بهترین شعرهایی که خوندم

مجموعه شعر

1635

 

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را
 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد 

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را
 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

...

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را
 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید 

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :
 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را
 
 
از : کاظم بهمنی

 
 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

1555

 

به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند

به این طریقه ی بازی قمار می گویند

 

به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد

هنوز مثل گذشته «نگار» می گویند

 

اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر

به من اهالی جنگل شکار می گویند

 

مرا مقایسه با تو بگو کسی نکند

کنار گل مگر از حسن ِ خار می گویند؟

 

تو رفته ای و نشستم کنار این همدم

به این رفیق قدیمی سه تار می گویند

 

 

از : کاظم بهمنی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
comment نظرات ()

1555

 

به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند

به این طریقه ی بازی قمار می گویند

 

به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد

هنوز مثل گذشته «نگار» می گویند

 

اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر

به من اهالی جنگل شکار می گویند

 

مرا مقایسه با تو بگو کسی نکند

کنار گل مگر از حسن ِ خار می گویند؟

 

تو رفته ای و نشستم کنار این همدم

به این رفیق قدیمی سه تار می گویند

 

 

از : کاظم بهمنی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
comment نظرات ()

1536

 

سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد

داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد

 

«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد

آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد

 

برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت

خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد

 

چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی

چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد

 

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟

دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد

 

 

از : کاظم بهمنی

 

   + محمد رضا محمدی مهر ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٩
comment نظرات ()

1418

 

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

 

از : کاظم بهمنی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٠
comment نظرات ()

1383

 

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

 

باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم

در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

 

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است

 

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم

سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

 

تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید

دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است

 

در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست

پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است

 

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است

 

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است 

 

از :  کاظم بهمنی


   + محمد رضا محمدی مهر ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
comment نظرات ()