بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1629

 

آلبومی قدیمی ام،

در زیرزمین خانه ای کلنگی

که واحدهایش را پیش فروش کرده اند.

در انتظار دستی جامانده در اعماق

که شاید آجرها نمی گذارند

خاطره ای فروریخته را ورق بزند

 

نجاتم بده!

در من هنوز لبخندی هست

که می تواند چیزی یادت بیاورد...

 

 

از : لیلا کردبچه

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

1615

 

یک روز سطری از این شعر

مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند

واژه ها برایت دست تکان می دهند

خاطره ها

مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند

و فکر می کنی 

چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟

 

 

- نگاهم می کنی

و چشم هایت چقدر خسته اند ! 

انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند –

 

 

نگاه می کنی به من 

برفی که بر موهایم باریده 

راه تمام آشنایی ها را بسته است 

انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند

که نوازشی را یادت بیاورند

و تمام این سال ها

آنقدر میان خطوط موازی دفترم 

دست به عصا راه رفته ام

که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست 

 

 

نگاه می کنی به خودت 

که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای 

و لرزش لب هایش را انکار می کنی 

میان سطرهایش راه می روی 

و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی 

 

 

واژه ها

دوباره برایت دست تکان می دهند

خاطره ها

مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند

و این شعر 

برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد ...

 

 

از : لیلا کردبچه

 

 

پ . ن :

ــ دانلود دکلمه شعر

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱۱
comment نظرات ()

1586

 

حسودم،

به انگشت‌هایت

وقتی موهایت را مرتب می‌کنند

حسودم،

به چشم‌هایت

وقتی تو را در آینه می‌بینند

و حسودم،

به زنی که رد شدن از لنزهای رنگی‌اش 

رنگ پیراهنت را عوض می‌کند

 

چه کار کنم؟

من زنِ روشنفکری نیستم

انسانی غارنشینم،

که قلبم هنوز در سرم می‌تپد؛

- که بادی که پنجره‌های خانه‌ام را به هم می‌کوبد،

روزی اگر موهای دیگری را پریشان کرده باشد چه؟

و بارانی که باریده و نباریده تورا یادم می‌آورد،

روزی اگر دیگری را یادت بیاورد چه؟ -

 

حسودم

و هی می‌ترسم از تو 

از خودم 

از او

می‌ترسم و هی شماره‌ات را می‌گیرم

و صدای زنی ناشناس

که شاید عطر تو از گل‌های پیراهنش می‌چکد

که شاید بوی تو از انگشتانش می‌چکد

که شاید حروف نام تو از لبانش می‌چکد

هر لحظه از دسترسم دورترت می‌کند

 

تو دور می‌شوی 

من 

فرو 

می‌روم در غار تنهایی‌ام

کنار وهمِ خفاشی که این روزها 

دنیایم را وارونه کرده‌ست

 

 

از : لیلا کردبچه

 

پ . ن :

ــ انتخاب بهترین وبلاگ از دید کاربران

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳٠
comment نظرات ()

1574

 

صبح را از چشم عقربه ها می بینیم

بلند می شویم و می رویم به پایان روز می رسیم

و دست به دیواری می زنیم و

دوباره برمی گردیم

 

عادت کرده ایم

من

به چای تلخ اول صبح

تو

به بوسه ی تلخ آخر شب

من

به اینکه تو هربار حرف هایت را

مثل یک مرد بزنی

تو

به اینکه من هربار مثل یک زن گریه کنم

 

 

 

عادت کرده ایم

آنقدر که یادمان رفته است شب

مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد

و یک روز آنقدر صبح می شود

که برای بیدار شدن

دیر است ...

 

 

 

 

از : لیلا کردبچه

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢
comment نظرات ()

1568

 

به خاطر مردم است که می گویم

گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیار،

دنیا

دارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود

و مردم نمی دانند

چگونه می شود بی هیچ واژه ای

کسی را که این همه دور است

این همه دوست داشت ...

 

 

از : لیلا کردبچه

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

1560

 

یک روز سطری از این شعر
مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند
واژه ها برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند
و فکر می کنی 
چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟


- نگاهم می کنی
و چشم هایت چقدر خسته اند ! 
انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند –


نگاه می کنی به من 
برفی که بر موهایم باریده 
راه تمام آشنایی ها را بسته است 
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم 
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست 


نگاه می کنی به خودت 
که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای 
و لرزش لب هایش را انکار می کنی 
میان سطرهایش راه می روی 
و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی 


واژه ها
دوباره برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند
و این شعر 
برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد .

 

 

از : لیلا کردبچه

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٤
comment نظرات ()

1544

 

مرگ

تنها دری است

که تا به تو فکر می کنم باز می شود

و هر بار بدم می آید از خانه ای که در آن نیستی

و بعد به هر دری می زنم عزرائیل پشتش است

و بعد

طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را

به کدام سقف بیاویزم

و تیغ

یعنی این توئی که هنوز در رگ هایم جریان داری

 

مرگ

چیزی شبیه دست های من است

که حتی با ده انگشت نمی توانند

یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند

و چیزی شبیه صدایم

که هر بار دوستت دارم

تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده اند

 

و چه انتظار بزرگی است

اینکه بدانی

پشت هر "دوستت دارم" چقدر دوستت دارم

 

اینکه بدانی

چگونه سالهاست زیر لبخند میانسال مردی می پوسم

که نمی داند هنوز در رگ های من کسی هست

و هر روز

جنازه ی تازه ای در من کشف می کند

 

 

 

از : لیلا کردبچه

 

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٩
comment نظرات ()

1514

 


نه به آزادی پنج حرف ساده

در انگشت‌های خسته‌ات دلخوشی

و نه از اسارت دست‌های بسته‌ات دلخور

با اینحال

همینکه به خانه‌ات برگردی

جای آخرین مشتت را روی دیوار قاب خواهی کرد





مشت‌ها اما

بهتر از همه می‌دانند

دستی که پارچه‌ای سپید را تکان داده تفنگ را پر می‌کند

و انگشتی که پای صلحنامه خورده ماشه را می‌کشد

- هرچه باشد مشت‌ها

هم‌جنس‌های خودشان را که بهتر از ما می‌شناسند –





همین است که دیگر تعجب نمی‌کنم

اگر انگشت‌های تو بند کفش‌هایت را

در پاگرد خانه‌ات که می‌بندند

در زندان باز کنند

یا مشت‌هایت آن را که دیروز کشته‌اند

امروز

با زنده بادی جان دوباره ببخشند





راستش را بخواهی

دیگر به دست‌های تو هم اعتمادی ندارم

به هیچ‌کس و هیچ‌چیز اعتمادی ندارم

آنقدر که فکر می‌کنم هرکه ایستاده‌ست

پایی برای دویدن ندارد

یا آنکه می‌دود

پاهایش را

از پای جوخه‌ی اعدام دزدیده‌ست.

 

 

 

از : لیلا کردبچه

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٥
comment نظرات ()

1411

 

فراموش می شوم

راحت تر از ردپایی بر برف

که زیر برفی تازه دفن می شود

راحت تر از خاطره ی عطر گیجی در هوا

که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود

و راحت تر از آنکه فکر کنی

فراموش می شوم

 

 

و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است !

وقتی یادت نمی آید

کدام یکشنبه عاشق ترین زن دنیا بودم

و کدام یکشنبه پیراهنت آنقدر آبی بود

 

 

یادت نمی آید

و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام

و هی به ساعتی نگاه می کنم که عقربه هایش

درست روی شش از کار افتاده اند

 

( یادم نبود

 پاییز فصلی است

 که تمام درختان خواب آن را دیده اند  )

 

اینجا کجاست ،

کدام روزِ کدام سال است ،

من کی ام ؟

من حتی نام خودم را فراموش کرده ام

می ترسم یکی بیاید و

با اولین اسمی که صدا می زند لیلا شوم

می ترسم

پیراهن آبی پوشیده باشد

و یادش نباشد دیگر

« چنانکه افتد و دانی » برای من دیر است

و آنوقت

با عریانی پیرم چه خواهی کرد ؟

اگر فراموش کرده باشی قرارهایمان را

فراموش کرده ایم .

 

از : لیلا کردبچه


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٧
comment نظرات ()

1400

 

پدر مرده است

و جا دکمه های پیراهنش سال هاست

سوراخ هایی بی مصرفند

-  بیچاره زنانی که دوستش داشتند

 مرد همسایه مرده است

 و برادرش بالای سر جنازه ی پدرم نی می زند

- بیچاره من

که صدای نی از میله های پنجره ام رد می شود –

عمو مرده است

و کاش روی سنگ قبرش می نوشتند

چقدر نی زن گمنامی بود

- دیگر بغض هایم را در کدام گوشه پنهان

و پشت کدام پرده آرام تر گریه خواهم کرد ؟ -

پدر مرده است 

مرد همسایه مرده است

عمو مرده است

و ما مرده ایم و نمی دانیم

صدای نی

بیهوده در گوشی که دیگر نمی شنود

پیچیده است

مرده ایم و نمی دانیم

آنکه آخرین دکمه های زندگی مان را باز می کند

به هماغوشی مان نیامده ست

 

از : لیلا کردبچه


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

1115

 

 مرگ

تنها دری است

که تا به تو فکر می کنم باز می شود

این را درست روزی دانستم

که از خانه ای که در آن نبودی بدم آمد

و بعد از آن به هر دری زدم عزرائیل پشتش بود

و بعد از آن

طناب یعنی اتفاقی که نمی افتد را

به کدام درخت بیاویزم

و تیغ

یعنی این تویی که هنوز در رگ هایم جریان داری

 

 

مرگ

چیزی شبیه دست های من است

که حتی با ده انگشت نمی توانند

یک ذره از گرمی دست های تو را نگه دارند

چیزی شبیه صدایم

که هربار دوستت داشتم

تارهای صوتی ام را عنکبوت ها تنیده بودند

و چیزی شبیه خودم

که سپیدی موهایم تنها کفن را یادت می آورد

و سپیدی کاغذهایم

و سپیدی شعرهایم

و سپیدی تارهایی که سقف دهانم را

برای میهمانی خداحافظی غمگینی آذین بسته اند

 

عنکبوت ها می دانند

مرگ دری نیست

که روی لولاهایش بشود لانه ساخت

می دانند و

به سمت قلبم سرازیر می شوند

همانجا که هربار می تپید

تو شبیه شعر تازه ای از دهانم بیرون می آمدی

که سطرها و واژه هایش را تنها

مردگان می فهمیدند

که ردیف هایش را

قطعه هایش را

 

و گور تنها خانه ای است

که از نبودن تو در آن

دلم

نمی گیرد

 

 

از : لیلا کردبچه


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۳
comment نظرات ()

688

 

این شعر را همین حالا بخوان

وگرنه بعدها باورت نمی شود

هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بودم

 

 

همین حالا بخوان

این شعر را که ساختار محکمی ندارد

و مثل شانه های تو هربار گریه می کنم می لرزد

 

 

هربار گریه می کنم

.

.

.

.

.

.

.

و پیراهن هیچ فصلی خیس تر از بهاری نخواهد بود

که عاشقت شدم

 


از : لیلا کردبچه


 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

480

 

گاهی

کسی که از دور شبیه نقطه‌ای‌ست

خواب ایستگاه‌های متروک را برمی‌آشوبد

چشمان‌ات را می‌بندی و خیره می‌شوی

به وسعتی سیاه

که در چمدان کوچک مردی جا شده است

هیس!

صدایی که نمی‌شنوید

صدای پای کسی‌ست

که روزی تمام ایستگاه‌های جهان را

کنار همین شعر جاگذاشت

کنار زنی که هنوز کشیده‌ی انگشتان‌اش را

به دوردست‌ها نشان می‌دهد

به نقطه‌ای که گاهی از دور

شبیه کسی‌ست

 

از : لیلا کردبچه


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٦
comment نظرات ()
هاست، دامین، سرور مجازیمیزبانی وب، ثبت دامنه، سرور مجازی،
سرور اختصاصی، هاست دانلود