بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1545

 

دست های تو

تصمیمم بود

باید می گرفتم و

دور میشدم...

 

 

از : شمس لنگرودی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱۱
comment نظرات ()

1528

 

آسان است برای من

که خیابان ها را تا کنم

و در چمدانی بگذارم که صدای باران را به جز تو کسی نشنود

آسان است به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه ی من آورد

آسان است آفتاب را سه شبانه روز بی آب و دانه رها کنم

و روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رود

آسان است یک چهچه  گنجشک را ببافم

و پیراهن  خوابت کنم

آسان است برای من که به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگردد

برای من آسان است به نرمی  آبها سخن بگویم

و دل  صخره را بشکافم

آسان است ناممکن ها را ممکن شوم

و زمین در گوشم بگوید : " بس کن رفیق"

 

اما

آسان نیست که معنی  مرگ را بدانم

وقتی تو به زندگی آری گفته ای ....

 

 

 

از : شمس لنگرودی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٦
comment نظرات ()

1520

 

تنهایم ــ

فرماندهی که لشگر خود را گم کرده است

بر کرانه ی تاریک

تاریک

که بوی شغال می دهد.

 

 

از : شمس لنگرودی

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
comment نظرات ()

1231

 

چه شغل عجیبی !

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم .

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٧
comment نظرات ()

1155

 

حکایت باران بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم.

شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب ٬ بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت میدارم

 

 

از : شمس لنگرودی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

1121

 

پنجره ها خواب می بینند

پنجره های مجاور را دیده اند !

خواب می بینم آمدی ....

 

 

از : شمس لنگرودی

 

 

پ . ن :

ــ کتاب !


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦
comment نظرات ()

1035

 

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مثل پرندگان راست راست می‌چرخند در هوا

سر ماه

حقوق‌شان را می‌گیرند

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مرگ تو را ندیدند.

 

کاش پر وبال‌شان در آتش آفتاب تیر بسوزد

ما با ذغال‌شان

شعار خیابانی بنویسیم.

 

پس این فرشتگان پیر شده

جز جاسوسی ما

به چه کار بد دیگری مشغولند

که فریاد ما به گوش کسی نمی‌رسد.

 

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٧
comment نظرات ()

607

 

متلاطم ...

تنها ...

بیکران ...

کاش اقیانوسی نبودم

پنجه کشان بر ساحل ...

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

606

 

شب بخیر

بچه های عزیز !

شب بخیر

که خیلی دیر است !

 

به هواپیماها در هوای بهاری نگاه کنید

که چه زیبا برق می زنند

به بمب افکن ها ، تانک ها نگاه کنید

هیچ بچه ی آمریکایی شانس شما را ندارد

آنها همه ی این چیزها را

فقط بر پرده ی سینما می بینند ،

بخوابید بچه ها !

و به یاد داشته باشید

جای شما در بهشت است

اما

چیزی بخورید و بنوشید

که صف محشر طولانی است و گرسنه تان خواهد شد .

 

بخواید بچه ها !

اما

یادتان نرود صورتتان را بشویید

فرشتگان

انتظار بچه های تمیز را می کشند

و هیچ در فکر دلتنگی مادر نباشید

آنها مرگ را ترجیح می دهند و زود نزد شما می آیند.

 

ما هم قول می دهیم

پای محسمه ی آزادی

گورهای ظریفی برای شما بسازیم

تا رهگذران و توریست ها

دسته گــُلی بر آن بگذارند و

با رضایت خاطر بخندند !

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

605

 

در اشتیاق گلی که نچیده ام

می لرزم !

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

604

 

تباه می شوم

تو اگر نیابی ،

گنجی نیافته ام

در بمباران کور

 

از : شمس لنگرودی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

603

 

سپاسگزارم درخت گلابی

که به شکل دلم در آمدی ،

چه تنها بودم !

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

602

 

دیر آمدی موسا

دوره ی اعجاز ها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

601

 

باز گشته ام از سفر

سفر از من

باز نمی گردد

 

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

600

 

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو

از راه می رسد

و آن چه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است...

 

 

از : شمس لنگرودی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
comment نظرات ()