِ اولین سلام و

آخرین خدانگهدار

خسته ام ، یه تیکه سنگم

خالی ام ، یه تیکه چوبم

مثه یه قایق ِ متروک

توی دریای جنوبم

جلوی آینه نشستم

به نبودن مشت می کوبم

دارم از توو پاره می شم

به همه می گم که خوبم!

با تو سرتا پا گناهم

همه چی گندم و سیبه

هوا بدجور سرده انگار

دستای همه توو جیبه

باغمون گل داده اما

هر درختش یه صلیبه

ماهیه بیرون از آبم

حالم این روزا عجیبه

جلوی آینه نشستم

بی سوالم ، بی جوابم

نه چشام وا میشه از اشک

نه می تونم که بخوابم

مثه گنجشک توی طوفان

مثه فریاد زیر آبم

مثه آشفته ی موهات

مثه چشم تو خرابم

داشتی انگاری می ترکید

درد دنیا توو سرم بود

منو توو هوا رها کرد

هر کسی بال و پرم بود

روزای بدم که رفتن

وقت روز بدترم بود

این شبانه ، این ترانه

گریه های آخرم بود

 

 

از : سید مهدی موسوی

 

 

پ . ن :

ــ با صدای شاعر

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
comment نظرات ()

1472

 

یک چراغ خاموش است ، یک چراغ روشن نیست

کوچه‌ای که تاریک است جای شعر گفتن نیست

 

هر دو پوچ می‌مانیم ، هر دو پوچ می‌میریم

من که عاشق او بود ، او که عاشق من نیست

 

مثل اشتباهی محض ، در تضاد با خویشیم

آدم آهنی هستیم ،‌جنسمان از آهن نیست

 

مرد مثل دخترها ، گریه می‌کند آرام

زن اگرچه بغض آلود فرض می‌کند " زن " نیست

 

بی پناه و سرگردان ، در تمام این ابیات

اتّفاق می‌افتد ، شاعری که اصلا نیست

 

باز شعر می‌گویم ، گرچه خوب می‌دانم

شعر فلسفه بازی‌ست جای گریه کردن نیست

 

 

از : سید مهدی موسوی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٢
comment نظرات ()

1457

 

فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس

به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!

به خواب رفتمت از گریه های تکراری

تماس های کسی ناشناس از خطّ ِ ...

به استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ مته

که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید

که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید

که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد

که زیر آب فرو رفت... واقعا خفه شد!

که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!

جلوی پاش بیفتی به خاک... گریه کنی

که می شود چمدانت شد و مسافر شد

میان دست تو سیگار بود و شاعر شد

که می شود وسط سینه ات مواد کشید

که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید...

به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و

به این توهّم دیوانه وار تکیه زد و

که دیر باشم و از چشم هات زود شود

که مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم

که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود...

قرار بود همین شب قرارمان باشد

که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی

قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود

که در توهّم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم

عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم

که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ

که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

که به سلامتی جام بعدی و گیجی

که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام

که به سلامتی من... که واقعا تنهام!

که به سلامتی سال های دربدری

که به سلامتی تو که راهی ِ سفری...

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود

صدای مته می آمد که توی مغزم بود

صدای عطر تو که توی خانه ات هستی

صدای گریه ی من در میان بدمستی

صدای گریه ی من توی خنده ی سلاخ!

صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی که...

ادامه دادن ِ قلبم به ارتباطی که...

به ارتباط تو با یک خدای تک نفره

به دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسک های در تختم

که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم

که ترس دارم از این جنّ داخل کمدم

جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!

که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!

غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی که...

به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که...

به عشق توی توهّم... به دود و شک که تویی

به یک ترانه ی غمگین ِ مشترک که تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن

به فال های بد و خوب پشت یک تلفن

فرار می کنم از تو به تو به درد شدن

به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن

فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم

فرار می کنم از یک جواب نامعلوم

سوال کردن ِ من از دلیل هایی که...

فرار می کنم از مستطیل هایی که...

فرار کردن ِ از این چهاردیواری

به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری...

دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز

فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست

که بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست...

 

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٧
comment نظرات ()

1450

 

دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!

بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

داری کنار شوهرت از بغض می میری

شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را

هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد

از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!

شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو

مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم

حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها

«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم

«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را

می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی

«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارض-ایی

«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود

خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام

از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!

خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام

خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار

سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لخ-تم

با دست لرزانت برایش شام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی

خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور

هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ

از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من

مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مرا از دورهای دووور می گیری

داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار

با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری

داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت

کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد

بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی

از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات

جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی

و گریه کن با یاد من وقت خودارض-ایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست

حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت

حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام

حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم

بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

 

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳٠
comment نظرات ()

1446

 

بهاررفته،خدارفته،عشقمنرفته

چقدرگریهکنم؟آه! واقعارفته

وبازعقربههامثلپتکمیکوبند

تمامثانیههایشمابهزنرفته

خداکندنرسمپسبخوابساعتِشوم

همیشهگریهنمودستتاترنرفته!

ودختریکهلباسسپید ... پوشیده

ومردتاابدالدّهردرکفنرفته

وزنکهپرچمخودرابهقلّهکوبیده

ومردخسته،تاآخرلجنرفته

وچشممردبهیکراهپوچخیرهشده

وزنکههردفعهقبلآمدنرفته!

 

از : سید مهدی موسوی

 

 پ . ن :

ــ ما هم رفتیم در فیلتر و هم به سفر

ــ امیدواریم برگردیم از هر دو ...

ــ هوای شعر را داشته باشید تا آن روز، تا همیشه


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٧
comment نظرات ()

1443

 

بانویپشتپنجرهماتمگرفتهاست

هفتآسمانپوچمراغمگرفتهاست

ابلیسپشتپنجرهایخیس،بیقرار

فریادمیزند: دلمنهمگرفتهاست!

دستانمردیخزدهرابعدسالها

دخترکنارپنجرهمحکمگرفتهاست

زنعاشقستوتویدلشحدسمیزند

بیماری «برو به جهنم» گرفته است!

اویکفرشتهبودسپسدیوشدسپس...

هرچندزنقیافهآدمگرفتهاست

ایشعر،هرزهایکهنگاهغریبهات

امروز شکل «حضرت مریم» گرفته است

لبخندهیبزنبهمخاطب ... وتاابد

ازحالمننپرسکهحالمگرفتهاست

 

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٧
comment نظرات ()

1440

 

لکـّه ی خون دماغ من افتاد

وسط روسری صورتی ات

می تپیدند در کنار ِ هم

قلب من بود و بمب ساعتی ات!

اسم یک مرد ناشناس شدم

آخر شعرهای خط خطی ات

شده بودم دو تا پرنده ی گیج

عاشق چشم های لعنتی ات

 

رفتم از بی جهت، ندانستم

توی این خاک مرده، مین مخفی ست

سال ها تازه شد، نفهمیدم

«سنگ» در پشت «هفت سین» مخفی ست

دست هایت گرفته دستم را

چونکه خنجر در آستین مخفی ست!

فیلم می گیرم از تو، از خنده

گریه ام پشت دوربین مخفی ست

 

مزّه ی موز روی میزم بود

[«میم» کوچک خلاصه شد در «ز»]

باد از روسریت رد می شد

گریه ام می گرفت از طرز ِ ...

دو پرنده یواش/ لرزیدند

در سرم سال ها زمین لرزه

سkس با چشم های لعنتی ات

دفن یک عشق در زنی هرزه

 

مثل یک بچّه گربه ی تنها

سر خود را به پات مالاندم

مثل ترس ِ پرنده ای رفتی

بر سر حرف های خود ماندم

پشت فرمان ِ دوستت دارم

سمت یک پرتگاه می راندم

چشم تو بر لباس های عروس

من برای تو شعر می خواندم!!

 

عشق/ «بازی» نبود در چشمم

من خودم باختم! نمی بردی!!

عقل آمد دوباره «حکم» کند

«دل» به این هیچ چیز نسپردی

من برایت عزیز! می مردم

تو برایم عزیز! می مردی؟!

با کسی که نبودم و بودی

توی یک پارک موز می خوردی

 

چند روز است شهر، بارانی ست

یک نفر گریه کرده از ظهر ِ ...

باز آهنگ شاد می خوانـَد

وسط کامپیوترت «شهره»

توی دستم تفنگ قلابی ست

فکر ایجاد چند تا حفره!

[می دونم که قافیه غلطه

امّا به خدا

رو جعبه ی کلوچه ها

رو دیوارای کوچه ها

واسه ت پیغوم گذاشتم

که]

خسته ام از جهان ماشینیت

عشق بازی پیچ با مهره

 

دست ها را به هم زدند همه

دست، بد بود... باز جا رفتم

انتهایی نداشت قاف ِ عشق

عین ِ «بازی» به ابتدا رفتم

روز اوّل شد و غریبه شدم

با تو، با عشق سینما رفتم

یک پرنده شدم که کوچک شد

هرچه که بیشتر هوا رفتم

 

ما که رفتیم... بعد هم مجنون

عاشق چند قطعه ی نان شد!

ما که رفتیم... بعد «داش آکل»

عاشق سینه بند مرجان شد!

ما که رفتیم... روز و ماه گذشت

بعد ِ اسفند هم زمستان شد!

خون دماغم چکید بر دنیا

خبر آمد که موز ارزان شد!!

 

دست هایت گرفته دستش را

وسط دست های سـِر شده ام

نیستی! آنقدر عوض شده ای

هستی و باز منتظر شده ام

نه تویی، نه منم، فقط درد است

توی آیینه ی کدر شده ام

قلب من بود و بمب ساعتی ات

وسط خواب منفجر شده ام

 

خواستم التماس ِ در گریه

آنچه مردان نمی شوند شوم

تا که اخمم ترا نرنجاند

بر لب ِ خسته زهرخند شوم

سر بریده، بدون پر، ساکت

وسط سوپ تو پرنده شوم!

بغلم کن، تکان بده با اشک

تا از این خواب بد بلند شوم

 

لکـّه ی خون دماغ من، ننگی

روی پیراهن تمیزت بود

اسم من مثل فحش ناموسی

وسط شعر ریزریزت بود

زرد مانند صورت من بود

ظرف موزی که روی میزت بود

وسط تخت های یک نفره

گریه می کردم و به چیزت بود!!

 

پرت شد دست هایم از دستت

عاقبت عشق کار دستم داد

مثل خواب پرنده ای می رفت

روسری زنی میان ِ باد

مثل یک زخم کهنه بر سینه

رفته ای و نمی روی از یاد

عاقبت مرد قصّه خورد زمین

عشق، کنج ِ پیاده رو افتاد

 

 

از : سیدمهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٤
comment نظرات ()

1436

 

اجازههستکهاسمتراصدابزنم

بهعشققبلییکمردپشتپابزنم

اجازههستکهعاشقشوم،کهروحمرا

میاندستعرقکردهتوتابزنم

دوبارهبچهشومبیبهانهگریهکنم

دوبارهسنگبهجمعپرندههابزنم

دوبارهکنجاتاقمنشستهشعرشوم

ویانه! یکتلفنبهخودشمابزنم

نشستهایولباسعروسیتخیساست

هنوزمنتظریتاکهزنگرابزنم

برایتوکهدرآغاززندگیهستی

چگونهحرفزپایانماجرابزنم؟!

دوبارهآمدهایتاکهعاشقتباشم

ومناجازهندارمعزیزجابزنم!

 

 

از : سیدمهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٩
comment نظرات ()

1423

 

وایستادهمثلمردیایستاده

مثلشبیکهگریهکردیایستاده

لهمیکنددرزیرپاخودرا...مهمنیست

میخواهدت،میخواهدتاماّمهمنیست

حسمیکندهرگزترا ... حتماندیده

درمیرودمانندمرغیسربریده

باهرچهدارم - ازتودارم - میستیزم

دیگرنمیخواهمترااصلاعزیزم!

هیقطره،قطره... قطره،قطره،آبگشتم

بگذارازچشمانتوپایینبریزم

منعاشقم ... بیخودتقلاّمیکنمهی

ازتوبهسمتدیگرتومیگریزم

اینجانشستهپیشمندرحلقهایزرد

حستصرفّدرتنمدربستردرد ...

-استاد! منکهمردهام،به...منچهمربوط

کهشعربایددرسراپارهنمیکرد؟!

ازاولایندرسهیاززننوشتم

هیعشقاملاکرد ... وهیمننوشتم

اصلاکسیمیفهمداینراکهچرامرَد

لبخندبرلبدردلخودگریهمیکرد؟

منعاشقمکهعاشقمکهغمندارم

غیراززنیکهنیستچیزیکمندارم

اصلاچرامنرابهخودتشبیهکردید؟!

خانمشماقلبمراتشریحکردید!

وخونمنپاشیدرویدستهاتان

منجیغمی ... ساکتنشستمزیرباران

وتیغجراّحیمراآرامطیکرد

وعاقبتتبدیلشدبهحلقهایزرد

وایستادهمثلمردیایستاده

درانتظارلحظه ی پایانجاده

ویکگلخشکیدهبیبو ... مهمنیست

وپرتگاهیکهبرایاومهمنیست

وزنکههرگزنیست... ودنیایتازه...

استادمامُردیم ...! خانمبااجازه!!

 

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٤
comment نظرات ()

1422

 

کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد

غرور، قدرت خود را به من نشان می داد

کسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفته ظهر

پیام تسلیتش را به آسمان می داد

دلم برای خودم لااقل کمی می سوخت

اگر که پوچی دنیایتان امان می داد

زمان همیشه مرا زیرخویش له می کرد

همیشه فرصت من را به دیگران می داد

پسر گرفت سر تیغ را، رگش را زد

پدر به کودک قصهّ هنوز نان می داد

و بعد زلزله شد، چشم را که وا کردم

میان خواب کسی هی مرا تکان می داد!!

 

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

1414

 

اتوبوس بی حرکت، اتوبوس طولانی

بوی گند پا و منی… تپه های انسانی

بوی اعتراض ِ خفه، عاشقان یک طرفه

قاتلین بالفطره بین اینهمه جانی

بحث تن کنار وطن، اندی و ساسی مانکن!!

«ساقیا بده جامی زان شراب روحانی»

مالشی به بی شرمی، حرف های سرگرمی

از تحرّک مرزی تا حقوق درمانی

گریه ی فرشته به غول، مردهای آلت و پول

دست سرد یک دختر، بحث داغ ارزانی

اتوبوس و حرکت تن، چادر ِ گرفته ی زن

ترس دوزخ موعود در نگاه شیطانی

عشق و نفرت از یارو! دختران دانشجو

گریه مثل ابر بهار، ژاکت زمستانی

زوج های بوس و بغل، پچ پچ سعید و عسل!

مثل لانه ی زنبور وقت گرده افشانی

خواندن دعا و حدیث وقت خوردن ساندیس

عاقبت مچاله شدن توی قوطی «رانی»

بحث جالب دینی توی هدفون چینی

تکیه داده است به بیل یک جوان افغانی

چند زوج و چند رفیق، چند لنز رنگی ِ جیغ!

چند موی سیخ شده! توی راه مهمانی

چند دوره گرد ِ زن، توی فکر پیراهن

چند مانتوی رنگی توی فکر عریانی

استرس… و ساعت ها! بازی ِ خیانت ها

چترهای بی مصرف چشم های بارانی

تیپ و هیکل هنری در کمال بی خطری!

ریشه های در کافه، ریش های عرفانی

یک زن بدون دهان، در سرش شب و سرطان

روزهای غمگینش تحت پرتودرمانی

پرسه توی شهر شلوغ در میان دود و دروغ

پسران راست شده، دختر خیابانی

دست های در گردن، محض ِ امتحان کردن!

جای مُهر ردّ و قبول مانده روی پیشانی

فصل سردسیر فروغ لای جزوه های حقوق

دست یک زن ِ تنها، دست های سیمانی

چشم زن به کیفی زرد! توی کیف، عکس دو مرد!

در میان لبخندش گریه ی پشیمانی

گریه های پیرزنی از تمام ِ بی «شدنی»

که چه سخت می گذرند روزهای پایانی

بوی درد توی ریه، بوی حبس و پول دیه!

بوی آخرین چاقو، بحث چند زندانی

هی شماره و تکرار، خط نمی دهد انگار

فحش می دهد به موبایل بچه ای دبستانی

چشم باز و دست دراز، در تماس دست انداز

خودکشی داش آکل، تپه های مرجانی

مرد ِ «کاش» و «لابد»ها، خسته از تعهّدها

زندگی معمولی، ارتباط پنهانی

 

همگی پیاده شدند توی ایستگاه، ولی

تو کنار رویاهات مانده ای و می مانی

خسته ای و خسته تری از جهان ِ بی خبری

هیچ چی نمی فهمی… هیچ چی نمی دانی

اتوبوس شرمنده، غرق ِ خواب ِ راننده

یک مسیر بی مقصد، جاده های طولانی

ای رفیق شاعر من، آخرین مسافر من

در تو باد می آید… ابتدای ویرانی

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۸
comment نظرات ()

1384

 

سه قاشق شکر می ریزی
یکی برای من
یکی برای خودت
سومی موهای زنی ست روی سنگ توالت
که سیاه است
مثل کابوس هایی که نمی بینمت
که جیغ
می کشم تو را در آغوشی که ندارم

 

در زیتون های تلخ به دنبال تو می گردم
در چای های شیرین به دنبال تو می گردم
و آن تفاله ی رو آمده
مهمانی ست
که همیشه وقتی من نیستم
از راه می رسد

در زیرنویس های تلویزیون به دنبال تو می گردم
در شخصیت های منفی فیلم ها
در ایمیل های تبلیغاتی
در اس ام اس های بی نام و نشان
و خون بالا می آورم
روی سنگ توالت

گریه را من می کنم
سیفون را تو می کشی
برمی گردیم سر سفره ای
که فقط به اندازه ی دو نفر جا دارد

چایت را تلخ بخور!
وقتی شیرین هم
اسطوره ای ست
که می خواست با دو نفر بخوابد!

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

1361

 

مثل دیوانه زل زدم به خودم

گریه هایم شبیه لبخند است

چقدَر شب رسیده تا مغزم

چقدَر روزهای ما گند است!

من که مفتم! اگرچه ارزانتر!!

راستی قیمت شما چند است؟!

 

از تو در حال منفجر شدنم

در سرم بمب ساعتی دارم

شب که خوابم نمی برد تا صبح

صبح، سردرد لعنتی دارم

همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم!!

 

قصّه ی عشق من به آدم ها

قصّه ی موریانه و چوب است

زندگی می کنم به خاطر مرگ

دست هایم به هیچ، مصلوب است!

قهوه و اشک... قهوه و سیگار...

راستی حال مادرت خوب است؟!

 

اوّل قصّه ات یکی بودم

بعد، آنکه نبود خواهم شد

گریه کردی و گریه خواهم کرد

دیر بودی و زود خواهم شد

مثل سیگار اوّلت هستم

تا ته ِ قصّه دود خواهم شد

 

مادرم روبروی تلویزیون

پدرم شاهنامه می خواند

چه کسی گریه می کند تا صبح؟!

چه کسی در اتاق می ماند؟!

هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند!!

 

دیدن ِ فیلم روی تخت کسی

خواب بر روی صندلی و کتاب

انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر

دادن ِ گوسفند با قصّاب!!

- «آخر داستان چه خواهد شد؟!»

خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!

 

مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده

ردّ پای به جا گذاشته ات

کرم افتاده است و خشک شده

مغز من با درخت کاشته ات!

از سرم دست برنمی دارند

خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات

 

سهم من چیست غیر گریه و شعر

بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!

تا خود ِ صبح، خواب و بیداری

زل زدن توی چشم یک حشره

مشت هایم به بالش ِ بی پر!

گریه زیر پتوی یک نفره

 

با خودت حرف می زنی گاهی

مثل دیوانه ها بلند، بلند...

چونکه تنهاتر از خودت هستی

همه از چشم هات می ترسند

پس به کابوسشان ادامه نده

پس به این بغض ها بگیر و بخند

 

ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!

 

صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت ِ اوّلین هماغوشی

 

از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری...

 

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۸
comment نظرات ()

1351

 

مثلپاندایاحمقیبودن

بهخیالدرختچسبیدن

ترسازفرقخوابوبیداری

مثلمردهبهتختچسبیدن

خستهدرانتظارهیچجواب

بهسؤالاتسختچسبیدن

خستگیلباسازتنها

بهتنبندرختچسبیدن!

راهرفتنمیانآدمها

گمشدنتویکوچهیبنبست!

تکیهدادنبهسینهیدیوار!

بغضازدستدادن«ازدست»

ازنخیپارهگمشدندرباد

شورشچندبادبادکمست

شستنوپهنکردنیکعشق

برطنابیکهدرتوپارهشدهست

ل*خ*ت،بارانعصررارفتن

تادویدنبهوقتدیدنایست!

بغلترفتنازهزارانترس

گریهکردن! کهخانهاتابریست *

پرشازارتفاعیککابوس

بهصدایت:

«بخواب! چیزینیست...  »

خواندنیکترانهیغمگین

تکنوازیمردساکسیفونیست **

خودکشیکبوتریغمگین

عاشقچنددانهبادکنک!

به «چرا»ییهمیشگیمصلوب

ازیقینهمیشگیتبهشک!

خوابرفتنمیانبوسهیتو

طعمشیرینچندبستهنمک...

صبحبیدارمیشود،بیتو!

بیصداگریهمیکند:

«بهدرک! »

خستهازعقل،خستهازبودن

رویسیگار،بارزدخودرا

مثلیکخندهیجنونآمیز

تویاینشعر،جارزدخودرا

راویاتدستبرددرقصّه

ازکنارتکنارزدخودرا

عشق،پاندایکوچکمنبود

ازدرختتودارزدخودرا...

 

 

از : سید مهدی موسوی

 

* خانه ام ابری ست ... نیما یوشیج

** داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد .... ماتئی ویسنییک

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٥
comment نظرات ()

1327

 

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل از دل من سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز می کنند مرا قورباغه ها
از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند
در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنی که منم داوری کنند
با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!
چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند
ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن
بگذار تا خران چمن! نوکری کنند
ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند
از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!
از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!
تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!
از تخت های یک نفره تا فشار قبر
خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها
در جنگ بین باطل و باطل که باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!
دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها
چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها
در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!
ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند
پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!
داری من و جنون مرا حیف می کنی
داری شعار می دهم و کِـیف می کنی
در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود
اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جز وقت ارث با تو برادر نمی شود
از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!
می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم
از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!
از کاج هام موقع چاقو زدن توام
بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!
افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلّه ها
محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها
تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامی ِ … در جشنواره ها
شب های حرف و س*ک*س ِ به سیگار متـّصل
و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل
دارم سؤال می شوی از بی جواب ها
بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها
تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها
از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!
تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو
بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست
از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محو شده پشت دودها
از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!
تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها!
در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات
از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها
پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!
عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!
خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست
ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست
از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها
از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!
از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها
از بوی دست های تو در جیب دزدها
تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها
از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها
از چند تا معادله و چند تا فلش
از یک پری که آمده از راه دودکش
از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!
از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!
از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز
از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز
از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست
از اینهمه بپرس:
چرا حال من بد است؟!!
از این شب برهنه چراغ مرا بگیر
از قرص های خسته سراغ مرا بگیر
دستی به روزهای خرابم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری
دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند

رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش
پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!
شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه
آوازهای رفتگری می رسد به گوش

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳٠
comment نظرات ()

1313

 

نگاه می‌کنم از غم به‌غم که بیش‌تر است
به خیسیِ چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت، فهمیدم
که سرنوشت درختان باغ‌مان تبر است
به کودکانه‌ترین خواب‌های توی تن‌ات
به عشق‌بازی من با ادامه‌ی بدن‌ات
به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّه‌ای که توام! در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن ِ دم‌پایی بر آخرین حشره
به «هرگز»ات که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»
به دست‌های تو در آخرین تشنّج‌هام
به گریه کردن یک مرد آن‌ور ِ گوشی
به شعر خواندن ِ تا صبح بی هم‌آغوشی
به بوسه‌های تو در خواب احتمالی من
به فیلم‌های ندیده، به مبل خالی من
به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی‌ام…
به خستگی تو از حرف‌های فلسفی‌ام
به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی
قسم به این‌همه که در سَرم مُدام شده
قسم به من! به همین شاعر تمام شده
قسم به این شب و این شعرهای خط خطی‌ام
دوباره برمی‌گردم به شهر لعنتی‌ام
به بحث علمی بی مزّه‌ام در ِ گوش‌ات
دوباره برمی‌گردم به امن ِ آغوش‌ات
به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ …
دوباره برمی‌گردم، به آخرین بوسه

 

از : سید مهدی موسوی

 

 

پ . ن :

ــ دانـــلــــود


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٢
comment نظرات ()

1219

 

آزادی شهر از حصارش پیداست

از کینه ی چوبه های دارش پیداست

فردای من و تو باز هم تاریک است

سالی که نکوست از بهارش پیداست

 

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۱
comment نظرات ()

1217

 

قالیچه ی ناتمام یک زن بر دار

انبوه جنازه های دشمن بر دار

ای آدم! فاتح ِ تمام ِ دنیا!

پایت را از روی سر من بردار

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۱
comment نظرات ()

1204

 

یک سمت تویی و عشق: مرگی ساده

یک سمت جهان به قتل من آماده!

می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که

در دست دو بچّه ی شرور افتاده

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱
comment نظرات ()

1101

 

خورشید مردّد است، کمرنگ شده

هر چیز که دست می زنم سنگ شده

انگار که حال و روز دنیا خوش نیست

شاید که دلت برای من تنگ شده

 

از : سید مهدی موسوی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۸
comment نظرات ()

890

 

ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد

 

بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد

 

روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد

 

دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!

 

چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد

 

عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر

جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد

 

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

 

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٠
comment نظرات ()

479

 

دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست ....

این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟!

 

رویای تو ، مقابل من ؛ گیج و خط خطی

در جیغ جیغ گردش خفاش های پست

 

رویای «من» مقابل «تو» ، تو که نیستی

دکتر بلند شد و مرا روی تخت بست

 

دارم یواش ...واش...که از هوش می...ر...ر...

پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست

 

هی دست دست می کنی و من که مرده ام

آن کس که نیست ، خسته شده از هر آنچه هست

 

من از ...کمک! همیشه ...کمک ! .... خسته تر .... کمک !

مادر یواش آمد و پهلوی من نشست !

 

« با احتیاط حمل شود چون شکستنی ... »

یکهو جیرینگ بغض کسی در گلو شکست

 

از : سید مهدی موسوی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()
هاست، دامین، سرور مجازیمیزبانی وب، ثبت دامنه، سرور مجازی،
سرور اختصاصی، هاست دانلود