بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1589

 

از هر کجا که بیایی

به مرز می رسی

از مریوان و موهای خیس من 

تا دکمه هایی که بسته ام 

و باز نمی شود 

سر صحبت ام 

با سربازهایی که شب

خواب های درهم ستاره و زن را 

پنهان می کنند توی پوتین هایشان 

و صبح 

سیگار ومرز را 

با دلهره می کشانند به برج نگهبانی

 

نگاه کن 

نشانه ام دودی است 

که از انگشت اشاره ی سرباز مرده ای بلند می شود

 

آسمان را ببند 

باید خدا آن طرف تر از این شعر بایستد!

 

 

از : ناهید عرجونی

 

 

پ . ن :

ــ اگر معنی کلمه ای رو نمی دونید، فقط کافیه کلمه مورد نظرتون رو انتخاب و اندکی صبر کنید

ــ این امکان با استفاده از امکانات سایت واژه یاب به وبلاگ اضافه شده است

 

ــ تا بیست و سه خرداد ماه برای انتخاب وبلاگ مورد علاقه خودتون فرصت دارید

 

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۱٩
comment نظرات ()

1508


دنیا ی کوچکی ست 

تو روز هایت را بر می داری 

با تکه هایی از من 

که ریخته است روی خاک 

من مرزها را 

خط می زنم از کتاب ها 

از موهایم که عاشق بود! 


پدر گفت کوتاهش کن 

اصلا ببر صدای این اسب های لعنتی را 

ما مال این سرزمین نیستیم می فهمی؟ 

من تکه ای از زمین را جابجا کردم 

کمی از خاک های پدر را آوردم 

و ریختم پای شمعدانی ها 

و ریختم روی آسفالت های بدقواره ی این شهر 

و ریختم توی صورت بچه هایی که 

به مادر بزرگ گفتند ارمنی 

ومی خندیدند 

پدر گفت وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد 

و بعد ادامه نداد 

من ریشه هایم جایی پیش تو بود 

و شیهه هایم را 

تنها اسب های غریبه دوست داشتند 

اسب هایی که مال هیچ سرزمینی نبودند 

من به ریشه هایم فکر می کردم توی مدرسه 

توی مقنعه 

وقتی که بوی خون 

توی سرود ملی و مارش های پیروزی 

دیوانه ام میکرد 

من فکر می کردم زمین چه قدر ابله است 

که می گذارد تکه تکه اش کنند 

و سیاستمدارها 

که نمی گذارند سربازهای عاشق 

شجاع نباشند در مقابل مرگ 

من حتا پیش خودم فکر می کردم 

حتما توی کله ی خانم مدیر 

گچ ریخته اند 

که می گوید 

جنگ غنیمت است 

و موهای ما به دشمن کمک می کند! 

من دم اسبی ام را باز می کردم توی کلاس 

و اسب ها شیهه می کشیدند 

پدر می گفت 

وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد 

من به تو فکرمی کردم که جای دیگری بودی 

و از خون بدت می آمد 

و از سیاستمدارها 

که نمی گذاشتند سربازهای عاشق از جنگ بترسند !

 

 

از : ناهید عرجونی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٥
comment نظرات ()

1342

 

امروز زنی که مردش را گم کرده است
حتی ته جیب هاش را نمی گردد
کفشش را واکس می زند
کوچه را زمزمه می کند
و پیاده روهای بطالت آشفته اش نمی کند
یک شاخه گل برای همین امروز
یک دفتر سفید
و یک رؤیا
کلید می رقصد
پله دوتا یکی می رود
و بعد از ظهری آسوده
ورق می خورد.

 

از : ناهید عرجونی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱
comment نظرات ()

1338

 

توی خیال های خودم بودم
توی فکر خیابانی
که داشت وطنم می شد
من داشتم به دست هایم فکر می کردم
به انگشت های نوازشگرم
حتی برای خیابان دست تکان دادم
من ندیده بودم که خیابان
وحشت زده است
من چشم های خیابان را
ندیده بودم
که بسته اند
توی خیال های خودم بودم
حتی برای خودم
شعر می خواندم
من فکر کردم
سربازی که به سمت من آمد
لبخند می زند
فکر کردم کاش
توی این خیابان
یک گلفروشی بود
من تفنگ را ندیده بودم
که شلیک می کند
قلب من گرم بود هنوز!

 

 

از : ناهید عرجونی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۸
comment نظرات ()

1328

 

مگر چند بار دیگر می توانیم
بر لاشه های خسته مان لباس بپوشانیم
صداهایمان را به میدان بیاوریم
صورت هایمان را برگردانیم
از دوربین هایی که مال ما نیستند
و از خون هایمان که فواره می زند
عکس بگیریم!

مگر چند بار دیگر زنده ایم
که هر روز مرده ای از ما گم می شود
مرده ای از ما زهر می خورد
و مرده ای از ما
می ترسد که گم بشود
می ترسد که زهر بخورد
می ترسد که سلول هایش فلج بشود
توی سلولی که هیچکس نمی بیند!
مگر چند بار دیگر……؟!

 

 

از : ناهید عرجونی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۳
comment نظرات ()

1325

 

حتی حباب های کوچک چایی هم
بی هوده نیستند
بی هوده نیست که سیگار می کشی
و لبخند هایت تلخ می شود

نمی شود برگشت
و رد پاییز را
از نیمکت های خیس
برداشت

نمی بینمت
نه توی حلقه های خاکستری دود
نه انتهای قهوه ای فنجان
نه توی دایره ای که
قسمت ام نبود!

چهارشنبه بود
من نام تمام نیمکت ها را
چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی
چای سرد شد چهار شنبه بود
تلخ تر شدم چهارشنبه بود
حتی چهارشنبه بود که ما
از کنار هم گذشتیم
و من از خانه دورتر شدم
از چار خانه ی پیراهنت

هنوز فکر می کنم
می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم
انگشتم را توی حلقه های دود فرو ببرم
با چهار شنبه و تو
عکس های یادگاری خوشحال بگیرم

هنوز فکر می کنم
توی چار خانه ی پیراهنت
خوشبخت می شدم.

 

از : ناهید عرجونی

 

پ . ن :

ــ پادکست سُرایه را ببینید.


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۳
comment نظرات ()

1318

 

می توانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هر کس
که دوستت ندارد مثل من
به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشی ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچوقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لب هایم را
از روزهایی که بوسیده ای
از من کنار تر بکشی
خودت را
جمع کنی
پشت توری که عروس می شدم
پشت گوش بیاندازی حرف هایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرص های فراموشی مرا
آب را
و دکمه های هماغوشی ام را
اصلا فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهار خانه ای که پیراهن تو نیست
توی خانه ای که
هم خانه ام نیستی !

 

 

از : ناهید عرجونی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()

1303

 

ای خدای بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلد قرص های مرا می خوانی
لطفن کمی آن طرف تر!
باید همه ی این ظرف ها را آب بکشم
و همین طور که دارم با تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه! کمک نمی خواهم
خودم هوای همه چیز را دارم
پذیرایی جارو می خواهد
غذا سر نمی رود
به تلفن ها هم خودم جواب می دهم
وگردگیری این قاب
یادت هست ؟
اینجا کوچک بودم
و تو هنوز خشمگین نبودی
و من آرامبخش نمی خوردم
درست بعد طعم توت فرنگی بود و خواب
که تو اخم کردی
به سیزده سالگی
ملافه
و رویاهایم
ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی صندوقچه ی قفل دار من
چشم داشتی!

ای خدای بزرگ که توی آشپزخانه ام نشسته ای
حالا یک زن کاملم
چیزی توی جیب هایم پنهان نمی کنم
کیفم روی میز باز مانده است
هر هشت ساعت یک آرامبخش می خورم
و به دکترم قول داده ام زیاد فکر نکنم
لطفن پایت را بردار
می خواهم تی بکشم!

 

از : ناهید عرجونی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٢
comment نظرات ()

1152

 

دوباره به من دروغ بگو

بگو که رؤیاهایت

میان مرگ و من

پرسه نمی‌زند

 

تن‌ات را چند بار خلاصه کرده‌ای

میان تن آب و طناب؟

چند بار مرد شده‌ای

به مرگ فکر کرده‌ای

چند بار به من

به پیراهن‌ام که نباشد

 

دروغ بگو قهرمان

مگر یک مرد

چقدر می‌تواند

راست بگوید؟

 

 

 

از : ناهید عرجونی

 

پ . ن :

ــ تک آهنگی از سیاوش قمیشی الکی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
comment نظرات ()